من مكتوب

June 20, 2008

صداي ترك خوردن روحم رو مي شنوم …

Filed under: اظهار نظرها — saeedlog @ 1:59 pm

يه زماني دغدغه هام از جنس ” شدن ” بود ، به اين معنا كه آن چيزي كه فكر و ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود ، اين بود كه من بايد به چه سمتي حركت كنم و چه مسيري رو انتخاب كنم كه بهينه ترين مسير براي رسيدن به اهداف عاليه ام باشه ؟؟ اهداف عاليه ام اون موقع خيلي ملموس بودن .
اما اون زمان هاي شيرين خيلي زود سپري شدن و من به روزگار كنوني رسيدم . از دل شوره هاي ” شدن ” به حضيض ” بودن ” رسيدم .
اساسا مسير ” خودشناسي ” همواره به ” خداشناسي ” و يا ” موفقيت ” و …منتهي نمي شه . بعضي موقع ها باعث يه جور افسردگي مزمن مي شه . اساسا اگه انسان به خدا به اون شكل اش كه مذهبيون معتقدند ، معتقد نباشه ، مسير خودشناسي منتهي به افسردگي مي شه .
من الان دچار يه جور افسردگي حاد شدم . افسردگي اساسا يعني چي ؟؟ اگه شما به يك باره تمام انگيزه هاتون رو از دست داديد و دچار گونه اي از بي تفاوتي (آپاتي ) شدين ، مي تونين تشخيص بدين كه دچار افسردگي شدين .
در مورد من ، اين افسردگي ريشه دروني داره ، به اين معنا كه ناخودآگاه من در مقابل شرايطي كه توش قرار مي گيرم عكس العمل نشون مي ده و اختيار خودآگاهم رو از من ميگيره . به اين معنا كه من بعد اون قدرت تصميم گيري ام رو از دست مي دم ، قدرت هدايت خودم رو از دست مي دم . در مقابل نتايج تصميماتم دچار گونه اي از بي تفاوتي مي شم . مثلا يادمه كه ده روز مونده بود به كنكور سراسري ، من ديگه قدرت تصميم گيري ام رو از دست دادم و ديگه نتونستم حتي يك كلمه درس بخونم و با اين وجود كه مي دونستم اين كار خيلي خطرناكه ولي دچار بي تفاوتي شده بودم . اصلا برام مهم نبود كه نتيجه چي مي شه . يادمه اون موقع قصد داشتم كه كارت ورود به جلسه ام رو پاره كنم . اين عمل نتيجه فشار روحي اي بود كه بهم اومده بود ، و اون قدر قوي بود كه خود آگاه من رو به حاشيه رانده بود و به ناخودآگاهم مجال عمل داده بود و من ناخودآگاه به دنبال روزنه اي براي فرار از اون فشار مي گشتم .
شايد تا به حال براتون پيش اومده باشه كه توي رانندگي وقتي در معرض يه تصادف قرار مي گيرين ناخودآگاه ترمز مي گيرين . يا اينكه يه جسمي به سمت چشماتون مي ياد ناخودآگاه چشماتون رو مي بندين . فرصت فكر كردن نيست ، خودآگاه هيچ نقشي در اين تصميم نداره . اساسا خودآگاه زماني حضور داره كه شرايط نرماله و وقتي شرايط از حالت نرمال خارج مي شه ، اين ناخودآگاهه كه تصميم ميگيره . اين ناخودآگاهه كه حاكم مي شه .
يادمه اون ده روزه كنكور اون قدر فشار روحي روم زياد بود كه ديگه خودآگاهم به حاشيه رونده شده بود ، و من نشسته بودم به تماشاي ناخودآگاهم . كابوس هايي كه اون ده روز آخر ديدم رو همشون رو يادداشت كردم . حالت روحي ام رو لحظه لحظه ثبت كردم تا هيچ وقت يادم نره كه چه حالي داشتم اون روزا .
خيلي از قتل ها و جنايت ها توسط ناخودآگاه آدم ها صورت مي گيره نه خودآگاه اون ها . اساسا ناخودآگاه انسان هاست كه از انسان ها حمايت ميكنه .
بدجور در پنجه ناخودآگاهم اسيرم . تجربه نشان داده كه من توانايي هيچ گونه تغييري رو در شرايط كنوني ندارم و به عبارتي خودآگاهم در مقابل ناخودآگاهم خيلي كوچيك و ضعيفه . ياد اون ضرب المثل آمريكايي مي افتم كه ميگه وقتي نمي توني جلوي تجاوز رو بگيري . بي خيال شو و لذت ببر
صداي ترك خوردن روحم رو مي شنوم ، صداي زجه هاش رو مي شنوم ، ولي كاري از دستم بر نمي ياد .

2 Comments »

  1. •*.
    .•*..*•.سلام …. خوبی…. آپیدم
    .•*..*•. .•.
    .•*..*•. .•*..*•.
    .•*..*•. .•*..*•. .•*
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
    .•*..•*..*•. .•*..*•. . نشتستی واسه چی دیگه؟؟
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*.
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .
    -´´´´#####´´´´´´####.•*..*•. .•*..*•.
    ´´########´´#######.•*..*•. .•*..*•.
    ´############´´´´###.•*..*•. .•*..*•.. بدو بيا …..
    #############´´´´´###.•*..*•. .•*..*•.
    ###############´´###..•*..*•. .•*..*•.
    ############### ´###..•*..*•. .•*..*•..
    ´##################.`.•*..*•. .•*..*•.
    ´´´###############..•*..*•. .•*..*•. آرزومند آرزوهاي قشنگت
    ´´´´´############.*.•*..*•. .•*..*•.
    ´´´´´´´#########.`.•*..*•. .•*..*•.
    ´´´´´´´´´######..•*..*•. .•*..*•.
    ´´´´´´´´´´´###..•*..*•. .•*..*•.•
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*.
    .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
    .•*.. •*…•*.*
    .•*..*•. .•*..*•.
    .•*..*•. .•*..
    .•*..*•. .
    .•*..

    Comment by مرتضی — August 6, 2008 @ 12:20 am

  2. خیلی ضرب المثلت مستهجن و ببخشیدا احمقانه بود.

    Comment by ریما — August 6, 2008 @ 12:20 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: