من مكتوب

April 27, 2008

دايره زنگي

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 1:04 am

…………………………….داستان امروزم رو از عصرش شروع مي كنم چون صبح اش هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.
من و كاوه (رفيق فابريكم ) امروز رفته بوديم دانشكده ادبيات . طبق معمول پر از دختر بود و من و كاوه يه گوشه نشسته بوديم و چهره ها و رفتارهاشون رو بررسي مي كرديم . يه آناليز سرتاسري كرديم و خلاصه دختري نبود كه از زير تيغ تيز نقد ما رد نشه . خلاصه بعد از اين كه از نمره دادن به قيافه دخترا خسته شديم گفتيم بريم تريا و يه بستني بزنيم .
………………………..خلاصه بعدش اومديم داخل تالار ورودي دانشكده و اونجا براي اولين بار كاوه عشق در يك نگاه رو تجربه كرد و گفت كه دختري رو پيدا كرده كه مي تونه بهش از صد نمره ، نمره نود به بالا رو بهش بده . تو محوطه تالار هيچ كس نبود ولي ما دو تا جرات نكرديم بريم جلو و حرف بزنيم . كاوه هي كرم مي ريخت كه سعيد يه كاري بكن و من هم هر كار مي كردم نمي تونستم از گرداب ترس هاي غير منطقي و بچه گانه ام فرار كنم .جالب بود برام كه توي اون لحظه هيچ كنترلي روي رفتارم نداشتم و احساس مي كردم زورم به خودم نمي رسه . ولي خوب با كمك گرفتن از يك سري شبيه سازي هاي ذهني به اين نتيجه رسيدم كه اساسا اتفاق بدي قرار نيست بيافته و اگه ما نريم و با اين دختر صحبت نكنيم بعدا كلي افسوس مي خوريم . بالاخره دل رو به دريا زديم و رفتيم جلو و من و كاوه با اون دختر در حدود ده جمله مبادله كرديم ولي خوب معلوم بود كه دختره اصلا تمايل به داشتن رابطه با پسر نداره و ما دست از پا درازتر برگشتيم . (ما رو متهم به بي عرضگي نكنيد . اگر شما به قدرت زبون من و كاوه وافق بوديد حتما مي فهميديد كه وقتي من و كاوه به اين نتيجه مي رسيم كه نمي شه مخ يه دختري رو توي اون شرايط زد حتما نمي شه )

……….چشم چروني يكي از تفريحات سالم من و كاوه است : دي

من و كاوه به جاي شام يك كيلو توت خورديم . توت هاي دانشگاه رسيده و الان بهترين موقع براي حمله است .اگه دانشگاه تون درخت توت داره اين فرصت رو مفت از دست نديد :دي

شنبه بود و بليط سينما نيمه بها و تازه دايره زنگي هم به مشهد رسيده بود . كاوه پيش نهاد سينما داد و من هم قبول كردم . رفتيم از خوابگاه دو تا از رفيق هاي ديگه مون رو هم پايه كرديم و رفتيم يكي ديگه از كارهاي جالب اصغر فرهادي رو ديديم . من عاشق فيلم نامه هاي فرهادي ام. خيلي چندلايه و منطقيه و خوب خيلي هم ريتم تندي داره . خلاصه اين بشر به نظرم يكي از خدايگان روايت داستان هاي جذاب و پيچيده است .چقدر هم بازيگر داشت اين دايره زنگي . لحظه هاي حضور حامد بهداد در فيلم به يك دقيقه هم نمي رسيد . امين حيايي توي اين فيلم لوءلوء سر خرمن بود و هيچ حضور موثري نداشت . اصلي ها باران كوثري زيبا و جيگر بود بعلاوه شريفي نيا . مديري . زن امين حيايي (زن واقعي اش ) و يه پسره كه باره اوله مي بينمش .

امروز هم با همه اتفاقاش تموم شد و اين فقط يه روايت صرف از يك روز عادي عاديه . اگه ميخواين زندگي من رو متهم به روزمرگي كنين برام مهم نيست .

Advertisements

1 Comment »

  1. دستت درد نکنه که به من سر زدی ولی
    نمی دونم
    خودمم نمی دونم در باره چی میخوام بنویسم
    در باره عشق یا درباره زندگی یا در باره گیتار یا مطالب طنز
    نمی دونم
    ولی شاید داستان هایی رو که تا حالا نوشتم رو وب بزارم

    Comment by پدرام — August 6, 2008 @ 12:20 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: