من مكتوب

April 29, 2008

ليلو و استيچ

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 1:08 pm

جاتون خالي امروز يه كارتون خوشگل ديدم به اسم ليلو و استيچ
من يه داداش دارم كه ده سال از من كوچيكتره ولي ما خيلي به هم نزديكيم . شايد يكي از دليلاش اينه كه منم مثل اون عاشق كارتن و انيميشن ام . شايد تعداد كارتن هايي كه من توي زندگي ام ديدم به تعداد موهاي سرم رسيده باشه . من از بچگي عاشق كارتن ديدن بودم . كارتن ديدن بهم ايده مي داد . ايده هايي كه باهاش ميتونستم يه دنياي ذهني براي خودم بسازم و توي اون دنياي ذهني شاد ترين موجود باشم . شايد خيلي هاتون دنياي كودكي تون رو فراموش كرده باشين ولي من هيچ وقت اون زمان ها رو فراموش نمي كنم . زمان هايي كه كتاب قصه مي خوندم و بعدش كلي در مورد شخصيت اولش فكر مي كردم و خودم رو جاي اون قرار مي دادم و موقعيت هاي جديد براي خودم خلق مي كردم و سراپا غرق در لذت مي شدم .
مثلا يه داستان جالبي كه خوندم داستان كسي بود كه از ديوار ها رد مي شد و من اونقدر اسير اين شخصيت شده بودم كه تا مدت ها كارم اين شده بود كه يه گوشه بشينم و با خودم فكر كنم كه اگه مي شد از ديوار رد بشم چه كارها كه نمي كردم .
يا داستان مرد نامرئي .
داستان مردي كه مي تونست به گذشته برگرده و گذشته رو اصلاح كنه .
داستان مردي كه مي تونست بره آينده .
مردي كه از مريخ مي اومد .
مردي كه مي تونست ذهن آدم ها رو بخونه .
…………………………
مثلا وقتي فوتباليست ها رو مي ديدم . من همش جاي سوباسا بودم و به اين فكر مي كردم كه اين فاصله نجومي كه من با ساير بازيكنان تيم ام دارم چقدر مي تونه باعث شهرتم بشه .
يا زماني كه چوبين رو مي ديدم . چقدر دلم ميخواست كه من هم يه مچ بند فضايي مثل اون داشته باشم بعلاوه يه عالمه دشمن كه آخر هر قائله اي اين منم كه برنده واقعي ام .
يا اينكه كاش من گاليور بودم و اگه گاليور بودم چه بلاهايي كه سر مردم لي لي پوت نمي آوردم .
كتاب هاي ژول ورن پر از ايده هاي بكر و ناب بود كه هر كدومش منبع بي پايان تخيل بود .
مثلا وقتي دور دنيا در هشتاد روز رو ميخوندم . چقدر دلم ميخواست كه شخصيت اول داستان دير برسه و ضايع بشه ولي خوب چه كار كنم كه خواننده محكوم به پذيرفتن نوشته هاي نويسنده است و آخرش سر موقع رسيد .
بگذريم . دوران شيرين كودكي و نشئه كارتون هايي كه بچگي ديدم هنوز باهامه .
كارتون ديدن تنها حلقه اتصال من و بچگي هامه .
بچگي هايي كه بيشتر توي دنياي خيالي ام مي گذشت تا دنياي واقعي .
جاي كارتون و كتاب رو الان بازي هاي كامپيوتري براي بچه ها گرفته و خوب اون هم دنياي قشنگيه كه من اون رو به صورت خيلي خام زماني كه عاشق ” SEGA” بازي كردن بودم تجربه كردم .

ليلو و استيچ . پيش نهاد ميكنم بريد و اين كار قشنگ ” والت ديسني ” رو ببينيد و لذت ببريد .

1 Comment »

  1. نوشته هات خیلی رک و پوست کنده است. من اصولا از این مدل رک حرف زدن خیلی خوشم می آید. اگر واقعا نامرئی می شد، چی کار می کردی؟ این یه قدرت خیلی بزرگه و از اون بزرگتر اینه که اگر چنین قدرت بزرگی داشته باشی بتونی آدم خوبی باشی و دیگران رو بیچاره نکنی! فکر نمی کنم من همچی قدرتی داشته باشم، تو چی؟

    Comment by نینا — August 6, 2008 @ 12:20 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: