من مكتوب

May 11, 2008

قاطي بازنده ها …

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 2:56 am

امروز عفت ( دخترعموم) اومده بود خونه ما . اومده بود براي كنكور ارشد دانشگاه ازاد . بعد از مدت ها ( تقريبا چند ساله ، بعد ازدواج اش ، كمتر پيش اومده باهم مثل اون قديما درد دل كنيم ) نشستيم و از گذشته ها گفتيم . از آشناهاي مشتركي كه داشتيم . از نيلوفر كه هنوز داره تو دنياي ماليخوليايي اش زندگي مي كنه ( نيلوفر يكي از دخترايي بود كه به معناي واقعي عاشق من !! شده بود ، ولي از اون جايي كه من هيچ علاقه اي به دختراي قد كوتاه ندارم ، با يك واكنش بسيار نسنجيده و زشت اون رو فرستادم پي كارش . چنان خردش كردم كه هنوزم دارم از اين همه اقتدارم در اون موقع لذت مي برم ). از محسن كه قصد داره ازدواج كنه . از رجايي و بندار و برات زاده و در انتها از بهنام . بهنام هميشه آدم خاصي بود . شاگرد زرنگ دبيرستان نمونه . يكي از اون كسائي كه همه توي جبه اش مي خوندن كه اين يك روز براي خودش كسي مي شه و الان داره توي دانشگاه تورونتو كانادا PhD مخابرات مي گيره . بهنام الان يك هفته است كه اومده ايران و من خيلي منتظر تماس اش هستم ، الان شيرازه پيش مامانش ولي قراره يه سر هم بياد پيش ما دوستان قديمي .

بگذريم ، شيريني مرور خاطرات قديمي هنوز زير زبونمه . توي دبيرستان احساس ميكردم كه خيلي آدم خاصي هستم و از اونهايي هستم كه توي 1% تاپ اين دنيا هستن . هنوزم بهش باور دارم ولي خوب نسبت به اون قديما پخته تر شدم و بيشتر دنيا رو مي شناسم و مي دونم كه اصلا مهم نيست چقدر باهوش باشي . مهم اينه كه چقدر اهل تلاش و كوشش باشي .

بچه هايي مثل ما كه احساس مي كنن خيلي باهوشن ولي امكانات اطرافشون به نحوي نيست كه هوش شون رو به چالش بكشه ، بعد از مدتي دچار نوعي افسردگي مي شن . يه عالمه احساس تاسف به خاطر اون كسي كه مي تونستن باشن و نيستن .

عفت داشت از اين ميگفت كه اگه توي يه خانواده فرهيخته و علمي به دنيا اومده بود و يا اينكه اگه توي يك شهر بزرگ تر و با امكانات بيشتر به دنيا اومده بود چقدر وضعش فرق مي كرد صحبت مي كرد . اونقدر ناراحت بود از شرايط فعلي اش كه حد نداشت . احساس ميكرد از تمام پتانسيل هاش استفاده نشده و اون مي تونسته خيلي بالاتر از اين جايي باشه كه الان هست . خلاصه كلي ناليد ….. كار به راست و درست اش ندارم ولي يه جورايي دلم به حالش سوخت . حالش رو كامل درك مي كردم

بهش گفتم كه من هم گاهي مثل تو حالم گرفته مي شه ولي من تقريبا عادت كردم . اين ضرب المثل آمريكايي رو حتما شنيديد كه مي گه وقتي نمي تونيد جلوي تجاوز رو بگيريد بي خيال شيد و لذت ببريد و يا اين جمله عميق فيلم rounders رو كه مي گفت وقتي ديدي دستت خوب نيست ، دستت رو بنداز زمين . خلاصه ما به اين نتيجه رسيديم كه با اين دست بد نمي شه بازي كرد و از همون اول دست مون رو ريختيم زمين و ديگه بازي نكرديم .

وقتي يه جوان هيجده ساله كه توي اوج رابطه عاطفي با پدرشه ، پدرش رو از دست مي ده   ، تازه اون هم نه يه پدر معمولي و ساده رو ، يه پدر ثروتمند و جالب و دنيا ديده رو كه يك سر داشت و هزاران سودا ، از اون چه انتظاري دارين كه بخواد در مورد مسائل كوچيك هم ناراحت بشه . ديگه هيچ چيزي توي اين عالم نمي تونه من رو ناراحت كنه و من رو به اشك ريختن وادار كنه .

وقتي توي انتخاب هاي طبيعي هيچ جايگاهي نداري ، نداري ديگه ، ديگه اين رو نمي شه عوض كرد . چون اين بازي يك بار انجام مي شه و بار دومي در كار نيست . پس اگه ديدي طبيعت داره دستت مي اندازه و تو رو انداخته آخراي ليست . بدون كه ديگه همه چيز تمومه و بهتره بيشتر از اين غصه هيچ چيز رو نخوره .

به هر حال من عادت كردم به بودن در ليست بازنده ها .

10 Comments »

  1. سلام بر دوست عزیز

    به نظر شما فرقی بین علوم است که شما تقسیم بندی می کنید

    شاید هدفها فرق دارد
    وبینش ها http://weway-h.blogfa.com/
    یاحق عابر

    Comment by عابر — August 6, 2008 @ 12:20 am

  2. عجب ضرب مثل خيت و خفني؛ جلوي تجاوز رو بگيريد بي خيال شيد و لذت ببريد! واقعا كابويي آمريكايي بود!
    تو هم معمولمه از فسفرهاي مغز زيادي هرز دادي با مطالبت!
    اومدم تو وبلاگ و دوتا وجه تفاهم ديدم:
    1- مهندس برق!
    2- من مشهدي و ساكن اين شهر!
    ولي ربط و ارتباط اسم وبلاگتو با مطالبش نمي فهم! هرچن در اولين فرصت ميلونكنمت!

    Comment by یک خراسانی — August 6, 2008 @ 12:20 am

  3. سلام
    يه جشن تولد وبلاگي براي کسي که دوستش دارم گرفتم
    تو هم دعوتي
    خوشحال ميشم که بياي

    Comment by دختر ننه د ریا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  4. سلام
    مطالبت صمیمی و رک و روانه
    موفق باشی

    Comment by نجات یافته — August 6, 2008 @ 12:20 am

  5. من هيچ علاقه اي به دختراي قد كوتاه ندارم ، با يك واكنش بسيار نسنجيده و زشت اون رو فرستادم پي كارش . چنان خردش كردم كه هنوزم دارم از اين همه اقتدارم در اون موقع لذت مي برم ).
    این یک عمل غیر اخلاقی و ناپسندانه است
    امیدوارم روزی خودمان را هم بشناسیم

    Comment by سینا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  6. بزنمت 3 دست

    Comment by سعید اسایش. — August 6, 2008 @ 12:20 am

  7. چه جالب که گاهی آدما تو یک زمان به یک چیز فکر میکنن.منم تو چند روز اخیر بد حالی داشتم.مثل 2ختر عموت داشتم فکر می کردم همه ی زمانم و همه ی استعدادام دارن هرز می رن و هیچ محیط مناسبی واسه شکوفاییشون پیدا نمی کنم.کاملا افسرده شدم اما هنوز نا امید نیستم گاهی آدم باید خودش محیط رو بسازه…در ضمن خودت می گی کارت در مورد اون دختر زشت بوده اونوقت از کارت لذت می بری؟؟؟؟؟!!!!!!!!
    من آپم

    Comment by نیوشا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  8. سلام…من پسرم. چیه؟فکر کردی دخترم؟میخوستی مخمو بزنی؟

    Comment by متهم ردیف67 — August 6, 2008 @ 12:20 am

  9. مرسی سر زدی.آره این شعرها آبکیه اما پر از احساسات پاک اون دوران که هیچ وقت بر نمی گردن.کاش نگهشون می داشتی.
    لینکت کردم لینکم کن.شب خوش

    Comment by نیوشا — August 6, 2008 @ 12:20 am

  10. نا امید و بازنده شیطونه.!!!.تو وقتی خودتو قبول داشته باشی هر کاری میتونی بکنی…هرفی که همیشه به خواهر کوچیکه می گم"هیچ وقت نگو نمی تونم.نمی شه!!!

    Comment by happy — August 6, 2008 @ 12:20 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: