من مكتوب

April 30, 2008

چقدر اين دنيا مي تونه نامرد باشه

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 9:36 pm

اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم يه داستان واقعي يه و بدون هيچ گونه نتيجه گيري اي اينجا براتون مي ذارم .
من اولين ماشين زندگي ام رو كه ميخواستم بخرم كلي آدم هاي مختلف اومدن و نظرات مختلف دادن و خلاصه همه عموها و پسر عموها و دوست و رفيق ها به تكاپو افتاده بودن تا هي ماشين هاي مختلف رو بهم پيش نهاد بدن و خلاصه يك جورايي اونها برام ماشين بخرن . توي اين اوضاع شلم شوربا مامانم كه اصلا نميخواست من توي خريد اولين ماشين ام ضرر كنم هي توي گوش ام ميخوند كه پسر ، تو بي تجربه هستي و حتما سرت كلاه مي ذارن و بذار يه آدم خبره و كاربلد اين كار رو برات انجام بده . من كلي اصرار كردم به مادرم كه مادر عزيز و گرامي ، من كه گاگول نيستم كه ، يه آدم تحصيل كرده هستم و خودم مي تونم برم و يه ماشين بخرم و مطمئن باش سرم كلاه نمي ره .بگذريم كه من نتونستم از پس مادرم بر بيام و اون بالاخره كار خودش رو كرد و به يكي از دوستاي سابق پدرم كه مورد اعتماد شديد پدرم بود سپرد كه برام يه ماشين خوب پيدا كنه و اين دوست عزيز و گرامي پدرم همون روز يه ماشين برام پيدا كرد ، هيچ وقت خاطره ديدن اون ماشين رو فراموش نمي كنم . اون ماشين اونقدر ناز و دوست داشتني بود كه من يك دل نه صد دل عاشق اش شدم و گفتم من اين رو ميخوام و دوست گرامي پدرم ترتيب كاراي اداري اش رو داد .بعدا كاشف به عمل اومد كه سر يه اشتباه لپي، ما (خريدار ) پانصدهزار تومن ضرر كرديم .
اين اول كار بود . من اين ماجرا رو به مادرم گفتم و مادرم باز هم اصرار كرد كه مهم نيست و خلاصه پيش مي ياد و فداي سرت .
بازم گفتم مهم نيست .حالا داستان فروش رو بشنويد . ماشين دوباره از زير دست همون دوست پدرم رد شد و ايشون قبل از عيد ماشيني رو كه پيش روي خودم مشتري هشت ميليون و هفتصدي داشت رو هشت ميليون و يكصد و پنجاه هزار فروخت .اين بار با اين كه خيلي ناراحت شده بودم ولي چون قبل عيد بود و ما نياز فوري به پول داشتيم گفتم مهم نيست حتما مشتري گير نيورده و خلاصه اصرار ما باعث شده كه به يك قيمت پايين تر بفروشه .
داستان رو همين جا داشته باشيد ………………من امروز براي تسويه حساب رفتم پيش اين دوست پدرم ( كه ما ساده لوحانه ” عمو ” صداش مي زديم ) . توي بنگاه يكي از كارمنداي همين عموي كذايي كه تقريبا با هم توي همين مدت دوست شده بوديم . اومد پيش من و گفت : سعيد ، سعي كن هميشه زرنگ باشي و به هيچ كس اعتماد نكني . من كه قبل اين ماجرا به يه چيزايي شك كرده بودم ، رفتم و پيله شدم تا ته و توي ماجرا رو در بيارم و خلاصه با كلي اصرار كاشف به عمل اومد كه عموي عزيز ماشين رو به همون مشتري اول فروخته و بعدا براي اين كه سود بيشتري بدست بياره اون داستان دوم رو براي ما سر هم كرده . اين ماجرا رو براي مادرم تعريف كردم و اون فقط يه آه عميق كشيد و چيزي نگفت .
نميخوام نتيجه گيري كنم ، نتيجه گيري رو مي ذارم به عهده شما

Advertisements

8 Comments »

  1. سلام عزیزم

    خیلی ممنونم که اومدی پیشم

    ولی من مثل تو فکر نمیکنم که عشق یه

    شوخیه بی مزه باشه

    گرچه اشنایی منو نامزدم هم یه شوخیه کاملا

    بی مزه بود

    منتظر اپ هستم …بی خبرم نزار

    Comment by شیرین — August 6, 2008 @ 12:20 am

  2. سلام
    از خوندن نوشته هات لذت می برم .
    اپ کردم یه سر بزن

    Comment by نیوشا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  3. ______________.##
    ________________.###*
    ___سلام_____.*######
    _____________*######
    ___________*#######
    ____گلم___*########.
    _________*#########.
    _________*######*###*
    ________*#########*##
    _______*##########* *#
    _____*###########_____*
    ____############
    ___*##*#########
    ___*_____########
    __________#######
    ___________*######
    ____________*#####*
    ______________*####*
    ________________*###*
    _وبلاگ توپی داری___*##*
    ____________________*##.
    _____که قدیمی نمیشه___*##.
    _______________________.##
    _______________________.###.
    _____________________.######.
    ___________________._##*___*##.
    __________سلام بر__________________
    ____________________________________
    ____________دوست خوبم_________________
    __________________________________________
    ____________________خوبین خوشین ______________
    ________________________________________________
    _________________________به من _______هم سر ________
    _______________________________________________________
    ___________________________________ بزن __________________

    Comment by جاوید — August 6, 2008 @ 12:20 am

  4. شما در قسمت پیوند هی وبلاگ http://www.abharredboy.com قرار دارید حالا بیا بدو منو لینک کن دوست خوب در ظمن متشکرم که بامن دوست شدی بای بای ودیگر هیچ

    Comment by رضا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  5. آهان!!! مرسي كه اينهمه لطف داريد!!!! اگه مي تونيد بيايد، هزينه اش با من!!

    Comment by ستاره — August 6, 2008 @ 12:20 am

  6. سلام مهندس .من از بس آدم 7 خط و خط خطی دیدم سعی میکنم تقریبا به اکثر مردم اعتماد نکنم.جامعه ایران جامعه دروغ ریا و تزویر است.تمام ادبیات ما در مدح و ستایش است.حتی شاهکارهای حافظ هم از این دورویی و چاپلوسی دارد.یادتون نره اینجا ایران است……………..

    Comment by یه گم شده — August 6, 2008 @ 12:20 am

  7. سلام
    تمام مطالب وبلگ شما را یکجا خواندم. درست است. اما برایتان آرزو می کنم مدتی را – بسی طولانی – در کشوری دلخواه سپری کنید که درآمد نفتی نداشته باشد.
    شاید آن موقع فرق ذات مردم خودمان را با لطفی که درآمد نفت به ما میکند دریابید.
    البته این تنها نظر من است:
    ایراد از خود مردم است….نه جهان سوم.

    Comment by Whatever — August 6, 2008 @ 12:20 am

  8. در حال حاضر بر عكس نظر عموم كه ميگن مردم ما بهترين مردم دنيا هستند، به نظر من مردم ما ك.كشترين مردم دنيا هستند!!!

    البته كساني حق بقيه را به راحتي ميخورند كه حقشان خورده شده و در اين 30 سال بعد از انقلاب به قدري حق مردم توسط دولت و ديگران پايمال شده كه همه فقط ميخواهند با پايمال كردن حقوق ديگران حقوق از دست رفته خود را پس بگيرند

    Comment by اردشير — February 6, 2009 @ 3:32 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: