من مكتوب

May 14, 2008

Filed under: مخالف من — saeedlog @ 3:19 pm

اون روز خيلي بيكار بودم . اصلا حوصله توي خونه موندن رو نداشتم . توي دانشگاه هم كاري نداشتم ولي بهتر ديدم كه برم دانشگاه ، شايد چند تا از دوستام رو ببينم . معمولا شادترين لحظات زندگي ام لحظاتي بوده كه با دوستام مي ريم تريا و مباحثات طولاني و بي هدف و مسخره راه مي اندازيم و زمين و زمان رو به عقد هم در مي ياريم ، خلاصه نشئه اون لحظات هميشه با منه . گفتم برم دانشگاه ، شايد بتونم چندتا شون رو گير بيارم و خلاصه از بي كاري در بيام . معمولا هميشه اين طوري ام وقتي كه بي كارم بقيه رو هم از كار مي اندازم .
توي دانشگاه هيچ كي نبود . انگاري همه آب شده بودن رفته بودن زير زمين . اولين باري بود كه دانشكده مون رو اين قدر سوت و كور مي ديدم . رفتم تريا اونجا هم هيچ كسي نبود . دمدماي غروب هم بود و خيلي دلم گرفته بود. يه احساس زننده شديد هم همراهم بود ، از اون افسردگي هاي موقت و ديوونه كننده . خيلي حالم گرفته شده بود. حس هيچ كاري رو نداشتم . حتي حوصله برگشتن به خونه رو هم نداشتم .  محوطه دانشكده خيلي بزرگ و سرسبزه ، گفتم برم اونجا قدم بزنم . معمولا هر وقت اونجا قدم زدم يه چند تا از دوستام رو ديدم  ، گفتم شايد باز هم ببينم . رفتم ديدم تمام صندلي ها خاليه ، چند بار چرخ زدم و با بي حوصلي تمام اون محوطه رو گشتم . هيچ كس نبود و اين خالي بودن هم بيشتر توي دل من رو خالي ميكرد. نمي دونم چم شده بود ، فقط مي دونم كه دمدماي تركيدن بودم . يه گوشه از محوطه روي يكي از صندلي ها يه دختر نشسته بود و داشت لپ تاپ اش رو باز مي كرد . يه گوشي هم گذاشت تو گوشش و بعدش بي حركت واستاده بود و گاهي سرش رو تكون مي داد . رفته بودم بد جوري توي نخ اش . احساس ميكردم كه كاراش برام جالبه . انگاري توي اون شرايط كه همه چيز تكراري بود ، اين سوژه تنها سوژه اي بود كه مي تونستم دنبال كنم . كم كم داشتم بهش نزديك مي شدم ، حدس مي زدم كه داره آهنگ گوش مي كنه و به احتمال زياد نمي تونه صدام رو بشنوه . يهو به سرم زد يه كرمي بريزم . هيچ كسي اون دور و بر نبود و هيچ مشكلي هم پيش نمي اومد . حتي فكرش هم باعث شد كه قلب شروع كنه به سريع تر تپيدن . هيچ ايده اي به ذهنم نمي رسيد . كم كم داشتم خيلي بهش نزديك مي  شدم ، بايد سريع تر فكر مي كردم . هيچي به ذهنم نرسيد ، از كنارش كه داشتم ميگذشتم آروم گفتم : يعني چي ؟ يعني ما هم لپ تاپ داريم ؟ حتم داشتم اگه آهنگ گوش مي داد صداي من رو نمي شنيد ، يهو سرش رو بلند كرد و با اخم نگاهم كرد و گفت : آقا شما كار ديگه اي نداريد ؟ اصلا انتظار جواب ازش رو نداشتم . روم رو برگردوندم و نگام كه به نگاهش افتاد ، قلبم لرزيد ، نگاهش خيلي نافذ بود ، معمولا خيلي خوب بلدم تيكه بندازم ولي اصلا بلد نيستم اگه كسي جوابم رو داد جوابش رو بدم . نمي دونستم چي بگم ، فقط مي دونستم كه بايد يه چيزي بگم ، سرم رو پايين انداختم و گفتم اگه مي دونستم كه شما مي شنويد نمي گفتم ، خودم هم داشت حالم از خودم بهم ميخورد ، اين چه جواب احمقانه اي بود كه دادم . واقعا مغزم هنگ كرده بود . هيچ وقت تو چنين مخمصه اي گير نكرده بودم ، حتي موارد مشابه اش رو هم تجربه نكرده بودم ، نمي دونستم عكس العمل اش چيه ؟ دوباره نگاهم كرد و يه لبخندي روي لباش نشست . انگار اون هم فكر نمي كرد كه من اينقدر ضعف از خودم نشون بدم . انگار اون هم نمي دونست چي بايد جوابم رو بده . گفت كه زياد مهم نيست ، اونقدرا ناراحت نشده ولي اگه ميخواد كه ببخشمش بايد بيام و بهش بگم چطور مي شه از طريق سيستم Wireless لپ تاپ اش به شبكه وصل بشه . من شنيده بودم از دوستام كه توي محوطه دانشگاه شبكه Wireless كار ميكنه و خيلي ها رو هم ديده بودم كه لپ تاپ هاشون رو آورده بودن و با اين شبكه كار مي كردن ولي خودم هيچ وقت اون رو تجربه نكرده بودم . فقط يه بار يكي از دوستام گفته بود كه موبايلم (P990i) قابليت WLAN داره و من مي تونم از طريقش توي محوطه به شبكه وصل بشم ، ولي هيچ وقت حتي امتحانش هم نكرده بودم . درست تر بگم كه اصلا نمي دونستم بايد چه كار كنم ولي با اين وجود رفتم كنارش نشستم و لپ تاپ اش رو ازش گرفتم . لپ تاپ اش هم مثل مال من بود (Inspiron6400) ، خوشحال شدم كه حداقل توي مقدمات گيج نمي زنم . رفتم درايور و اين چيزاش رو چك كردم و يه خرده تنظيمات اش رو دست كاري كردم ، خودش شبكه رو شناخت . خيلي احساس خوبي داشتم . لپ تاپ رو بهش دادم و گفتم كه حالا مي تونه با شبكه كار كنه . ازش پرسيدم كه انگار مال اين دانشگاه نيستش و اون هم با تكان دادن سرش تصديق كرد . بعدش سرش رو از روي مانيتور بالا گرفت و بهم گفت كه قبلا تهران درس مي خونده و الان چند وقته كه فارغ التحصيله و اومده مشهد ، رشته اش مديريت بود . ازش درباره خيلي چيزا پرسيدم و همه سئوالام رو با جواباي كوتاه  پاسخ داد . اصلا حس خوبي نداشتم ، احساس مي كردم كه مزاحمم و بهتره برم و با سئوالام اذيت اش نكنم . يه چند لحظه سكوت كردم تا فضاي خداحافظي فراهم شه ، ولي انگار حواسش پيش من نبود ، گفتم اجازه مي ديد برم ، يه خرده جا خورد . اصلا انگار حواسش اينجا نبود ، ازم تشكر كرد و بهم گفت كه از اين به بعد معمولا عصرا مي ياد اينجا و خوشحال مي شه كه اگه من هم بيكارم بيام پيشش ، چون اينجا دوستي نداره . نمي دونم چرا داشت احساس بدي بهم دست مي داد . احساس مي كردم كه  اين دختر يه مشكلي داره ، ولي از سوي ديگه بهر حال اون يه دختر بود و من يه پسر و من با كمال ميل قبول كردم و بهش گفتم كه من هم معمولا اين موقع روز خيلي دلم مي گيره و بهترين جا دانشگاهه . ازش اسم اش رو پرسيدم و بهش گفتم اجازه مي ده كه شماره اش رو داشت
باشم ، انتظار
داشتم كه مثل همه دختراي مشهدي كه تا بحال ديده بودم ناز كنه و نده ، ولي در كمال ناباوري من موبايلش رو درآورد و شماره من رو گرفت و به من هم يه تك زنگ زد . گفتم به چه اسمي شماره اش رو وارد كنم . گفت اسمش پريساست ، پريسا جوانمرد . از هم خداحافظي كردم و من با انرژي زيادي كه از اون مكالمه گرفته بودم برگشتم خانه . توي راه حتي يك لحظه هم فكر پريسا ذهنم رو راحت نمي ذاشت . با خودم گفتم شايد اين كه بهم شماره داده يعني اينكه اصلا قصد نداره يه دوستي نزديك باهام داشته باشه و مي خواد رابطه مون خيلي رسمي باقي بمونه . چون اگر قصد دوستي داشت حتما يه عشوه دخترانه رو هم چاشني كار مي كرد و … خلاصه نمي دونم ، اصلا نمي دونستم چطور بايد رفتارش رو آناليز كنم . نمي دونستم توي ذهنش چي مي گذشت . حتي فكر اينكه بايد يك روز صبر كنم تا شايد دوباره ببينمش و به جواب سئوالام برسم داشت ديوونه ام مي كرد . همش چهره اش توي ذهنم بود . نمي دونستم آيا مي تونم با اون چهره  كنار بيام . نميخوام بگم زشت بود ولي خيلي چهره اش سرد بود ، خيلي بي روح بود . يه جورايي چهره اش خيلي استخواني بود ، توش اثري از منحني ديده نمي شد . اصلا نميدونستم كه بايد چه نمره اي به قيافش بدم . همش به اين فكر مي كردم كه اگه دوستم كاوه بود اون چه نمره اي ميداد ؟ كاوه معمولا خيلي سخت گيره و الكي نمره نمي ده . مثلا اگه كاوه به دختري 12 كه نمره قبولي يه بده ، من حتما به اون دختر نمره 17 رو ميدم . همش به اين فكر مي كردم كه كاوه چه نمره اي بهش مي ده . مطمئن بودم كه كاوه نمره قبولي رو بهش مي ده ولي تا چند مي تونه بالا بره . نمي دونستم . اونقدر فكراي عجيب غريب اومد تو ذهنم كه اصلا نفهميدم چطوري رسيدم خونه ، توي خونه هم اين افكار دست از سرم بر نمي داشت . بار اول نبود كه با يه دختر روبرو مي شم ولي اين يكي با بقيه خيلي فرق ميكرد .

Advertisements

Leave a Comment »

No comments yet.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: