من مكتوب

April 6, 2010

changing my personal world

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 4:43 pm

به علت فیلترینگ وبلاگم , از این پس توی وبلاگ دیگری می نویسم ,تا زمانی که آزادی بیان محقق بشه و بشه بدون ترس از فیلترینگ توی وبلاگت بنویسی و به نقد دنیای اطرافت بپردازی, وبلاگ جدیدم توی بلاگفا است و آدرس اش رو در زیر می ذارم
http://www.saeedsharif.blogfa.com

February 9, 2010

و بالاخره پایان یافت

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 10:14 am

و بالاخره پس از سی و شش روز زندانی بودن در زندان اوین به جرم راه رفتن در ملاء عام !!!! آزاد شدم. قصد دارم خاطرات این سی و شش روزم رو همین روزها منتشر کنم
بدرود

December 12, 2009

دوباره من

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 6:14 pm
Tags: ,

خوب مدت هاست كه نيستم ، مي بينم كه داره وبلاگم رو تار عنكبوت مي گيره

والله ديگه مثل سابق حس نوشتن نيست ، ديگه حس زندگي نيست ، الان از جلسه اي مي آم كه توش دانشجوها كم مونده بود كه گريه شون بگيره ، به خاطر اينكه عده اي اومده بودند و مي خواستن حقيقتي را قرباني حقيقتي ديگر كنند ، بچه ها گلوشون رو پاره كردند كه چرا روز شانزده آذر يك عده غير دانشجو وارد دانشگاه شده اند ، ولي دكتر كمره اي رئيس فني مي گفت كه اون كسي كه گاز اشك آور انداخته ، كارت الغدير نداشته و از يك راه ديگه وارد دانشگاه شده ، بچه ها مي گفتند ، آخه آقاي دكتر مردم عادي كه دسترسي به گاز اشك آور و اين ها كه ندارند ، آخه چرا اين ها رو منتسب به دانشجويان مي دونيد، مي گفت كه نه من نمي گم دانشجوها بودن ، مي گم يه عده اومدن سوء استفاده كردن ، يكي نيست به اين دكتر بگه كه چه كسي اين فرصت سوء استفاده رو به اينها داده ،آخه من نمي دونم جشن الغدير اونم به مدت سه روز ، توي دانشگاه تهران ، اونم در تاريخ شانزده آذر ، بعدم آقايان مي آن و مي گن ما نمي دونستيم قرار چنين اتفاق هايي بيفته . من كه كم آوردم

بگذريم ، اين روزا حالم هم خوبه و هم بده ، بد از اون لحاظ كه اوضاع كشور قاراش ميشه و خوب از اين لحاظ كه دارم مي رم سر كار ، بد از اين لحاظ كه كارم هيچ ربطي به رشته ام نداره و خوب از اين لحاظ كه دارم پول در مي آرم ، بد از اين لحاظ كه كلي مسئوليت افتاده روي دوشم و خوب از اين لحاظ كه دارم ياد مي گيرم مسئوليت پذيري رو و خلاصه نيش و نوش بدجوري توي هم دارن مي لولن و حالم رو پريشان كردن

خلاصه دارم كم كم به اين نتيجه مي رسم كه ” زندگي منشوري است در حركت دوار” ، همش تكرار و تكرار و خلاصه نمي دونم اين روزگار سياه و سفيدي كه توشم برام لذت بخشه يا نه ؟؟؟ فكر كنم يه دو سه سال ديگه صداش دربياد كه خلاصه خوب بوده يا نه ؟؟ چون ممكنه اين دور بودنم از فضاي آكادميك بيچاره ام كنه و حتي نتونم به خوبي فارغ التحصيل بشم و يا هم ممكنه كه خيلي راحت فارغ التحصيل بشم و همراه كوله باري از تجربه و يك نموره پول و پله برم از اين كشور ، البته كلي هم زبان ياد دارم

خلاصه اين جوري ها ، مي بينم كه يك ذره تخليه شدم ، انگاري تنم ميخاريد براي نوشتن ، البته يك كتاب دارم مي نويسم كه رسيدم به صفحه صدش ، فكر كنم چيز جالبي بشه ، در مورد اون چيزايي يه كه بهش فكر مي كنم و بهشون باور دارم ، فكر كنم چيز جالبي بشه

بگذريم

تا بعد

October 18, 2009

armenia

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 1:20 pm
Tags:

خاطرات سفر به ارمنستان

راستش من خيلي كم موندم اونجا ، ولي توي همين سه روزي كه اونجا بودم برنامه ام اونقدر فشرده بود كه تقريبا مي شه گفت جايي نموند كه از دستم در رفته باشه ، البته به عرضتون برسم از آنجا كه من لب به مشروب و سيگار نمي زنم ، يه سري جاها نرفتم كه خوب اگه كسي بخواد با اين موارد هم يك لذتي ببره ، بايد روزهاي اقامت اش رو بيشتر كنه ، ولي اگه قصدش آشنايي با فرهنگ و تمدن ارمنستان و بهره مندي از هواي پاك و آرامش حاكم بر شهر باشه و خوب از رستوران ها و موزه هاي اونجا هم كمال استفاده رو بكنه همين دو سه روز به نظرم كافيه و بعد اون به اشباع مي ره همه چيز و ديگه بهتون نمي چسبه

چيزي كه توي اين سفر به نظرم خيلي عالي بود ، پيدا كردن دوستي به نام رضا بود كه شك ندارم اگه رضا كنار من توي هواپيما ننشسته بود ، بي شك اصلا اين سفر بهم نمي چسبيد ، ولي رضا با تجربه سفرهاي بسيارش و روحيه خوبي كه داشت لذت سفر رو برام صد چندان كرد .

روز اول كه فقط با رضا توي ايروان دور زديم و الحق و الانصاف خيابان هاي عريض و ساختمان هاي زيبا و نبود ترافيك و هواي نرم و مخملي ايروان باعث شد كه خيلي لذت ببريم ، هر جا هم كه مي تونستيم با مردم صحبت مي كرديم و ازشون اطلاعات مي گرفتيم ، البته جاتون خالي تا دلتون بخواد چشم چراني كرديم ، چون به نظر خودم دختراي اونجا خيلي خوشگل تر از مال ماهستن ، شب اش رفتيم رستوران آريا كه مال ايراني هاست و بعدش هزار پله يا كاسكاد خودشون ؛ توي كاسكاد ديدن دختران و پسراني كه بدون ترس از مامور در حال عشق بازي بودن برامون خيلي جالب بود .

روز بعدش من يك تور شهري داشتم كه اونجا يك خانمي به نام نازنين خيلي مفصل ما رو در جريان تاريخچه و جغرافياي ارمنستان قرار داد ، ارمنستان سه ميليون جمعيت داره كه يك ميليون نفرشون توي ايروانه و خوب خيلي خيلي كوچيكه ، شايد به اندازه يك استان كوچك ما باشه و خوب مردمان خوب و دوست داشتني اي داره ، يك دست قوم ارمني هستن و همه مسيحي و خوب مسيحيت هيچ نقش جدي اي در سياست بازي نمي كنه ، بيشتر اقتصادش كشاورزي يه ، ولي صادرات مشروبات الكلي و كنياك هم باعث رونق مختصري در اين كشور شده  ؛ بعد تور شهري رفتم درياچه سوان كه خوب اون هم بد نبود و بعدش برگشتم شهر و دوباره با رضا رفتيم خيابون گردي و خلاصه خيلي با رضا بودن شيرين و جالب بود .

الان كه دارم اين رو مي نويسم كلي دلم براي رضا تنگ شده و اميدوارم دوباره توي تهران ببينمش ، توي ايروان اتفاقات زيادي برام افتاد ، ولي الان ديگه بيشتر از اين حس نوشتن نمي ياد ، ايشاء الله بعد

September 22, 2009

به کجا داریم می ریم ؟

Filed under: تحليل — saeedlog @ 12:15 am

اون روزایی که تجاوز زشت اصولگراها به صندوق های رای این مردم رو می دیدم , می دونستم که کسی که این قدر رو داره بازی می کنه , حتما آس هایی رو مخفی کرده که به مرور رو میکنه و این نقشه بدون وجود این آس ها , محکوم به شکسته . خوب البته وقتی یک سفر به شهرستان رفتم , یک بخش از حلقه گمشده ذهنی ام تکمیل شد , وقتی دیدم که سپاه پاسداران به کمک کمیته امداد و بچه های جهاد چه طوفان تبلیغاتی ای در روستاها به راه انداختند و توی شهرستان ها هم دست کمی از روستاها نداشت و شانتاژ تبلیغاتی دولت , روز رو در نظر مردم شب و شب رو در نظر مردم روز جلوه داده , به طوری که وقتی به همه می گفتم که احمدی نژاد مدیر بی کفایتی است , همه بهم می گفتند که فلانی بازی نخور , اینها همش بازی یه , موسوی بازیچه دست هاشمی یه و هاشمی دوباره می خواد بیاد و بخوره و ببره , انگار نه انگار که می خواند رئیس جمهور انتخاب کنند , همه فکر می کردند که دارن رهبر عوض میکنند , یکی بهم گفت که حاجی این بازی “رهبری و اکبری ” یه و گول این حرفا رو نخور , موسوی بازیچه است . خلاصه ماحصل سفرم این شد که فهمیدم که این تقلب بزرگ ابعاد پیچیده تری داره و افراطیون جناح راست همه تخم مرغ ها رو توی یک سبد نگذاشتن و بخش اعظم رای شون رو از طریق همین شانتاژ رسانه ای و تبلیغاتی در شهرستان های کوچک و روستاها بدست آوردند , وقتی که دستگیری بزرگان اصلاح طلب رو دیدم , شوکه نشدم , چون می دونستم که باید آس های دیگری هم رو بشه و حتی متوقف به حجاریان و ابطحی و میردامادی و عطریانفر و قوچانی و … هم نخواهد ماند و چه بسا در آینده دست به محو کروبی و موسوی هم بزنند , اعتراف گیری از ابطحی و … شاید در نظر مردمان تیزبین هیچ ارزشی نداشته باشد ولی در عمل به معنای “مرگ سیاسی” این عزیزان در جمهوری اسلامی است , انقلاب فرهنگی و تغییر سرفصل های درسی و حتی تصفیه اساتید مستقل در دانشگاه ها می تونه آس دیگری باشه که قراره رو بشه , هر چند در این که این نظام حقش سرنگونی یه هیچ شکی ندارم , اما در این هم شک ندارم که اصولگرایان علیرغم رفتارهای افراطی ای که در این مدت داشته اند , اگر ذره خردورزی پیشه کنند و چشمانشان را باز کنند , می توانند تقلب بزرگ خودشان را مدیریت کنند و چهارسال دیگر بر این مملکت حکومت کنند بدون اینکه آب از آب تکان بخورد و چهارسال دیگر یه مدیر میانه رو علم می کنند تا بخش ای از انرژی ذخیره شده در جنبش سبز را تخلیه کنند و بعدش هم تقریبا می شه گفت که این دانشجویان آگاه و باهوش دانشگاه ها یا از کشور رفتند و یا اینکه وارد زندگی شده اند و دیگر سرشان بوی قرمه سبزی نمی ده , دانشجویان جدید هم که از هیچ چیز خبر ندارند و می شه راحت با تبلیغات همه چیز رو واژگونه جلوه داد و چه بسا مردم یادشون بره که حتی زمانی اصلاحاتی بوده , همون جور که خیلی ها یادشون رفته که یه زمانی توی این مملکت یک نهضت آزادی ای بود , جبهه ی ملی ای بود و … , همون بلایی که سر بنی صدر اومد .

1253367932

البته تا اینجای کار بدبینانه بود و فرض بر این بود که جمهوری اسلامی عاقلانه رفتار کند , اما از آنجا که دیکتاتورها توی یک تله فیدبک مثبت حرکت به قهقرا گیر میکنن , این سیستم هم چه بسا که در درون خودش علیرغم داشتن مهره های باهوش و سیاس دچار این تله بشه و درگیری مهره های اصلی اصولگرا با هم عمر سیاسی این جریان را کوتاه کنه , به هر حال در انتخابات های بعدی , نیروهای جریان سبز سرجاشون هستن و این سمت اصول گراست که با تنش و درگیری درون خودش نیروهای بیشتری ازش ریزش می کنه و به جریان سبز می پیونده که با فرض اینکه رهبران سبز مانند موسوی و خاتمی دچار آفت سکوت نشوند , می تواند قدرت بالقوه سبزها رو بیشتر کنه و پس از مدتی سبزها به مدد همین نیروهای مردمی توانایی جابه جایی قدرت پیدا کنند , البته اونروز دیگه باید موسوی و خاتمی رودربایستی ها رو کنار بگذارند و از رهبری عبور کنند .

به هر حال بازی این جا تموم نشده و هنوز آس های دیگری هم این جریان در آستین داره , این بازی , آخرین حلقه اش زمانی به نفع اصولگراها تکمیل می شه که مدیران درجه دو اصلاح طلب را دچار مرگ سیاسی کنند , رهبران قدرتمندش را وادار به سکوت کنند , یا ناامید از ادامه جریان  , که این مسئله هم چندان دور از ذهن نیست . هاشمی رفسنجانی فردی نیست که بخواهد به خاطر جنبش سبز هزینه بدهد , موسوی هم رویه بیست سال گذشته را پیش می گیرد و سکوت می کند , خاتمی هم مرد لحظه های سخت نیست , این وسط تنها کسی که می تواند معادلات اصول گرایان را برهم زند شیخ مهدی کروبی است که با صداقت و شجاعت بی نظیرش تا حال نشان داده که جنبش سبز می تواند در لحظه های سخت بدان تکیه کند , اما شیخ هم به علت وابستگی بدنه جنبش سبز به میرحسین موسوی , برای استفاده از این پتانسیل نیازمند همکاری تنگاتنگ با موسوی است که در صورت سکوت موسوی شیخ هم پشتوانه مردمی محکمی نخواهد داشت و این مسئله شیخ را شکننده می کند , هر چند که شیخ تا الان نشان داده که فقط از خودش هزینه می کند , اما در صورت واکنش حاکمیت به رفتارهای شیخ و بازداشت شیخ , عدم وجود این پشتوانه مردمی می تواند برای شیخ ایجاد مشکل کند .

به هر حال آینده ایران در هاله ای از ابهام است و در صورت هماهنگ نشدن رهبران سبز با هم می تواند به نفع جریان حاکم ادامه پیدا کند . تنها آس جنبش سبز حماقت و جاهلیت رهبران افراطی کنونی است

September 20, 2009

خستگی

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 12:45 am

خسته شدم , واقعا از بودن در این جامعه و دیدن این همه نامردمی خسته شدم , خسته شدم بس که دیدم مردمان یک کشور که دارای زبان مشترک , فرهنگ مشترک و اعتقادات مشترک هستند , این گونه نمی توانند هم رو تحمل کنند و بهم دهن کجی می کنند . واقعا چه اتفاقی افتاده که عده ای نمی توانند سبزها رو تحمل کنند , سبزهایی که هیچ پوشش خبری ندارند , سبزهایی که تریبونی برای انعکاس نظراتشون ندارند , سبزهایی که در روز قدس بلندگو نداشتند و حنجره هاشون تنها بلندگو برای اظهار نظراتشون بود , حتی همین قدر هم تحمل نمی شوند. اگه ایده تقلب رو موسوی و کروبی در ذهن مردم کاشتند , جمهوری اسلامی با صدا و سیمای یکجانبه اش این بذر رو آبیاری کرد , آخه اگه تقلب نشده چرا به موسوی و کروبی که از همین نظام هستند, اجازه داده نمی شه مستنداتشون رو از طریق رسانه ملی مطرح کنند, چرا اصلا فرصت داده نمی شه که حرف بزنند. خسته شدم از این همه نامردمی

July 5, 2009

ديده هاي من

Filed under: تحليل — saeedlog @ 9:05 pm
Tags:

این روزایی که گذشت برای ایران روزهایی تاریخی بودند , یعنی اینکه در تاریخ ما ثبت و ضبط می شه . یه چیزی که این وسط خیلی مهمه اینه که ما از این اتفاقات درسی بگیریم و بفهمیم که چطور در مقابل رفتارهای مشابه , باید عکس العمل نشون بدیم .

یادم نمی ره اون روزای قبل انتخابات رو که با بچه ها رفته بودیم دانشکده علوم پزشکی تهران و با دانشجوهای اونجا , بحث موسوی و کروبی می کردیم و ما معتقد بودیم که برنامه های کروبی و تیم کروبی برای پیش برد جریان اصلاحات کاراترند و خوب طرفدارای موسوی هم بحث های خودشون رو داشتند. اصلا مهم نبود که ما اون موقع چی ها بهم می گفتیم , اون چیزی که الان واسم مهمه , اینه که چقدر ما معصومانه به انتخابات نگاه می کردیم , شاید اگر می دونستیم که اساسا این انتخابات از بن و ریشه مشکل داره , شاید بحث ها سمت و سویی دیگه پیدا می کرد , شاید به جای این که در مورد این دو عزیز صحبت کنیم , می اومدیم و درباره روشهای مقابله با جریان حاکم و روشهای خلع ید از قدرت بحث می کردیم و اساسا در مورد این مسئله که چطور از آرا صیانت به عمل آوریم , بحث می کردیم . اما اشکال عمده اینجا بود که اصلا در مخیله هیچ کداممان نمی گنجید که قراره یه کلاه به این بزرگی روی سرمون بذارن .

روز شنبه و یک شنبه بعد از انتخابات , مردم کنجکاو بودن ببینن توی کوچه “میرهادی” توی خیابان ولیعصر چی میگذره و من هم یکی از اون آدم های کنجکاو بودم و پاتوق ام اونجا بود , اصلا تو کتم نمی رفت که قراره این صحنه های خشن رو توی ایران ببینم , صحنه گاردی هایی که از پمپ بنزین محافظت می کنن , نیروهای ضد شورشی که مردم رو با باتوم می زنن , شاید همین شوک زدگی بود که من رو وادار می کرد که علیرغم فشار امتحان ها (اون موقع هنوز امتحان ها عقب نیفتاده بود ) برم و جزو سیاهی لشگر کنجکاو و معترض میرهادی باشم . صحنه ها خیلی بکر بودن , برای منی که فقط این صحنه ها رو توی اینترنت توی ماجرای کوی دانشگاه دیده بودم , به عینه مشاهده کردنشون خالی از لطف نبود .

عصر یک شنبه پشت میله های درب اصلی دانشگاه تهران , علیرغم اینکه نمی خواستم شعار بدم و اصلا اعتقاد به شعار نداشتم , دیدم کاری از دستم برنمی آد و حتما باید خودم رو تخلیه کنم و منم به خیل عظیم دانشجوهای اونجا پیوستم , جلوی دانشگاه پر از مامور بود , ولی خوب ساحت دانشگاه هنوز مقدسه و جرات نداشتن که بیان تو و بین ما و اونها یه در بزرگ و قوی موجود بود که نمی ذاشت اونا مزاحم ما بشن , ولی با این وجود اونا با گازهای اشک آور تا تونستن متفرق مون کردن , اون جا هم برای اولین بار بود که یه گاز اشک آور , چشمام رو سوزوند , جلوی پام افتاد , اصلا فکر نمی کردم که یه روزی به جرم فقط معترض بودن , این جوری ازمون پذیرایی بشه , ولی شد . نمی تونستم نفس بکشم , دور چشام و پیشانی ام به شدت داشت می سوخت , فکر کردم الانه که پوستم جمع بشه و ذوب بشه , خیلی ترسیده بودم , همه ترسیده بودن , هیچ کی فکر نمی کرد که قیمت “اعتراض” توی این کشور این قدر بالا باشه .

صبح یکی از روزا , مسجد دانشگاه تهران , میزبان اساتید بزرگ خودش بود , همه اساتید بزرگ رشته برق هم اومده بودن , یکی از استادها اومد و ازم جویای احوال یکی از بچه ها توی کوی شد , ولی من هیچ اطلاعی نداشتم , شماره اش رو گرفتم که بهش خبر بدم , اون دوستم رو توی کوی دانشگاه گرفته بودن , البته خیلی های دیگه رو هم گرفته بودن , نمی دونستیم باهاشون قراره چکار کنن , چند روز بعدش فرهاد رهبر , رئیس دانشگاه رفته بود و آزادشون کرده بود و به مزد کتک هایی که خورده بودن یک کیک و ساندیس و یه مشت مزخرف تحویل شون داده بود و قول داده بود که خسارات مادی جبران بشه ولی غرور شکسته این دانشجوها رو هیچی نمی تونست مرهم باشه .

 

روز دوشنبه و سه شنبه هم رفتیم دانشگاه , اصلا بحث مون این بود که دانشجو باید توی دانشگاه اعتراض کنه و مردم توی خیابان ها , توی دانشگاه تهران , صداها بهتر شنیده می شد و خوب علی القاعده خطر کمتری هم متوجه مون بود , صبح دوشنبه یا سه شنبه بود , دقیق اش رو از خاطر بردم , زهرا رهنورد توی مسجد دانشگاه تهران گفت که قرار راهپیمایی از انقلاب تا آزادی کنسل شده و خبرها میگه که حکم تیر دارن و می خوان ملت رو بزنن و موسوی نمی خواد که مادری عزادار بشه و می ره که قضیه رو به آرامی رفع اش کنه , ابزارهای خبررسانی موجود نبود که این خبر رو به بقیه برسونیم , اس ام اس ها قطع بودن و فقط می شد تماس گرفت , تازه اونم از ساعت دو و سه بعدازظهر قطع می شد , ما پشت میله های درب اصلی بودیم و شعار می دادیم , تا این که نزدیک های سه شد و دیدیم که اقیانوس ملت به راه افتاد , سریع جمع شدیم تا ما هم به این سیل خروشان بپیوندیم وقتی رفتیم قاطی شدیم , دیدیم که شعور جای شور را به تمامی گرفته و ما هم سکوت کردیم و با سکوتمون فریاد زدیم .

شاید این راه پیمایی بزرگ دیگه مثل اش دیده نشه , راه پیمایی ای که از میدان امام حسین بود تا میدان آزادی , نه سرش معلوم بود و نه ته اش , برآورد سه میلیون یه برآورد منطقی بود , می شد یه حساب سرانگشتی کرد و این رقم رو در آورد , من به عمرم این همه آدم که یه صدا سکوت باشن و یک رنگ سبز رو ندیده بودم , احساس غرور آفرینی بود .

میرحسین هم این قضیه رو پذیرفته بود و رفت توی میدان آزادی از مردم تشکر کرده بود , کروبی هم جلوی دانشگاه شریف بود و از مردم تشکر می کرد . کاری جز تشکر از کسی ساخته نبود , فقط باید برای این همه شعور از مردم تشکر می شد .

روزهای بعد همین اتفاق در میدان هفت تیر و توپخانه هم افتاد و مردم به همین شکل پر انرژی حاضر شدن و با سکوت شون فریاد زدن .

جمعه روز سرنوشت سازی بود , روزی بود که رهبر میخواست حرف نهایی رو بزنه , در واقع برای اولین بار مهره اصلی جریان اقتدارگرا میخواست در یک تریبون رسمی حرف دلش رو بزنه و خوب همین مسئله در واقع تعیین کننده رفتار حاکمیت در قبال مردم در روزهای بعدی بود , ماها که خوابگاه مون همون اطراف بود , شاهد اتوبوس های زیاد مردم از اطراف تهران بودیم , از شهرهای اطراف هم مردم اومده بودن , از قم , رودهن , بومهن , کرج و خلاصه همه شهرهای دور و نزدیک (در ظاهر بیعت با رهبری و در باطن سیاه لشگری) آدم فرستاده بودن .

رهبری حرف های جالبی زد , خیلی روشن از احمدی نژاد  و انتخابات حمایت کرد , گفت که زیر بار تقلب نمی ره , گفت که صدای اعتراض مردم هیچ نقشی در تصمیم حاکمیت نداره , گفت که این تجمعات در آینده سرکوب می شه و خونش به گردن موسوی است, خیلی راحت 52 سال دوستی با هاشمی رو گذاشت یه طرف ترازو و چند سال پاچه ور مالی احمدی نژاد رو هم گذاشت یه ور دیگه ترازو و با قاطعیت گفت که وزنه احمدی نژاد سنگین تره. این تجمعات رو کار انگلیس و آمریکا و اسرائیل دانست , صدای مردم رو صدای صهیونیست ها دانست , دول اروپایی و آمریکا رو متهم به آشوب آفرینی و دخالت در مسائل داخلی ایران کرد و خلاصه فرافکنی کرد. رای 40 میلیونی ملت رو هم رای به نظام و سیستم سیاسی موجود دانست .

روز بعدش همون شنبه خونین بود , دیگه همه سلاح ها رو آورده بودن , ماشین های آب پاش ( البته آب نبود , یک مایع قلیایی که به شدت پوست رو می سوزونه بود ) , گارد ویژه , نیروهای ضد شورش , بچه های بسیج و پایگاه (باورم نمی شد که به بچه چهارده و پانزده ساله , چماق و باتوم داده باشن !!!) , نیروهای سپاه و خلاصه جهنمی بود , تا تونستن زدن و زخمی کردن , تیر هم شلیک کردن , خیلی ها رو از پا درآوردن , زن و مرد هم براشون فرقی نمی کرد , روز بعد از حرفهای رهبری باید ساکت می بود , چون نمی تونستن تحمل کنن و ببینن که مردم علی رغم میل رهبری اومدن توی خیابان ها ( نمی دونم اگه به این نشه گفت دیکتاتوری به چی می شه گفت دیکتاتوری ) , خیلی صحنه ها منزجر کننده بود , من خودم رو با سماجت تمام رسوندم به میدان , ولی از یه جایی به بعد دیگه اجازه عبور نمی دادن و با باتوم به یک سمت دیگه هدایت ات می کردن , اون روز روز سیاهی بود , هر چند که همین روزهای سیاه ان که نقطه عطفی می شن در تاریخ و تاریخ ساز می شن .

روزهای بعد هم همین اتاق البته با شدت کمتری در تهران تکرار می شد , مثلا بعدش توی میدان هفت تیر بود که من با چشمای خودم دیدم که بیشتر از مردم گاردی ها ریخته بودن توی میدان و هلیکوپتر هم از بالا دقیقن محل های اجتماع رو مشخص می کرد تا اگه یه وقت چیزی از دیدشون در رفت از اون بالا خبر بدن .

در میدان بهارستان جلوی مجلس هم دوباره همین وضع تکرار شد و اون جا هم باز برای اولین بار من موتورسوارهایی رو دیدم که با تیرهوایی های ممتد مردم رو دچار رعب و وحشت می کردن و متفرق می کردن , برام جالب بود که تمام روش های پخش کردن مردم رو هم بلد بودن , بچه های اطلاعات رو هم من چند تاشون رو می شناختم و اونجا دیدم , پایه ثابت همه تظاهرات ها بودن .

این روزا همه منتظر 18 تیرن تا دوباره صدای اعتراض شون رو به گوش حاکمیت برسونن , می دونم که دوباره خون برپا می شه , اما تاریخ نشان داده که این خون بوده که پیروز بر شمشیر بوده و هست ( البته این به شرطی یه که رهبران معترضین خیانت نکنن !!!)

توی شهرستان آب از آب تکون نخورده و هیچ کس تو کتش نمی ره که اصلا معترضی وجود داره و خوب به شدت شهرستانی ها مسخ صدا و سیما شدن و هر چی از صدا و سیما نقل بشه رو وحی منزل می دونن و اصلا در درست بودنش شک نمی کنن . توی شهرستان خیلی ها رو دیدم که به احمدی نژاد رای دادن ولی باز هم مشخصه که اکثریت با احمدی نژاد نیست و اقلیتن و اصلا با آمارهای رسمی همخوانی ندارن .

اون چیزی که این روزا برای همه مهمه , تصمیماتی است که از جانب مهندس موسوی و کروبی اخذ می شن , بیانیه ها تقریبا خالی از هر نکته اجرایی هستن , یعنی به عبارتی تکرار واضحاتن , همه می دونن که چی داره می گذره و چی گذشته بر این کشور و خوب لازم نیست که هی مجدد تکرار بشه , شورای نگهبان هم که نظر قطعی اش رو داد و به عبارتی مسیرهای قانونی هم به بن بست رسید و حالا بهترین موقع است که سران اصلاح طلب که تنها امیدهای مردم هستن , بشینن و یه تصمیم جدی برای عبور از جمهوری اسلامی تحریف شده و ذوب شدگان در ولایت فقیه و مجلس فرمایشی کنونی بگیرن . جهت گیری وضع کنونی , یک دیکتاتوری عمیق مدرن و بغض فروخورده کشنده در گلوی مردمه و اگر مردم با سکوت رهبران خود مواجه بشن , چه بسا که تمام سرمایه امید و اعتمادشون بر باد بره و این عدم اعتماد در آینده ابزاری در دست غوغاسالاران بشه که به واسطه همین سکوت مردم نهادهای قانونی دموکراتیک رو نابود کنن و خزانه مردم تبدیل به بیت المال و رهبری تبدیل به خلافت اسلامی بشه و ما بازتکرار تراژیک تاریخ رو شاهد باشیم .

هیچ ایده ای به ذهن ام نمی رسه که بشه به واسطه اون از وضع موجود خلاصی یافت ولی نکاتی هست که باید به اون توجه کرد , اول از همه اینه که جریان مقابل هم به اندازه این ور دچار ترس شده و شدیدا در حالت آماده باش قرار داره , دوم اینکه این پروپاگاندای مسموم صدا و سیما و این بزرگنمایی هاش کاملا غیرواقعی یه و جریان حاکم اونقدر هم که فکرش رو می کنیم قوی و محکم نیست , سوم اینکه بهترین کار در حال حاضر نشانه گیری نقاط استراتژیکه ؛ به عبارتی قرار نیست که ما برای از پا در آوردن این سیستم , همه نقاط اش رو بزنیم , فقط کافیه قلب و مغزش رو نشانه بگیریم . بانک مرکزی , خزانه و شرکت نفت , به عنوان قسمت های تغذیه کننده پول , سپاه و ارتش و بسیج , به عنوان قسمت های تغذیه کننده نیروهای ضد مردمی و خوب کاخ ریاست جمهوری و بیت رهبری به عنوان مغز جریان حاکمیت و صدا و سیما به عنوان تبلیغات چی جریان حاکمیت .چهارمین نکته اینه که باید خیلی هم مراقب رهبران خودمون باشیم , به عبارتی صیانت از مهندس موسوی و کروبی , البته منظورم صیانت فیزیکی نیست ( که البته اون هم جزو واجباته ) , منظورم اینه که مراقب باشیم , اینها خیانت نکنن ( البته منظورم از خیانت اینه که به کم قانع نشن , مثلا بهشون وعده داده بشه که مثلا دوره بعد شما رئیس جمهورید و هر طور خواستید عمل کنید و یا خیلی چیزای دیگه که به عبارتی عقب نشینی از آرمان های اصیل مردمه ) , به عبارتی ما به کم قانع نباشیم , این سیستم یک سیستم مریضه و علی القاعده باید حذف بشه و خوب کنار آمدن با این سیستم اصلا به نفع مردم نیست ( البته ترس مردم از حاکم شدن جریان های غیرمردمی بعد از حذف یک جریان غیر مردمی دیگه هم یه ترس منطقی یه ) و مردم باید حالا که حاضر شدن هزینه بدن , باید هزینه حذف کل آدم های نظام رو بدن , از رهبری گرفته تا اون فرمانده پایگاهی که بسیجی ها رو تشویق به کتک زدن مردم می کنه .

به هر حال امیدوارم که این ماجرا ختم به خیر بشه , جریان های مردمی که هزینه دادن و آخرش به هیچ نتیجه ای نرسیدن , زیادن توی دنیا و من امیدوارم که این حرکت مردم به اون ها نپیونده .

من و احساسم

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 9:01 pm
Tags: ,

البته این احساس صرفا یک احساسه .

احساس میکنم اون چیزایی که دور و برمه و نمی تونم تغییرش بدم به خاطر این نیست که اون چیزا ایراد دارن , بلکه ایراد از خودمه , احساس می کنم که نمی تونم دنیای اطرافم رو با خودم همراه کنم . علتش رو هم نمی دونم , شاید به این خاطره که آخر همه چیز برام نامعلومه , یه سری ریسک ها می کنم که سر در نمی یارم چرا این همه جسارت و تهور از خودم نشون دادم و یه سری کارا رو نمی کنم که اصلا نمی دونم چرا انجامشون نمی دم , در صورتی که هیچ گونه ریسکی نداره . اصلا احساس خوبی نسبت به خودم ندارم .

یه جورکمبود , البته نمی دونم اصلا می شه بهش گفت کمبود, رو در خودم احساس میکنم . یه جور ضعف اعتماد به نفس , احساس می کنم که از پس یه سری کارا بر نمی آم , در صورتی که تجربه خلافش رو می گه , مثلا نگاه کنید , کسی مثل من که در حدود شش ماه ماشین داشته و به هر حال راننده بوده , حالا بعد گذشت یه مدتی احساس ضعف میکنه و فکر میکنه که اگه پشت رول بشینه همون لحظه تصادف میکنه , نمی دونم چی باید اسمش رو گذاشت , یه جور تلونه , یعنی یه زمان هایی احساس می کنم که هر کاری از دستم بر می آد و یه زمانی بلعکس اش , این احساس ها حتما معلول یه چیزی هستند , ولی اون چیز رو نمی دونم چیه .

در مورد خودم علامت سئوال های زیادی توی ذهنم دارم و تا وقتی خودم رو نشناسم , نمی تونم یه سری کارهای بزرگی رو هم انجام بدم که دوست دارم انجام بدم , البته انجام دادن کارای بزرگ الزاما مستلزم شناخت کامل خودت نیست , ولی من باورم اینه که اگه یه شناخت درست و درمون از خودم داشتم , وضعم بهتر از اینی بود که هست .

به هر حال یه زمانایی پیش می آد که حالت از خودت و دنیای اطرافت بهم می خوره , حالت از یه سری ساده لوحی ها و ساده انگاری هات بهم میخوره , یه زمانایی حالت از همه جاه طلبی هات و پتانسیل های الکی ات بهم می خوره و خلاصه با خودت خلوت می کنی و به خودت میگی “اصلا برای چی ؟؟” و خودت هم کم می آری تو پاسخ دادن به این سئوال و با خودت می گی بهر حال همینه دیگه , زندگی همینه و باید توش یه جورایی سرت رو گرم کنی و خوب این چیزا هم یه جور سرگرمی یه .

خلاصه این روزا خیلی از خودم دارم بازی می خورم و بدجوری مثل الاغ عصاری حالم گرفته است و هی دارم دور این چرخ عصاری می گردم و می گردم و اصلا نمی دونم که چی می خوام از خودم , اصلا تو آدمیت خودم شک کردم , ظاهرا دارم یه مسیری رو می رم که خیلی ها رفتن و از این که منم آلوده روزمرگی ها شدم و خیلی از مفاهیم بکر رو توی ذهنم دچار فرسایش کردم حالم بهم میخوره , ولی خوب چکار می شه کرد, متاسفانه این مسیرها یک طرفه است و راه بازگشتی وجود نداره .

حالم به شدت از خیلی چیزا داره بهم میخوره که قبلا نمی خورد و خوب یه سری چیزا هم قبل ترش بود که حالم بهم نمیخورد , ولی داره حالم بهم می خوره الان و خوب نمی دونم که باز قراره پرده های بکارتم کی پاره شن و خلاصه روزی برسه که به شدت از اپن بودن خود رنج ببرم , ولی خوب مزایایی هم داره این اپن بودن .

نمی تونم تصور کنم که من بچه مسلمان همون عرقی رو به دینم دارم که مثلا یه کاتولیک نسبت به دین اش داره , یا یه یهودی نسبت به دین اش داره و اگه من هزار و یک دلیل دارم که دینم از اون ها حق تره , اونا هم پیش خودشون هزار و یک دلیل دارن که دین شون از ما برتره و اگه ما بدون این که از هزار و یک دلیل اونا خبر داشته باشیم , به خودمون حق بدیم که هزار و یک دلیل اونها رو باطل بدونیم , اونا هم به همون دلایل و با همون شکل دلایل ما رو باطل می دونند و خلاصه ما می دونیم و یه احساس که می گه ما بر حق ایم و اصلا تو کتم نمی ره که وقتی یه سنی رو می بینم همون احساسی توی وجودم شکل می گیره که وقتی یه کاتولیک یه پروتستان رو می بینه , هر کدوممون معتقدیم که قرائت ما از دین مون بر حقه و هیچ کدوممون هم طرف مقابل رو دین دار نمی دونه و از همه مضحک تر اینکه حتی توی مذاهب آسیای جنوب شرقی هم این احساس ها وجود دارن و خوب من اگه یه ذره ذهن تعمیم گری داشته باشیم , سریع این مسئله رو عمومی می کنم و میگم که اصلا بشر همینه و اصلا مهم نیست که دین و مذهب اش چیه , همین جوری هست (فرقی هم نمی کنه که آیت الله باشی یا یه بی سواد داغون ) و تازه وقتی می بینم که در اعصار مختلف دین اومده و به مردم گفته که بلده چطور حکومت کنه و برای اونها عدالت رو به ارمغان بیاره و همیشه هم گند زده و به بدترین شکل ممکن فجایعی رو شکل داده که تن آدم از خوندش می لرزه . قرون وسطی رو برید مطالعه کنید , حکومت کاردینال ها و اسقف ها رو مطالعه کنید و ببینید که برای قدرت و ثروت چه به روز باور مردم آوردند , حتی یه سر بزنید به تبت و ببینید حتی بودائیسم که در مقابل سایر ادیان یه فنچولک محسوب می شه , چه بلایی سر مردم آورد , همین دین به شکل افراطی اش با مردم افغانستان چه کرد و یا بدتر از اون توی خود مملکت خودمون که چه فجایعی به نام دین توجیه شد و مردم چیزی نگفتند , چون گفتند که حتما حکمتی در کاره .

خلاصه دین ومذهب به شدت این روزا شدن تابوی ذهن من و به شدت از شنیدنشون دارم بالا می آرم و اعتماد و اعتقادم رو به کلی از دست دادم , این روزا وقتی دکتر شریعتی می خونم یه حس بدی بهم دست می ده و احساس می کنم که دکتر هم داره فریبم می ده و دکتر هم نفهمیده که چی داره می گه , یا شاید هم دکتر داره حرف حساب می زنه ولی باید به حرفاش یه نکته ای رو هم اضافه کنه که “تشیع صفوی” هیچ وقت به “تشیع علوی” اجازه نفس کشیدن نمی ده و متاسفانه برای ایجاد یک تشیع صفوی نیاز به انرژی ای مافوق تصور روشنفکران دینی در جامعه امروزی مون داریم که این انرژی در ابنای بشر نیست , یعنی انرژی انسان سازی در ابعاد کلانش , هزاران سلمان و ابوذر لازمه تا تشیع علوی بر تشیع صفوی فائق بیاد و خوب نه بشر مجال تولید این همه انسان رو داره و نه در حوصله بشریت می گنجه که بخواد این انسان سازی رو هر نسل تجدید کنه و اصلا روح عملگرای انسان مدرن بهش می گه اصلا برای چی باید این همه زحمت کشید و اصلا برای چی ؟؟؟ و خوب هزار دلیل وجود داره که بگه که این روح عملگرا بی راه نمی گه.

اصالت و شرافت و اخلاق هم این روزا بدبختانه شدن تابوهای ذهن من , یه روزی با خودم گفتم که من خیالم راحته از خودم , چون اگه یه راهنمای بزرگ به نام دین ندارم , حداقل اخلاق رو می فهمم و انسانیت چراغ راهمه ولی این روزا اونقدر پارامترهای مزخرف توی ذهن ام در حال رفت و آمد و جولان دادن و معادله تراشی ان که دیگه به این هم شک دارم و اصلا به توان این انسانیت دارم شک می کنم , اومانیسم هم وقتی پای مذهب بلنگه , پاش می لنگه و اصلا دارم اعتقاد پیدا می کنم به حرف همون بچه مسلمونا که اومانیسم هیچ قدرتی نداره و اگه مذهب نتونه کاری بکنه , این “ایسم” ها که هیچ گوهی نمی تونن بخورن.

نجابت هم داره می شه تابوی ذهنی ام .

این روزا خیلی از بندها رو پاره کردم و خیلی از خط قرمزها رو رد کردم و اصلا یه جورایی به شکل افسارگسیخته دارم زندگی میکنم و اصلا نمی دونم که آخر و عاقبت ام چی می خواد بشه , آخرش منم مثل بابام می شم یه آدم در بند ولنگاریسم و یا اینکه یه سوراخی پیدا میکنم و بهش پناه می برم . اصلا نمی دونم قراره چه اتفاقی برام بیفته .

بچه شهرستاني بودن

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 9:00 pm
Tags:

میخوام از یه درد بزرگ بنویسم , به نام “بچه شهرستانی بودن”

و اصلا چرا این رو یه دردی میدونم و اصلا چرا یه راست رفتم سراغ “تهدیدها” و اصلا چرا از “فرصت ها” شروع نکردم , شاید یه ذره شخصی باشه ولی نظرمه دیگه و نظرم اینه که توی بچه شهرستانی بودن هیچ حسنی وجود نداره , همون جوری که در بچه پایین شهر بودن هیچ حسنی وجود نداره . من اصلا به این حرفا که می گن اگه از صفر شروع کنی و به بالا برسی ارزش بیشتری داره هیچ اعتقادی ندارم , دوست داشتم از ده شروع می کردم و به بیست می رسیدم و اصلا اعتقادی ندارم که کسی که از صفر شروع کرده وبه بیست رسیده , خیلی سر تر از کسی یه که از ده شروع کرده و به بیست رسیده , بیست بیسته و اصلا مهم نیست که از صفر رسیده باشی بهش , یا از هیجده.

لطفا گوزپیچ نشید و بدونید که براتون بعدا مفصلا این مسائل رو می شکافم و فعلا یکی از معایب بچه شهرستانی بودن رو میخوام براتون بگم .

وقتی چشم باز می کنید و دور و برتون رو نگاه می کنید می بینید که چند تا دایی دارید , چند تا خاله , چند تا عمو و عمه  و بالتبع دختراشون و پسراشون و داماداشون و خوب وقتی یه نگاه دیگه می اندازید , می بینید که متاسفانه توی کشورتون خیلی از قفل ها با کلید روابط باز می شن نه ضوابط و خلاصه می بینید که توی این جامعه اگه بخوای یه کاری بکنی حتما گذرت به یکی از دباغی ها می خوره و خوب بالتبع بهترین آدم ها برای کمک بهت دوستانت و همین نزدیکانتن , ولی وقتی یه نگاه عمیق تر می اندازید , می بینید که چون بچه شهرستانی هستید , عمق نفوذ آدم های دورو برت خیلی کمه و اون جاست که می زنید پشت دستتون و می گید , ای دل غافل , ضرر کردم .

نگاه کنید , بابای من توی زندگی اش کلی زحمت می کشه و کلی دوست پیدا می کنه و خلاصه روی آدم های دور و برش سرمایه گذاری می کنه , ولی وقتی یه نگاهی به کارنامه اش می اندازید , می بینید چند تا دوست توی ثبت احوال و چند تا دفتر اسناد و دفترخانه و چند تا راننده اتوبوس و چند تا نانوایی و یه چند تا رئیس اداره که زرت و زرت عوض می شن و چند تا مدیر مدرسه و یه چند تا کارمند بانک , شده ما حصل این همه تلاش و خوب با خودتون کلی حسرت می خورید , چون اگه همین بابای محترم توی تهران بودند , حداقل اش این بود که همین ها رو داشتی , ولی این ها آدم های قوی تر و کاراتری نسبت به مشابه های شهرستانی شون بودن , مثلا اگه ماکزیمم رفیقت توی شهرستان یه سروان فکسنی بود , حالا توی تهران یه سرهنگ بود که صد تا مثل اون سروان زیر دستش کار می کردن و اگه با تمام پارتی هات می تونستی توی شهرستان بیست میلیون وام جور کنی , توی تهران می تونستی دویست میلیون جور کنی .

تازه فقط اینا نیست که بابای من زمانی که خونه اش روی توی شهرستان ساخت , با همون پول می تونست همین خانه رو توی تهران توی بهترین نقطه اش بسازه و حالا خونه ما رو که در بهترین حالت شاید هفتاد هشتاد میلیون بخرن یا نخرن , توی تهران می شد به راحتی آب خوردن چند میلیارد آبش کرد و رفت ده تا مثل اش رو توی کانادا خرید .

تازه فقط اینا که نیست , بابای من اگه تلاشی که کرد تا بتونه یه شرکت رو توی شهرستان از صفر به یه نقطه خوب برسونه , همین تلاش رو توی تهران می کرد , می تونست یه شرکتی داشته باشه که توی بورس سر سهامش دعوا بود و خلاصه می تونست بترکونه .

سرتون رو درد نیارم , معایب بسیاری در بچه شهرستان بودن هست و اصلا اعتقادی به آرامش و این حرفا ندارم , چون اونایی که توی شهرای بزرگ هستن یه جور آرامش دارن و ما شهرستانی ها یه جور آرامش داریم .

تازه به این لیست کج فهمی ها و نفهمی های بعضی سکنه شهرستان رو هم اضافه کنید , منظورم همون هایی است که وقتی یه ذره موت بلند می شه , به چشم بچه غرتی نگات می کنن و فکر می کنن که یه آدم بی عرضه هستی و وقتی زنجیر دستت می گیری , یا یه سبیل داغون می ذاری واست غش و ضعف می کنن و فکر می کنن که خدا یه مرد و یه لوطی توی عالم آفریده و اونم تویی . توی شهرستان یا مردم از این ور دیوار افتادن یا از اونورش , یه عده فکر میکنن اگه کراوات بزنن و سیگارای باکلاس بکشن و چند تا کتاب شعر بخونن , شدن دنیا دیده و با پرنسیب و با پرستیژ و از اونورش یه عده بالکل همه این مسائل رو حرام می دونن و اگه کراوات داشته باشی کسی , اون رو نجس می دونن . فکر نکنید اغراقی وجود داره ها , اومدین شهرستان اول برین با معلم هاش صحبت کنین , چون اینها از بقیه بیشتر می فهمن و وقتی دیدید که همین عده که مثلا فرهنگی های شهر هستن چقدر گاون , می تونید به عمق گاویت بقیه پی ببرید .

البته من نمی گم که توی شهرای بزرگ گاو نیست , چرا هست , خیلی هم زیاد هست , ولی گاواش ساکت و صدای ما ما شون گوش فلک رو کر نکرده , این جا وقتی می بینی می ری توی یک مراسمی و بزرگ فامیل که به سختی می تونه بین ” هر ” از ” بر” اختلاف قائل بشه , می آد و یک خطابه بلند در باب مذمت موی بلند برات ایراد می کنه و عاقبت موی بلند رو هروئینی شدن و تزریق و فرزندای ناخلف و سیگاری و … می دونه , حالت از هر چی بچه شهرستانی بودنه بهم می خوره .

اینجا سقف خواسته های آدما خیلی کوتاهه و وقتی میخوای به ملت حالی کنی که بابا تحصیلات تکمیلی هم مزایایی داره , سریع می زنن توی ذوقت که بابا می خوای چه کار کنی ؟؟ همین هم که هستی بسه و همین که هستی هم خیلی خوبه و خلاصه تو همین جوریش هم خفنی  و اصلا چرا می خوای بیشتر تلاش کنی !!!

اینجا مردم شعور سیاسی شون در حد بوقه و خوب در واقع بحث سیاسی نمی کنن , بلکه بوق می زنن , یعنی دو نفر کنار هم می شینن , اول یکی شون شروع می کنه به بوق زدن و بعدش دومی یه بوق دیگه می زنه . وقتی صحبت از مدیریت می شه می بینی که اینها دارن شعارهای پانزده سال قبل رو تکرار می کنن و صحبت از ویژگی های فردی میکنن , وقتی می آی و براش از رسانه های جدید صحبت میکنی و از نیازهای جدید , با یه لبخند که توش عمق گاویت اون فرد نهفته شده بدرقه می شی به یک آدم دیگه , یعنی که من آدم این بحث ها نیستم و با من از این بحث ها نکن و من همین که دستم به دهنم برسه همین برام ته سیاسته .

اینجا ظاهرگرایی بیداد میکنه , هر کی موش بلنده , فاسده , هر کی زیر ابرو ور می داره , فاحشه است . هر کی قبلا دوست داشته , واجب الاعدامه , هر کی بیوه است , حتما الان فاحشه است . هر کی لیسانسه حتما خیلی می فهمه و خلاصه خیلی چیزا توی شهرستان صفر و یکه و اصلا حد وسطی در کار نیست .

یه بدی دیگه هم که شهرستان داره , اینه که نخبه گریزی داره , یعنی هر کی توی شهرما به یه پولی رسیده , سریع بار و بندیل رو بسته و رفته یه شهر بزرگ تر و یا مرکز استان و خلاصه کسی رو نمی بینید که علاقه داشته باشه که سرمایه هاش رو توی همون شهر به کار بندازه و خلاصه همینه که شهرستان ها معمولا رشد نمی کنن , در حالی که مرکز استان ها همین جور دارن پیشرفت میکنن .

همین چیزاست که می گم معذب ام از اینکه توی شهرستان به دنیا آمدم . رفیق های بابام و عموهام رو که بگردی نصف شون الکی خوش و بیکارن , اگه همین رفیق ها توی تهران بودن , چه بسا خیلی شون یه رئیس شرکتی بودن و پارتی می شدن که ما الان برای کار به چه کنم و چه کنم نیفتیم , ولی الان یه مشت آسمان جل شدن دوستای بابات و عموهات و دایی هات و خلاصه دور و برت رو یه مشت آدم گرفتن که هیچ نفعی ندارن , تازه از لحاظ شعور اجتماعی هم داغونن و خلاصه از اون آدم هایی هستن که پایینت می کشن و بالات نمی برن .

خلاصه شاید سیستم کشورداری غلطه , نمی دونم , هر چی هست که توی شهرستان هر چی که دور و برت می بینی پایین ات می کشه و بالات نمی بره .

سیستم اوقات فراغت هم اینجا داغونه , الان من سه هفته قراره توی این وجب جا نمی دونم چه کار باید بکنم , نه موزه ای , نه تئاتری , نه سینمایی ( باورتون می شه یه شهر صد هزار نفره یه سینما نداشته باشه ) , نه کلوپ سینمایی درست و درمونی , نه کافی شاپ خفنی , نه کافی نت درست و درمونی که بشه یه ساعت به مانیتورش چشم بدوزی و اشکت در نیاد . خلاصه داغونه و هیچ وسیله ای برای سرگرمی ات نداره , یه استخر درست و حسابی نداره , یه باشگاه درست و درمون نداره و خلاصه هیچ چیز درست و حسابی ای وجود نداره و توی شهرستان یا باید معتاد شی یا هم باید یه کوتوله شی و توی خودت چمباتمه بزنی و مثل گاو زندگی کنی , بخوری و با نشخوار کردن سرت رو گرم کنی .

هر کی با من مخالفه بنویسه , یه بحثی با هم بکنیم

موزه دكتر علي شريعتي

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 8:57 pm
Tags: ,

اوج بیکاری هامون با بچه ها بود , اتاق کاملا خالی شده بود و بچه های دیگه رفته بودن و من مونده بودم , با هچخ و نوید و یه روز بلند که باید واسش برنامه می ریختم , نوید برای چهارشنبه برنامه رفتن داشت و من برای شنبه دیگه اش , و خوب خلاصه یک هفته بود که باید خوب پر می شد , با اصرار, دو تای دیگه رو وادارشون کردم که بجنبن بریم موزه آزادی . زیر میدان آزادی یک مجموعه فرهنگی هنری وجود داره که می شه رفت و استفاده کرد , در عین حال که می تونیم بریم داخل برج و از ریزه کاری های معماری اش سر در بیاریم , می تونیم از تابلوها و خیلی چیزهای دیدنی دیگه اش استفاده کنیم ؛ تازه داخل اش یک کتابخانه هم داره که خیلی مجهزه و کتابهاش کاملا بروزه , ولی از اون جا که ما اون حوالی زندگی نمی کنیم , قاعدتا این بخش اش بیشتر ما رو سوزوند ( البته ما کتابخانه بزرگ دانشگاه تهران رو داریم که متاسفانه هیچ استفاده درستی ازش نمی کنیم ) .

موزه آزادی خیلی قشنگ بود و واقعا ارزش این رو داره که هر کی می آد تهران یک سر بزنه و اونجا رو ببینه , علاوه بر اشیاء تاریخی اش که خیلی هم قیمتی هستند , دیدن خود ساختمان برج , تابلوهای زیبایی که در یکی از تالاراش هست , روبات پیانیست و خوب خیلی چیزای دیگه اش می تونه خیلی برای بار اول جالب باشه . به هر حال از قدیم گفتن که ” صورتی در زیر دارد , آنچه در بالاستی” و خلاصه این امکان پیش می آد که اون برج قشنگ آزادی رو از داخل ببینید و وقتی از داخل می بینید , پی می برید که چقدر ریزه کاری داره و چقدر ارزش معماری داشته و داره و نکته جالب اش اینه که یک جوان فکر کنم بیست و یک ساله طرح معماری اش رو می ریزه و خوب این خودش در جای خودش خیلی قابل تامله که چه کارایی از این جوانا بر می آد و اگر طرح های دیگر و با بودجه های بیشتر به این جوان می دادن چه کارهای دیگه ای که نمی کرد , برج آزادی به مناسبت جشن های دو هزار و پانصد ساله باید در مدت خیلی کوتاهی درست می شد و این شد که این قدر زود درست شد .

چند تا موزه دیگه هستن تو تهران که اون ها هم به همین اندازه موزه آزادی برام جالب بودن , یکی شون موزه طبیعی دارآباده که خوب خیلی از دیدنش لذت بردم و الحق و الانصاف دیدنش به هزار تا شیر موز و بستنی و آب طالبی می ارزه ( هر چند که ملاک و معیارام خیلی چیپه , ولی امیدوارم به منظورم پی برده باشید ) , موزه دارآباد پیش نهاد یکی از دوستان خیلی عزیزم بود که خودش جانورشناسی خونده , برای اون موزه خیلی بیشتر ارزش داشت ولی برای  من هم خالی از جاذبه نبود . یکی دیگه شون موزه عبرت بود و دیگری اش کاخ گلستان و نیاوران و سعدآباد ( کاخ گلستان یه ذره بیشتر از بقیه جالب بود , بنا به دلایلی!!!!)

اما وقتی موزه آزادی رو دیدیم و حسابی کیفور شده بودیم , من به بچه ها پیش نهاد دادم که بقیه روز رو هم بریم و یک کار مفید انجام بدیم , هچخ معتقد بود که همین کافیشه و به اندازه کافی لذت برده , اما من و نوید با خودمون به این نتیجه رسیدیم که هنوزم جا داریم و برای همین موزه دکتر شریعتی رو انتخاب کردیم .

انتخاب موزه دکتر شریعتی از سر تفریح و لذت نبود , چون ما کاملا به اوج رسیده بودیم . مدت ها بود که ما بچه ها می خواستیم که خانه دکتر شریعتی رو ببینیم , یک بار که پنج شنبه رفتیم که بسته بود , یک بار هم بعد ساعت پنج رفتیم که بازم بسته بود و به در بسته خورده بودیم , اما این بار نه پنج شنبه بود و نه بعد ساعت پنج , در ضمن به مناسبت اتفاقاتی که توی تهران افتاده بود و شور مبارزاتی که بین ماها بود , دیدن زندگی یکی از بزرگترین مبارزات انقلاب اسلامی برامون خالی از لطف نبود . مخصوصا برای من که کتاب “طرحی از یک زندگی ” دکتر پوران شریعت رضوی را خونده بودم و توی اون کتاب بارها صحبت از خانه تهران به میان آمده بود و یک تصویر هر چند مات از خانه دکتر داشتم , دیدن خانه تجدید خاطرات دوران دبیرستان و زندگی با کتابهای دکتر شریعتی بود .

وقتی داخل خانه شدیم , اولین چیزی که توجه مون رو جلب کرد , ماشین دکتر بود که سی سال از آخرین باری که شاید دکتر ازش استفاده کرده بود می گذشت و خوب خیلی هم داغون شده بود , مخصوصا اینکه در مقابل گرما و سرما هیچ حفاظی نداشت , از حیاط که گذشتیم , داخل خانه شدیم ,از در که وارد شدیم , دیدیم تمام دیوارها پر از قاب های بزرگی است که در داخل هر یک اطلاعاتی از زندگی دکتر به صورت اسناد واقعی داده شده بود , دیدن خانه برامون یک ذره شوک آور بود , چون انتظار داشتیم که خانه ای متفاوت از خانه های امروزی ببینیم و یا شاید هم منتظر بودیم که خانه ای داغون و از پا افتاده را ببینیم , ولی یک خانه دوبلکس سرحال که مبل های آبرومندی در آن بود و همه وسائل متعلق به خود دکتر بود و همه هم آبرومند و شیک بودند , طبقه بالا کتابخانه دکتر و محل کارش بود , دیدن اتاق کار دکتر برام از همه جا جالب تر بود , چون یادم بود که در کتاب طرحی از یک زندگی بارها از ساعت های متوالی که دکتر در اتاق اش بود و بیرون نمی آد و مشغول نوشتن بود صحبت به میان آمده بود و حالا من می تونستم راحت اون اتاق رو ببینم , اگر چه در اتاق قفل بود , ولی داخل اش کاملا معلوم بود و دیدن میز دکتر در میان اتاق و کتابخانه بزرگ دکتر خیلی جذاب و نوستالژیک بود. علی القاعده باید تمام دست نویس های دکتردر آن کتابخانه موجود می بود که حتما هم هست .

در هنگام بیرون رفتن یک جزوه که حاوی بخش هایی از کتاب “نیایش” دکتر بود , به ما دادند که خواندن دوباره آن سطور از کتاب نیایش دکتر , دوباره آتش به جانم کشید و شک ندارم کمتر کسی را می توان یافت که این گونه به جادوی نیایش و دعا پی برده باشد و از آن به عنوان نیروی محرکه در توده ها استفاده کرده باشد.

موزه خانه دکتر شریعتی , یک موزه رایگان است که به همت شهرداری تهران مرمت شده و نگهداری می شود و دیدن آن به همه دوستان تهرانی توصیه می شود . یک توصیه اکید !!! …

Next Page »

The Rubric Theme Blog at WordPress.com.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.