من مكتوب

May 16, 2008

باغ شيرين

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 5:52 pm

اين اولين داستان كوتاه منه و تنها به كساني توصيه ميكنم كه به خوندن داستان هاي كوتاه علاقه دارن .

اصلا نمي دونست كه انتهاي باغ كجاست ، انگاري اين باغ تموم شدني نبود ، هيچ كدوم از درخت ها رو هم نمي شناخت . با يه نگاه گيج به همشون نگاه مي كرد و دنبال يه چيز جالب مي گشت ولي هيچ چي نبود . هي با خودش مي گفت بسه ديگه بهتره برگردم . انگاري اين باغ آخر نداره ولي يه چيزي بهش مي گفت كه بايد آخرش رو ببينه ، با خودش لج كرده بود . نمي شد هم از خير اين همه راهي كه اومده بگذره . هر چي جلوتر ميرفت كنجكاوتر مي شد . توي ويلا كه بود پر از آدم بود دور و برش . ولي اون زبان هيچ كدومشون رو نمي فهميد . بچه ها خيلي بهش محبت داشتن . همش ميخواستن كه اون رو هم قاطي بازي هاشون كنن ولي اون نمي تونست خودش رو قاطي بازي اونا كنه . چون بازي هاشون مستلزم اين بود كه زبانشون رو بدوني ولي اون زبون اونها رو نمي دانست . همين بدجوري پكرش مي كرد . توي دخترا يه دختر بود به نام شيرين . شيرين رو بيشتر از همه دوست داشت . شيرين خيلي سعي كرد كه بهش زبان خودشون رو ياد بده ولي مگه ميشد در عرض دو هفته زبونشون رو ياد گرفت . يه روز كه با شيرين تنها بود و داشتن با زبان اشاره با هم حرف مي زدن شيرين رفته بود توي باغ و ديگه اون روز شيرين رو نديده بود. با خودش مي گفت كه انتهاي باغ چه خبره . شيرين كجا رفت كه اون روز ديگه پيداش نشد ؟ كاش زبونشون رو مي دونست و مي تونست از شيرين بپرسه . حالا خودش مجبور بود بره و انتهاي باغ رو پيدا كنه ولي انگار اين باغ نهايت نداشت . همش درخت بود . اين يكي از بزرگترين باغ هاي منطقه بود . پدرش قبلا اين رو بهش گفته بود . پدر زبون اونها رو مي دونست . پدر صبح ها اون رو تنها مي ذاشت و با دوستاش مي رفتن شهر . اونجا بايد كاراش رو انجام مي داد . پدر كارش صادرات و واردات بود و دوستاي زيادي توي كشورهاي مختلف داشت . اين اولين سفري بود كه با پدر مي اومد . تا اين جا كه خاطراتش رو مرور مي كرد مي ديد كه بغير از شيرين، نكته جالبي رو نمي تونه توي سفر پپدا كنه . شيرين هميشه پيش اش بود . شيرين تنها كسي بود كه از ايما و اشاره ها و گيج بازي هاي اون خسته نمي شد . شيرين زيباترين دختري بود كه تا حالا تو زندگي اش ديده بود. يه بار پدر بهش گفته بود كه مبادا با شيرين كار خاصي بكنه و اون با خودش فكر مي كرد كه اساسا چه كار خاصي مي شه با شيرين كرد ؟ نمي فهميد چرا پدر اين حرف رو بهش زده ، پدر قصد داشت چي رو بهش بفهمونه . كاش شيرين الان اينجا بود . اون باغ رو مي شناخت و مي دونست كه انتهاي باغ كجاست . حتما انتهايي وجود داره . الان بيست دقيقه بود كه فقط داشت درخت مي ديد . درخت هاي  مختلف . درخت هاي پر از شكوفه . به نظر نمي رسيد انتهايي داشته باشه . بار اولي نبود كه چنين كاري مي كرد قبلا هم چنين كاري كرده بود . وقتي كه محرم با بچه هاي فاميل از روستا تا امامزاده سبز رفته بودن همين جوري شده بود . هيچ كدومشون قبلا اين راه رو نيومده بودن و نمي دونستن چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسن . فقط مي دونستن اگه جاده رو دنبال كنن به امامزاده سبز مي رسن . يادش نمي اومد كي اين فكر رو انداخت تو سرشون كه برن امامزاده سبز . اون مسير هم تموم نمي شد وقتي كه راه افتاده بودن فكر مي كردن كه يه ربع ديگه به امامزاده سبز مي رسن ولي دقيقه ها از پس هم و ساعت ها از پشت هم مي گذشت و اونها به امامزاده سبز نمي رسيدن . اونجا هم همه فكر مي كردن كه گم شدن . انتهايي وجود نداره . هيچ كس هم دلش نمي اومد برگرده . همه فكر مي كردن همين الانه كه برسن . بعد پنج ساعت پياده روي به امامزاده سبز رسيده بودن . پاهاشون تاول زده بود. اصلا نمي دونستن كه چرا چنين حماقتي كردن . امامزاده سبز هيچ چيز جذابي نداشت . تمام دسته هاي عزا داري روستاها از اين امامزاده رد مي شدن و مدتي در اونجا عزاداري مي كردن . با خودش فكر كرد اگه اين مسير طولاني رو با همين دوستاي غريبه اش كه زبان اونها رو نمي فهمه قرار بود بره چه بلايي سرش مي اومد . پنج ساعت طولاني كه هر ثانيه اش مثل پتك كوبيده مي شه توي سرت ، ولي اگه شيرين همراهشون بود ديگه مهم نبود كه چند ساعت طول مي كشه . داشت به اين فكر مي كرد كه آيا شيرين هم به اندازه اون از هم نشيني با اون لذت مي بره . اصلا چرا شيرين اين قدر بهش محبت مي كرد ؟ چرا بايد كسي رو كه اصلا نمي شناسه رو اينقدر باهاش صميمي بشه ؟ شيرين تنها بهانه اون براي تحمل اين مسير بي پايان بود . با خودش ميگفت نكنه اين مسير هم مثل مسير امامزاده سبز بشه ؟ با خودش فكر مي كرد كه اگه قرار اين هم مثل اون بشه بهتره برگرده . چون امامزاده سبز هم اصلا جذاب نبود براش .  سرش داشت گيج مي رفت . صبحانه نخورده بود. اصلا با غذاهاشون حال نمي كرد . يك سبك متفاوت براي آشپزي داشتن . مزه غذاهاي خودمون رو نمي داد . حتي صبحانه شون هم مزه خوش آيندي نداشت . چاي سبز مي خوردن و به جاي قند هم از يه سري شكلاتاي بي مزه يا بدمزه استفاده مي كردن . داشت ضعف ميكرد . سرش چند بار گيج رفته بود . هر كدوم از درخت ها رو مثل يه امامزاده سبز مي ديد . شايد پدر تا حالا براي ناهار برگشته باشه . نگران شد . پدر حتما از نديدن اون ناراحت و دلواپس مي شه . به هيچ كس نگفته بود كه مي ياد توي باغ . به هيچ كس هم نمي تونست بگه . همه سرگرم كار خودشون بودن . شايد واقعا انتهايي نداره . يه احساس سمجي بهش مي گفت كه بايد حتما آخر باغ رو ببينه . يه صدايي به گوشش رسيد . نكنه سگ باشه . چون سگ بازيگوش باغ يك بار اومده بود دنبالش و پريده بود روي پشت اش . همه خنديده ب
ودند . همه مي د

Advertisements

6 Comments »

  1. داستان کوتاه زیبایی بود …
    من عاشق داستان کوتاهم !!
    ممنون از حضور گرمتان

    Comment by جودی آبوت — August 6, 2008 @ 12:19 am

  2. بر بخیل لعنت! ان شاال.. که قبول شی. منم منتظر شیرینی ام/

    ضمنا اگه فقط یه ذره دقت داشتی می دیدی که مطالب جدیدم رو تو همون پست قبلی نوشتم

    Comment by دلتنگ — August 6, 2008 @ 12:19 am

  3. salam
    ghahremanie shayatine iran(P E R S P O L I S
    RA BE HAMEYE HAVADARANE OU TABRIK MIGIM
    …………………PERSPOLIS GHAHREMAN MISHE
    Y.A.H.E.L

    Comment by YAHEL — August 6, 2008 @ 12:19 am

  4. بالاخره خوندمش. جالب بود.خسته نباشید.بده یه جا چاپش کنن.

    Comment by نیوشا — August 6, 2008 @ 12:19 am

  5. داستان جالبی بود اگر چه که اولاش به نظر دنبال کردنش خسته کننده بود ولی اخرش احساس خوبی داشتم از خوندنش. ولی من اگه یه مخاطبی بودم که نمی شناختمت برام سخت بود که منظورتو بفهمم از این داستان راستش الانم نتونستم نتیجه خاصی بگیرم که البته شایداز خنگی خودمه
    یه سوالیم داشتم: چراشیرین با انکه اسمش به نظر ایرانیه و نویسنده هم ظاهرا(از طرز غذا خوردنش) ایرانیه زبون همو نمی فهمیدن؟
    یه نظر دیگه ام دارم فکر می کنم اگه قصه رو پر از جملات کوتاه کنیم ملال اور میشه.
    در اخرم می گم خوش به حال بچهه بابای خوبی داشته بازم
    داستان قشنگی بود اگه مهندسم نشدید بیکار نمی مونی. موفق باشی

    Comment by ریما — August 6, 2008 @ 12:19 am

  6. سلام
    داستانتون خوب بود
    قدرت توصیفتون عالیه
    اون قدر خوب حالات سرگیجه و دوری شیرین و ترس از دیوار آخر باغ رو خوب توصیف کرده بودین که همحسی بی نظیری توی خواننده به وجود می اومد
    تبریک
    به کارتون ادامه بدین

    Comment by ویدا — August 6, 2008 @ 12:19 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: