من مكتوب

April 30, 2008

چقدر اين دنيا مي تونه نامرد باشه

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 9:36 pm

اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم يه داستان واقعي يه و بدون هيچ گونه نتيجه گيري اي اينجا براتون مي ذارم .
من اولين ماشين زندگي ام رو كه ميخواستم بخرم كلي آدم هاي مختلف اومدن و نظرات مختلف دادن و خلاصه همه عموها و پسر عموها و دوست و رفيق ها به تكاپو افتاده بودن تا هي ماشين هاي مختلف رو بهم پيش نهاد بدن و خلاصه يك جورايي اونها برام ماشين بخرن . توي اين اوضاع شلم شوربا مامانم كه اصلا نميخواست من توي خريد اولين ماشين ام ضرر كنم هي توي گوش ام ميخوند كه پسر ، تو بي تجربه هستي و حتما سرت كلاه مي ذارن و بذار يه آدم خبره و كاربلد اين كار رو برات انجام بده . من كلي اصرار كردم به مادرم كه مادر عزيز و گرامي ، من كه گاگول نيستم كه ، يه آدم تحصيل كرده هستم و خودم مي تونم برم و يه ماشين بخرم و مطمئن باش سرم كلاه نمي ره .بگذريم كه من نتونستم از پس مادرم بر بيام و اون بالاخره كار خودش رو كرد و به يكي از دوستاي سابق پدرم كه مورد اعتماد شديد پدرم بود سپرد كه برام يه ماشين خوب پيدا كنه و اين دوست عزيز و گرامي پدرم همون روز يه ماشين برام پيدا كرد ، هيچ وقت خاطره ديدن اون ماشين رو فراموش نمي كنم . اون ماشين اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه من يك دل نه صد دل عاشق اش شدم و گفتم من اين رو ميخوام و دوست گرامي پدرم ترتيب كاراي اداري اش رو داد .بعدا كاشف به عمل اومد كه سر يه اشتباه لپي، ما (خريدار ) پانصدهزار تومن ضرر كرديم .
اين اول كار بود . من اين ماجرا رو به مادرم گفتم و مادرم باز هم اصرار كرد كه مهم نيست و خلاصه پيش مي ياد و فداي سرت .
بازم گفتم مهم نيست .حالا داستان فروش رو بشنويد . ماشين دوباره از زير دست همون دوست پدرم رد شد و ايشون قبل از عيد ماشيني رو كه پيش روي خودم مشتري هشت ميليون و هفتصدي داشت رو هشت ميليون و يكصد و پنجاه هزار فروخت .اين بار با اين كه خيلي ناراحت شده بودم ولي چون قبل عيد بود و ما نياز فوري به پول داشتيم گفتم مهم نيست حتما مشتري گير نيورده و خلاصه اصرار ما باعث شده كه به يك قيمت پايين تر بفروشه .
داستان رو همين جا داشته باشيد ………………من امروز براي تسويه حساب رفتم پيش اين دوست پدرم ( كه ما ساده لوحانه ” عمو ” صداش مي زديم ) . توي بنگاه يكي از كارمنداي همين عموي كذايي كه تقريبا با هم توي همين مدت دوست شده بوديم . اومد پيش من و گفت : سعيد ، سعي كن هميشه زرنگ باشي و به هيچ كس اعتماد نكني . من كه قبل اين ماجرا به يه چيزايي شك كرده بودم ، رفتم و پيله شدم تا ته و توي ماجرا رو در بيارم و خلاصه با كلي اصرار كاشف به عمل اومد كه عموي عزيز ماشين رو به همون مشتري اول فروخته و بعدا براي اين كه سود بيشتري بدست بياره اون داستان دوم رو براي ما سر هم كرده . اين ماجرا رو براي مادرم تعريف كردم و اون فقط يه آه عميق كشيد و چيزي نگفت .
نميخوام نتيجه گيري كنم ، نتيجه گيري رو مي ذارم به عهده شما

Advertisements

اين اون چيزي نبود كه ما ميخواستيم

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 2:38 pm

بازم سياهه همه جا . همه جا رو دود گرفته . خسته شدم بس كه سياه شدم . خسته شدم بس كه كبود شدم . اين اون چيزي نبود كه ما ميخواستيم

شهر خدا

Filed under: تحليل — saeedlog @ 4:57 am

الان ساعت چهار صبحه و من هنوز بيدارم و دارم لذت مي برم از نشئه فيلم ” شهر خدا “
من عاشق رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين ام . فيلم متعلق به كشور برزيله و براساس يه داستان واقعي ساخته شده و حتي خيلي از ديالوگ ها دقيقا همونايي يه كه شخصيت هاي واقعي گفتن .
توي فيلم شهر خدا شايد بيشتر از پنجاه اسم رد و بدل مي شه كه ما در جريان زندگي تك تك شون قرار مي گيريم .
شهر خدا ، يه جورايي شبيه يه جنگله كه قدرتمندا هر كدومشون دنبال يه قلمرو هستن و سعي در گسترش قلمرو خودشون دارن و براي رسيدن به اين مقصود از هيچ چيزي دريغ نمي كنن. توي شهر خدا هر كي كه قوي تره داراي شخصيت ضعيف تري يه و هر كي به نظر ضعيف تره يه شخصيت درست و حسابي داره . شايد فرق زندگي مدرن ما انسانها با زندگي بدوي و جنگلي اجدادمون همينه كه توي دنياي ما آدم هاي داراي شخصيت هاي محكم و سازنده ، از قدرت جسماني چندان بالايي برخوردار نيستند .
توي اين فيلم خيلي به زندگي آدم هاي بد نزديك مي شيم و نكته جالب اينكه هيچ وقت دلمون به حال آدم بدا نمي سوزه و هيچ وقت آرزو نمي كنيم كاش زنده بمونن ، فيلم قواعد طبيعي رو رعايت كرده ، يعني هيچ شخصيتي هر چه قدر هم كه مخاطب بهش نزديك شده باشه بي دليل زنده نمي مونه و اين يعني رئاليسم جادويي .

” شهر خدا ” يك ساخته تحسين شده است و سبك روايت اش خيلي خاص و دوست داشتنيه . ريتم فيلم خيلي تنده . گاهي اوقات چند تا داستان رو با هم روايت مي كنه ولي مخاطب هيچ وقت ، حتي جزئيات فيلم رو از دست نمي ده . فيلم خيلي چند لايه و عميقه . هيچ وقت به شخصيت ها بيشتر از اون نقشي كه در كل ماجرا دارن بها داده نمي شه و اين خيلي خوبه . مثلا آنجلينا دوست دختر ” بني ” ، تا اونجا مهمه كه بني زنده است ، وقتي بني مي ميره ديگه آنجلينا گم مي شه . اين يعني براي ما مهم اتفاقاتي يه كه مي افته نه شخصيت ها . شخصيت ها مهم ان چون دليل اون اتفاقات هستند .

برزيل يه كشور محرومه و جمعيت زيادي هم داره كه طبق معيارهاي جهاني بيشترشون زير خط فقر زندگي مي كنند . جرم و جنايت چيز عاديه و پليس هاي فاسد زيادي در سيستم پليس وجود دارند و عملا امكان اصلاح امور وجود نداره . حمل اسلحه قانوني يه و همين باعث مشكلات خيلي زيادي شده . مثل بيشتر كشورهايي كه مردم اش از كارهاي درست و مثبت نااميدن ، مردم برزيل هم گرايش به كارهاي غيرقانوني پرسود دارن . مثل فحشا . مثل مواد مخدر . مثل تجارت اسلحه . مثل باج گيري .

” شهر خدا ” روايت مردمانيه كه جز خدا كس ديگه اي رو ندارن و هيچ كس در مقابل نيروهاي اهريمني از اونها حمايت نمي كنه . ” شهر خدا ” روايت پليس هاي فاسد و سيستم فاسده . ” شهر خدا ” روايت ضعف هاي آدم هاست .

بهتون پيش نهاد مي كنم اين اثر تحسين شده كشور برزيل رو حتما ببينيد .

بيكاري از جنس انديشه

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 1:32 am

من دقيقا شش ماه زحمت كشيدم براي كنكور كارشناسي ارشد . يك ماه آخرش رو روزي پانزده ساعت مفيد درس ميخوندم . يه چيزي تو مايه هاي خودكشي و الان ميخوام از فرصت ايجاد شده براي لذت بردن ، كمال استفاده رو بكنم و خلاصه دلي از عزا در بيارم .

لذت بردن از ثانيه ها منوط به اينه كه چقدر بر روي ثانيه ها كنترل داشته باشي و اصلا چقدر روي دنياي پيرامونت تسلط داشته باشي و نكته جالبش اينه كه ميزان كنترل بر محيط اطراف و دنياي ساخته و پرداخته خودت تا حدود زيادي وابسته به شرايط مادي ته . يعني پول …………………………درست فهميديد . پول يعني لذت و اگه پول نداشته باشي اصلا لذتي هم در كار نخواهد بود ( اگه مي خوايد عميق تر بحث كنيم مي تونيد مراجعه كنيد به تعريف لذت و ببينيد كه تعريف لذت چقدر ارتباط تنگاتنگ داره با پول و قدرت )

خواهرم معتقده كه با غر زدن چيزي درست نمي شه و من بايد برم كار كنم و پول بدست بيارم ولي يكي نيست به اين خواهرگرامي بفهمونه كه عزيز دلم . من اگه اين وقت آزاد و خالي رو صرف كار بكنم و پول بدست بيارم بعدش ديگه وقت خالي و آزاد ندارم كه با اون پولي كه بدست آوردم توش لذت ببرم و يه جورايي مي شه نقض غرض .

خوب شايد با اين تفاسير به اين نتيجه رسيده باشيد كه من ديگه امكان لذت بردن از اين ثانيه هاي آزاد و خالي رو ندارم ولي يه جورايي بازم راه هاي در رويي وجود داره . مثلا اينكه من بيام و فيلم تماشا كنم . يا اينكه كتاب بخونم و …… ولي درسته كه اين كارا باعث مي شن كه من لذت ببرم از لحظه هام ، ولي فيلم ديدن و كتاب خوندن باعث مي شن كه ذهنم باز هم فعال باشه و كار كنه و خوب درسته كه من از لحاظ جسمي لذت مي برم ولي ذهنم هيچ آرامشي نداره و همين جوري خسته و خسته تر مي شه .

من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم كنار دريا و يه حموم آفتاب بگيرم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد برم يه كافي شاپ دنج و حداقل پنج شش تا سان شاين سفارش بدم . من براي اين كه ذهنم استراحت كنه بايد با يه قايق تفريحي برم وسط دريا و كل روز رو همون وسط بگيرم بخوابم . اينها هستند كه باعث مي شند ذهنت آروم بشه . فيلم دادن و كتاب خوندن اگر چه نوعي تفريحه ولي هيچ وقت باعث نمي شه كه ذهنت خستگي در كنه .

به قول مجتبي عزيزم من ” خسته شدم . از اين كه اينقدر گفتم خسته شدم هم خسته شدم . از اينكه اينقدر خسته شدم هم خسته شدم ……………………” و اين درد من تنها نيست . درد همه كساييه كه خسته شدن ولي نمي تونن حتي در وقت هاي بيكاري ( مثلا جمعه ها ) اين خستگي رو برطرف كنن .

” خسته شدن ” ، ” نااميد شدن ” و …. مثل اپيدمي داره توي جامعه پخش مي شه و فقط از خدا ميخوام كه اون ما رو كمك كنه . شايد فردايي بهتر از امروز داشته باشيم . شايد

روند فرسايشي امور

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 12:26 am

امشب با بچه هاي قديمي ، البرز ( دانشجوي سال پنجم پزشكي ) و مصطفي ( دانشجوي سال پنجم دندانپزشكي ) رفته بوديم بيرون و از اونجا كه من در اقليت بودم تمامي بحث ها در مورد پزشكي بود. نكته مضحك داستان اينجا بود كه بحث ها بحثهاي علمي نبود بلكه بيشتر حول و حوش حاشيه هاي جامعه پزشكي بود . البرز از خاطرات بخش برام ميگفت و اين كه چقدر توي بخش توسط اساتيد تحقير مي شوند . اساتيدي كه هدفشون فقط دعواي قدرته و نه انتقال تجربيات پزشكي و يا نه تصحيح اشتباهات دانشجويان پزشكي . خلاصه اونقدر سياه نگاه مي كردن به مسائل كه من احساس كردم كه كاملا دردهاي خودم رو فراموش كردم.
بچه ها معتقد بودند كه وضعيت فرداي ايران خيلي بدتر از وضعيت امروزه و بهترين كار در اين اوضاع نابسامان تلاش براي خارج شدن از اين چرخه است . به عبارتي مهاجرت .
نمي خوام حرفاي دوستام رو تاييد و يا تكذيب كنم . ولي حقيقت اينه كه امروز نگاه همه ما ايراني ها به آينده يه نگاه توام با افسردگي و نااميديه . انگار چيزي در آينده نيست كه بهش دل خوش كنيم . اگر چه ممكنه ديده نشده ولي ريشه تمامي اين نگاه هاي سياه اقتصاديه .مثلا وقتي به قول البرز رزيدنت هاي پزشكي حقوق ماهانه شون كمتر از سيصد هزارتومنه كه تازه خيلي هاشون هم متاهل اند .چگونه مي شه افسرده نشد و چگونه مي شه عاشق پزشكي شد و عاشقانه درس خوند .درسته كه وقتي پزشك شدي همه چيز درست مي شه ولي آيا اين توجيه كننده بدبختي هايي كه توي عنفوان جواني به سرت مي ياده . شايد بگين من به عنوان يه نفر خارج از جامعه پزشكي نبايد در مورد اين مسائل بحث كنم . ولي اصلا قصدم بحث كردم در باره جامعه پزشكي نيست . بحثم خيلي كلي تر از اين حرفاست . بحثم قشر فرهيخته است . شما همين شرايط نابسامان بخش مسكن رو ببينيد . چطور همين افزايش نجومي نرخ زمين و مسكن خيلي ها رو افسرده كرد . خيلي از افرادي كه حتي سرشون هم به تنشون نمي ارزه چه پول هاي بادآورده اي به جيب زدند .پول هايي كه معادل كار چندين سال قشرهاي فرهيخته جامعه بود .
تمام نقدينگي اي كه جناب احمدي نژاد از طريق وام ها به جامعه تزريق كردن جذب بازار مسكن شد و هيچ كدومش صرف اشتغال زايي و توليد نشد .باور نمي كنيد يه نگاهي به دور و برتون بندازيد . بريد از اقوام نزديك كه وام خود اشتغالي گرفتن بپرسيد كه پولشون رو چكار كردن ؟ بريد به اونهايي كه وام مسكن گرفتن بگيد آيا تونستن صاحب خانه بشن ؟
چطور مي شه كه بيشتر آدم هاي فرهيخته و تحصيل كرده كه توي چرخه حيات تو مكان هاي بالا هستن و طبيعت لطف بيشتري بهشون داشته و اصولا بايد آدم هاي شادي باشن . همشون توي اين كشور افسرده اند و نااميد و هيچ اميدي به آينده ندارند .
كجاست پول نفت كه قرار بود سفره خالي ما رو رنگارنگ كنه . كجاست پول نفتي كه قرار بود نرخ بيكاري رو كم كنه . كجاست پول نفتي كه قرار بود كمر خم شده مستضعفين رو راست كنه . از شما مي پرسم جناب دكتر محمود احمدي نژاد!!!!! كجاست ؟ شما در مقابل تاريخ بايد پاسخ گو باشيد ؟

April 29, 2008

سياه و سفيد

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 1:41 pm

من سال قبل از اول تير تا اول اسفند يه پژو 405 مشكي خوشگل داشتم كه به
دليل بي كفايتي بنده در امر نگهداري اين خودروي نازنين از كفم رفت ( به
عبارتي فروخته شد )
تمام لحظاتي كه اين خودرو به من اين امكان رو داده بود كه به محض اراده
كردن از اين نقطه شهر به اون ور شهر در يك چشم بهم زدن برم من هيچ وقت
احساس لذت آن چناني نكردم . به عبارتي اون قدر داشتن اين خودرو برام عادي
شده بود كه اصلا احساس نمي كردم كه كنارمه و باعث شده كه ميليون ها كالري
ذخيره كنم و توي اين شهر شلوغ الكي به خاطر پيداكردن اتوبوس و تاكسي
نسوزونمشون .
اما نكته جالب اينه كه توي اين مدتي كه اون عزيز از دست رفته در كنارم
نيست هر روز ، يعني هر روز دارم زجر مي كشم . مي دونيد . چيزي كه ميخوام
بگم اينه كه من نزديك هشت ماه اون ماشين رو داشتم ولي فقط روز اولش خيلي
به دلم نشست و كلي حال كردم و بقيه روزا فراموشش كرده بودم و اصلا لذتي
نمي بردم ولي الان كه دو ماهه كه ندارمش هر دوماهش رو هم دارم زجر مي كشم .
مي فهميد چي مي خوام بگم . مي خوام بگم كه نظام اين دنيا خيلي غير منصفانه
است مثلا تو كلي بدبختي مي كشي تا به يك دستاورد تو زندگي ات مي رسي . اما
اون نتيجه نهايي خيلي خيلي كمتر از اون همه فلاكتي كه براي رسيدن بهش
متحمل شدي لذت بخشه .
شايد با خودتون بگيد اينم يكي از اون توجيهات هميشگي براي تلاش نكردنه .
نه . اصلا هم اين طور نيست و من خودم يه عالمه هدف تو زندگي ام دارم كه
براي رسيدن بهش دارم جان مي كنم . ولي خوب از همين الان مي دونم كه
اونقدرها كه فكر مي كنم هم لذت بخش نخواهند بود و اساسا ماجراي دنيا و لذت
هاش مانند اون الاغ بيچاره است كه يه هويج جلوش بستن و اون هر چي مي ره به
اون هويجه نمي رسه و بعضي وقتا هم كه بهش مي رسه مي فهمه كه اين هويجه
خيلي بي مزه و نچسبه .
شايد خسته شده باشين از شنيدن اين همه تلخي و نگاه سياه من . ولي خدا اين
دنيا رو با رنگ سياه نقاشي كرده و فقط جاهايي كه خدا سياهش نكرده سفيد از
آب در اومده .
يادمه يك جايي خوندم كه از چارلي چاپلين مي پرسن خوشبختي چيه و اون جواب
مي ده فاصله بين دو تا بدبختي . يعني چارلي چاپلين هم معتقده كه فقط
جاهايي از اين عالم سفيده كه خدا اونجاها رو سياه نكرده .
من خيلي سياه فكر ميكنم . شايد دليلش اينه كه تا به حال توي زندگي ام سفيدي رو تجربه نكردم .

ليلو و استيچ

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 1:08 pm

جاتون خالي امروز يه كارتون خوشگل ديدم به اسم ليلو و استيچ
من يه داداش دارم كه ده سال از من كوچيكتره ولي ما خيلي به هم نزديكيم . شايد يكي از دليلاش اينه كه منم مثل اون عاشق كارتن و انيميشن ام . شايد تعداد كارتن هايي كه من توي زندگي ام ديدم به تعداد موهاي سرم رسيده باشه . من از بچگي عاشق كارتن ديدن بودم . كارتن ديدن بهم ايده مي داد . ايده هايي كه باهاش ميتونستم يه دنياي ذهني براي خودم بسازم و توي اون دنياي ذهني شاد ترين موجود باشم . شايد خيلي هاتون دنياي كودكي تون رو فراموش كرده باشين ولي من هيچ وقت اون زمان ها رو فراموش نمي كنم . زمان هايي كه كتاب قصه مي خوندم و بعدش كلي در مورد شخصيت اولش فكر مي كردم و خودم رو جاي اون قرار مي دادم و موقعيت هاي جديد براي خودم خلق مي كردم و سراپا غرق در لذت مي شدم .
مثلا يه داستان جالبي كه خوندم داستان كسي بود كه از ديوار ها رد مي شد و من اونقدر اسير اين شخصيت شده بودم كه تا مدت ها كارم اين شده بود كه يه گوشه بشينم و با خودم فكر كنم كه اگه مي شد از ديوار رد بشم چه كارها كه نمي كردم .
يا داستان مرد نامرئي .
داستان مردي كه مي تونست به گذشته برگرده و گذشته رو اصلاح كنه .
داستان مردي كه مي تونست بره آينده .
مردي كه از مريخ مي اومد .
مردي كه مي تونست ذهن آدم ها رو بخونه .
…………………………
مثلا وقتي فوتباليست ها رو مي ديدم . من همش جاي سوباسا بودم و به اين فكر مي كردم كه اين فاصله نجومي كه من با ساير بازيكنان تيم ام دارم چقدر مي تونه باعث شهرتم بشه .
يا زماني كه چوبين رو مي ديدم . چقدر دلم ميخواست كه من هم يه مچ بند فضايي مثل اون داشته باشم بعلاوه يه عالمه دشمن كه آخر هر قائله اي اين منم كه برنده واقعي ام .
يا اينكه كاش من گاليور بودم و اگه گاليور بودم چه بلاهايي كه سر مردم لي لي پوت نمي آوردم .
كتاب هاي ژول ورن پر از ايده هاي بكر و ناب بود كه هر كدومش منبع بي پايان تخيل بود .
مثلا وقتي دور دنيا در هشتاد روز رو ميخوندم . چقدر دلم ميخواست كه شخصيت اول داستان دير برسه و ضايع بشه ولي خوب چه كار كنم كه خواننده محكوم به پذيرفتن نوشته هاي نويسنده است و آخرش سر موقع رسيد .
بگذريم . دوران شيرين كودكي و نشئه كارتون هايي كه بچگي ديدم هنوز باهامه .
كارتون ديدن تنها حلقه اتصال من و بچگي هامه .
بچگي هايي كه بيشتر توي دنياي خيالي ام مي گذشت تا دنياي واقعي .
جاي كارتون و كتاب رو الان بازي هاي كامپيوتري براي بچه ها گرفته و خوب اون هم دنياي قشنگيه كه من اون رو به صورت خيلي خام زماني كه عاشق ” SEGA” بازي كردن بودم تجربه كردم .

ليلو و استيچ . پيش نهاد ميكنم بريد و اين كار قشنگ ” والت ديسني ” رو ببينيد و لذت ببريد .

صف ، انتظار و ايستادگي

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 11:03 am

كشور ايران كشور صف هاي طويل و وقت هاي تلف شده است .
تا به حال شده بريد جايي و كارتون بدون گذر از صف هاي طولاني رفع و رجوع بشه ؟
تا به حال شده بريد دنبال يه كار اداري و شبش اعصابتون خرد نباشه و فكر نكنيد كه اينجا آخر دنياست ؟
تا به حال شده با افكار مثبت از خونه بريد بيرون و با همون افكار مثبت به خانه برگرديد ؟
…………………
اگه شده بايد به عرضتون برسونم كه شما توفيق اين رو داشتيد كه توي يك خانواده بورژوا و مرفه متولد بشيد ولي بخش اعظم جامعه ايراني از اين سعادت عظمي محروم بوده اند و هستند و به لطف دولت بنيادگراي احمدي نژاد و دوستان خواهند بود .

تجربه تلخ زيستن در جهان سوم . جهان سوم مانند گدايي است كه هيچ فعاليت اقتصادي اي نميكند و فقط دل خوش به عنايت عابران است .
درآمد نفتي هشت سال دولت آقاي خاتمي در حدود 180 ميليارد دلار بود ولي درآمد نفتي سه سال دولت احمدي نژاد در حدود 190 ميليارد دلار بوده تا حالا . اما شما بياييد و مردم نسبتا شاد و سرزنده دولت خاتمي رو مقايسه كنيد با مردم افسرده و نااميد دولت احمدي نژاد .
مي گويند كه دولت آمريكا زمان هايي كه در داخل به بن بست مي خوره سريع يه سري قائله بين المملي ايجاد مي كنه و خودش رو درگير اون مسائل مي كنه تا مقداري از بار سرزنش ها و فشارهاي داخلي بر خودش رو بكاهه و الان داستان آقاي احمدي نژاد هم به مصابه همين دولتمردان آمريكايي است . كاش اين ثروت بادآورده نفتي به دست آقاي معين مي افتاد و يا آقاي هاشمي رفسنجاني ( عليرغم اين حقيقت كه من از هر دوشون بدم مي ياد ). مطمئنم مردم بيچاره ايران كمرشون كمتر زير بار گراني و فقر خم مي شد .

قصدم سياه نمايي نيست ولي اين ها همه واقعيت هاي جامعه ايراني است . اين ها همه واقعيات جهان سومه .

يادم نره كه هيچ وقت به آدمهاي اشتباهي راي ندم هر چقدر هم كه خوب باشن . سياست هاي اشتباه دولت احمدي نژاد باعث پخش غير عادلانه منابع مالي دولت و پول نفت در سطح جامعه شده كه قاعدتا فشارش رو بخش ضعيف جامعه احساس ميكنن.

من اصلا قصد نداشتم توي اين وبلاگ درد هاي اجتماعي ام رو مطرح كنم . ولي يه زمان هايي مي رسه كه نمي شه ساكت شد و بايد دردت رو فرياد كني .

April 28, 2008

يه ماجراي واقعي …..

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 7:55 pm

امروز من شاهد يه جنگ واقعي بودم . گودزيلا عليه گيدورا

گودزيلا : كاوه جونم ………….كاوه مدت هاست كه داره از كثيف بودن و شلخته بودن پوريا گلايه مي كنه و اين كه دنياي شلوغ و به هم ريخته پوريا رو به هيچ وجه نمي تونه تحمل كنه .

گيدورا : پوريا ……….. پوريا هم هر وقت مي بينمش شروع مي كنه از اين كه كاوه تمام روز رو داره تو اتاق با دوست دختراش صحبت ميكنه و اونا هيچ علاقه اي به شنيدن لاس زدن هاي كاوه با زيداش ندارن گلايه مي كنه.
(لازم به ذكره كه زيداي كاوه تعدادشون خيلي زياده و كاوه خودش رو يك صاحب سبك در زمينه دختر بازي مي دونه )

عليرغم اين كه گودزيلا و گيدورا با كارهاي همديگه مشكل داشتن ولي در كنار هم ( توي يه خوابگاه دانشجويي-فجر ) به خوبي و خوشي روزگار مي گذروندند تا اين كه يك نفر كرم ريخت و يه كبريت انداخت وسط خاكستر .

لابد الان كنجكاويد بدونيد كي بود كه اين كار رو كرد ؟ ……………….جواب اش ساده است : من

من در يك اقدام جسورانه كه ممكن بود به بهاي جونم تموم بشه اين دو تا رو به زور ، وادار به جنگ كردم . جنگي كه ما حصل اش كلي فحش بود كه رد و بدل شد و كلي چيزا كه اين دو نفر تو دلشون ريخته بودن و به روي هم نياورده بودن رو شد . حرفايي كه مدت ها پيش تر بايد به هم مي زدن ولي نزدن و هي به اين و اون گفتن و از هم غيبت كردن.
من مطمئنم كه اين دو بعد از مدتي دوباره با هم دوست مي شن با اين تفاوت كه هر دوشون مي دونن كه طرف مقابلشون از چي بدش مي ياد و سعي در اصلاح نسبي اون مي كنن ( اگه اين غرور الكي شون بذاره و خيلي هاي ديگه هم موش ندو نن )

نتيجه گيري اخلاقي اينكه حرفاتون رو بهم بزنين و هيچ وقت تو رودربايستي نمونين ، چون باعث مي شه كه هم خودتون كمتر زجر بكشين و هم اينكه از هم غيبت نكنيد ( غيبت از گناهان كبيره است ………….ميدونستم كه خودتون مي دونيد . خواستم تاكيد كرده باشم : دي )

مهاجرت ژن ها

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 7:08 pm

تعداد زيادي از دوستاي خود من الان خارج از مرزهاي اين كشور زندگي مي كنند و نكته جالب اش اينه كه همشون بهترين هاي دانشگاهمون بودن . ما توي شهرمون يكي از بچه ها بود كه تو دبيرستان بهش مي گفتيم نابغه و خدائيش هم آدم عجيب غريبي بود . رتبه كنكورش هم 19 شد و رفت برق دانشگاه تهران و الان اون هم كاناداست . دانشگاه تورونتو . اگه بريد و يه سر به دانشگاه هاي كانادا بزنيد (فرقي نمي كنه كدومش . هر كدومشون رو انتخاب كنيد به حرف من مي رسيد ) تعداد خيلي زيادي استاد ايراني و دانشجوهاي فوق العاده موفق ايراني مي بينيد . در مورد دانشگاه هاي خوب آمريكا هم همين وضعه . يعني يه عالمه از بچه هاي زرنگ ايراني رفتن اونجا . مثلا من تو دانشگاه MIT يه عالمه از بچه هاي شريف رو مي شناسم كه باهاشون از طريق mail در تماس بودم .

نمي خواهم بحث “فرار مغزها” رو پيش بكشم و گلايه كنم از اين مسئله و افسوس بخورم براي ثروت هايي كه مي تونستن براي ايران توليد كنن و حالا براي يه كشور ديگه دارن توليد مي كنن و حتي نمي خوام افسوس بخورم كه مثلا اگه اينا مي موندن كشور ما چقدر اوضاعش بهتر از اوضاع كنوني بود ، بحث اصلي من ” فرار ژن ها ” ست .

معمولا الگوي ژنتيكي فرزندان تشابه بسياري به والدين داره و مثلا از يك پدر باهوش و يك مادر باهوش با احتمال بسيار بالايي يك فرزند باهوش متولد مي شه و بالعكس اش هم صادقه و اساسا يك پروسه طولاني بايد طي بشه تا ما به انسان هاي باهوش برسيم و حالا ما داريم اين انسان هاي باهوش كه طبيعت توان مندي هاي بيشتري را به نسبت سايرين به آنها بخشيده ، راحت و مفت و مسلم به كشورهاي توسعه يافته مي فرستيم (منظورم سياست هاي غلط مسئولين و اوضاع نابسامان كنوني است كه شرايط رو براي فرار ژن ها فراهم كرده ) . شايد اگه مسئله فرار مغزها به تنهايي بود اين مسئله چندان ناراحت كننده نبود چون مي شد اين گونه ادعا كرد كه ما در هر نسل تعدادي مغز داريم و مي تونيم از طريق آنها مسائل پيچيده كشورمون رو حل كنيم . ولي اين گونه نيست . و حاصل فرار “ژن ” ها كمتر شدن توليد افراد نخبه در محدوده جغرافيايي ايرانه و اين يك فاجعه بزرگتر از ” فرار مغزها ” ست .

كاري ندارم به بقيه . ولي من هم احساس مي كنم كه الگوي ژنتيكي در خور توجهي دارم . من هم ميخوام از اين كشور برم و فكر هم نكنم فرزندان من در كانادا و يا آمريكا تمايل داشته باشن كه الگوي ژنتيكي پدر رو برگردونن به كشور زادگاهش .

خيلي دلم ميخواد نظرتون رو در مورد اين مسئله بدونم .

Next Page »

Create a free website or blog at WordPress.com.