من مكتوب

May 16, 2008

Upside-down World

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 5:50 pm

چرا همه احساس كمبود محبت ميكنند ؟ اصلا اين محبت چيه كه خانواده ها با تمام تلاشي كه مي كنند باز هم نمي توانند به اندازه كافي براي فرزندان خود فراهم كنند ؟ تا به حال كسي رو نديدم كه وقتي پاي درد دل هاش نشستم از ميزان محبتي كه خانواده به روحش تزريق كرده ، راضي باشه . همه احساس مي كنن كه يه كم كاري صورت گرفته و اگر خانواده به ميزان كافي به اونها محبت ميكرد الان اونها آدم هاي شادتري بودند و بالتبع اش كلي اعتماد به نفس داشتن .

يه دوستي داشتم كه وقتي بچه بودم ، هميشه مي رفتم خانه شون و وقتي ميزان رفاه اون رو مي ديدم پر از حسرت مي شدم . اون قدر پدر و مادرش هواي اين تك پسر رو داشتن كه حد و حساب نداشت . حتي خواهر بزرگترش هم به خواسته هاي اون عمل مي كرد . همه دوستش داشتن . تقريبا مي شد گفت كه يك امپراطوري كوچك توي خونه شون داشت و اون حاكم بلامنازع اون امپراطوري بود . مدت ها بود كه نديده بودمش تا اينكه يه روز بهم زنگ زد و گفت كه با خانم اش مي خواد بياد خانه من . نمي دونستم زن هم داره . من هم از خدا خواسته قبول كردم . خيلي وقت بود نديده بودمش ، كنجكاو بودم ببينم چه شكلي شده و در چه حاله . وقتي ديدم اون رو با خانمش . فهميدم كه هنوز زنش نشده و تازه اين زن دومشه . بيست و دو سالگي و يك زن طلاق داده و يك زن جديد . جالبه نه ؟ ديدم اون آدم شاد قبلي نيست . بعدا از مادرم شنيدم كه خيلي وقته خانواده اش ازش خبر ندارن و خانواده رو ترك كرده . همه نگرانشن . تازه من توي جيب ام ده هزار تومن داشتم كه وقتي دوستم از خانه مون رفت ديدم نيست .

عجيبه نه ؟ من تا بحال هيچ كس رو نديدم كه احساس كنه كه كمبود محبت نداشته و همه چيز رو به اندازه كافي داشته . اين دوست منم از اون كسايي بود كه من خيال ميكردم كه وقتي بزرگ بشه تبديل به شادترين موجود دنيا مي شه ، ولي وقتي شروع كرد به ناليدن از روزگار كودكي ، فهميدم كه نه ، از اين خبرا نيست ، اينم داره مي ناله .

نميخوام بگم كه خانواده ها كم كاري مي كنن ، مي خوام بگم كه محبت مثل آب شوري مي مونه كه هر چقدر هم بهت بدن باز هم احساس كمبود مي كني .
در مورد عقل هم چنين چيزي مي گن ، كه هيچ كس نمي گه عقل من كمه و همه مي گن كه من عقل كلم . يعني با اين كه خيلي ها مي بينن كه عقل شون به اندازه بقيه كار نمي كنه ولي بازم احساس كمبود نمي كنن ، ولي در مورد محبت دقيقا بالعكسه ، مهم نيست كه چقدر بهت محبت شده باشه ، تو باز هم احساس كمبود مي كني  . گويا Bulk محبت در روح هر انساني مثل جيب ملا مي مونه و پر شدني نيست .

اما اين كه چرا اين بحث رو مطرح كردم ، يه خرده اش برمي گرده به اتفاقي كه اخيرا برام افتاد . مادر من هنوز هم عادت داره خودش براي من لباس و كفش مي خره و مسئوليت خريد لباس براي خودم رو به خودم نمي ده . چند روز قبل بهم گفت كه برام پارچه خريده و من بايد برم اندازه هام رو بدم خياط تا برام بدوزه و من هم با ناراحتي گفتم كه اگه شلوارم ريش ريش بشه و لباس ام نخ نما بشه مي پوشم ولي نمي رم و اون لباس هايي رو كه برام خريده رو نمي پوشم . چون خسته شدم از اين وضع و اصلا هم از اون لباسايي كه برام ميخره خوشم نمي آد . بهم گفت كه لباس هايي كه من ميخرم لباس هاي بي شخصيتي هستند و به من شخصيت نمي دن و من كه ديگه داشتم منفجر مي شدم گفتم كه من بين دوستام نيازي به شخصيت ندارم و اين لباس هاي به قول شما با شخصيت رو توي محيط هاي رسمي بايد بپوشم كه فعلا در حال حاضر در هيچ محيط رسمي اي حاضر نميشم . پس بهتره اجازه بده خودم براي لباس پوشيدنم تصميم بگيرم . مادرم خيلي ناراحت شده بود و با گلايه گفت كه اگه اين كار رو نكن بعدا ماها ميگيم كه اونا به ما محبت نكردند و ما دچار كمبود محبت شديم .

به نظرتون چنين استدلالي درسته ؟ اين كه خانواده ها هر كاري رو كه به نظرشون درسته انجام بدن تا يه وقت فرزند خانواده دچار كمبود محبت نشه ؟ به نظرتون درسته مادر من بدون اينكه نظر من رو بپرسه بره و برام بهترين پارچه ها و گران ترين پارچه ها رو بگيره و لباس كنه  و انتظار داشته كه من هم طعم شيرين محبت اش رو درك كنم ؟

شايد از سن من گذشته باشه كه در مورد مسئله اي چون كمبود محبت بحث كنم ، ولي بعضي وقت ها احساس مي كنم كه توي دنياي وارونه اي زندگي مي كنيم ، كه هيچ چيزي رو نميشه  به اندازه كافي داشت .

Advertisements

3 Comments »

  1. سلام

    آره درسته هیچ چیز را نمیشه به اندازه کافی داشت …….

    اما میشه تلاش کرد تا به اندازه سهمت بتونی برداشت کنی

    موفق باشید

    Comment by ملک محمد — August 6, 2008 @ 12:19 am

  2. نه عزیزم اشتباه نکن با تو نیستم با ملک محمد هستم بزرگترین اشتباه ادما اینکه فکر میکنند از هر چیزی باید یه سهم داشته باشن و هرچقدر هم سهم بر میدارن فکر میکنن کمه ما انسانها هیچ چیزو به اندازه ای که فکر میکنیم بهش نمیرسیم

    Comment by داود — August 6, 2008 @ 12:19 am

  3. باورم نمی شه که تو این سن خودت راجع به لباسات تصمیم نمی گیری.وحشتناکه البته از نظر من.

    Comment by نیوشا — August 6, 2008 @ 12:19 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: