من مكتوب

July 13, 2008

مشاهدات یومیه

امروز ساعت سه ظهر زدم بيرون ، اوج گرما بود ، خورشيد مستقيم رو مخ ام بود ، داشتم آتيش ميگرفتم ، ولي بايد مي زدم بيرون ، داشتم مي تركيدم ، بايد يه دوري توي شهر مي زدم ، اين موقع روز و توي اين گرما ، معمولا آدم هاي مرفه شهر نمي يان بيرون ، پس به راحتي مي شه حدس زد بقيه كه توي خيابون ها مي مونن از چه جنس آدم هايي هستن ، نمي دونم شهرهاي بزرگ مثل تهران و مشهد هم اين جوري ان ، اما اون چيزي كه من ديدم ، بدجوري دلم رو به درد آورد ، يه عالمه آدم معتاد و بيكار و آدم هاي فقير و …. ، نمي دونم اينا رو چرا قبلا نديده بودم ، اونقدر تعدادشون زياد بود كه من از تعجب شاخ در آوردم ، تازه مي فهمم وقتي مي گن نرخ بيكاري ايران دو رقمي يه ، يعني چي !!!
يكي از اون چيزايي كه قبلا نديده بودم ، صف هاي طويل شير بود ، معمولا چيزايي كه برام جالب نيست ، به طور اتوماتيك توي ذهنم فيلتر مي شه و من اونها رو هيچ وقت نمي بينم ، يكي از اون چيزا صف هاي شير بود ، ولي اخيرا چند تا مطلب درباره پايين اومدن سطح رفاه مردم و افزايش اين صف ها شنيده بودم ، سر همين قضيه اين بار خيلي دقيق تر نگاه كردم و متوجه مضحك بودن ماجرا شدم ، اون قدر حرف پشت اين صف هاي طويل هست كه ساعت ها مي شه در موردش گفت ، اصلا كشور ايران ، كشور صف هاي طولانيه ، صف هايي كه صرفا براي برآورده شدن نيازهاي ابتدايي شكل مي گيره ، مثل گرفتن حقوق ، پرداختن قبض ها ، گرفتن نون ، گرفتن شير و ….. ، اخيرا يه صف طولاني توي آمريكا براي گرفتن نمونه جديد آي فون كه قراره توي يه تاريخ مشخص بياد بيرون رو مي ديدم ، خيلي خنديدم ، اين يانكي ها چقدر عجيبن واسه ما جهان سومي ها ، حتي انگيزه پشت رفتارهاشون رو نمي تونم درك كنم . بگذريم
توي اون مدتي كه بيرون بودم ، از كنار هر كسي كه رد مي شدم ازش مي ترسيدم ، مي ترسيدم كه نكنه  يه آسيبي بهم برسونه ، يا احيانا پولام رو بزنه ، نمي دونم چرا ، ولي مي ترسيدم ، وقتي خسته شدم و يه گوشه نشستم ، ديدم هر كي مي خواد از كنار من رد شه ، مسيرش رو به شكل ضايع اي كج مي كنه ، گويا اونا هم از من مي ترسيدن ، جالب بود برام ، هيچ كس به هيچ كس اعتماد نداره و همه از همديگه مي ترسيم
توي اون مدتي كه بيرون بوديم ، كلي دلم براي خودم سوخت ، براي اينكه توي يه كشور جهان سوم به شدت ايدئولوژيك به دنيا اومدم ، از اين كه در يكي از شهرهاي كوچك متولد شدم ، از اين كه آدم هاي اطرافم من رو درك نمي كنن و من هم نمي تونم اون ها رو درك كنم ، يه روزي از اين كشور مهاجرت ميكنم و مي رم ، به نظر من ” كندي  ” داشت هذيان ميگفت ، وقتي گفت كه نگيد كشورتون چيكار براي شما كرده ، اول از خودتون بپرسيد كه شما براي كشورتون چه كرديد ؟!!!
معمولا وقتي يه اتفاق بدي توي كشور مي افته ، فشارش روي اقشار ضعيفه ، به عبارتي بالادستي ها توپ رو مي اندازن توي زمين پايين دستي ها ، ماجراي تورم و گراني و آشفته شدن اوضاع اقتصاد كشور هم نمونه اي از اون اتفاقات بده كه فشارش بر گرده اقشار محرومه ، من خودم رو نمونه اي از اين اقشار محروم مي دونم ، من از زندگي صرفا زنده بودنش رو فهميدم
معمولا توي سنين ابتدايي جواني ، آدم به شدت زندگي اش رو اسير سرنوشت مي بينه و علتش هم اينه كه قدرت تغيير نداره ، پول به آدمي قدرت تغيير مي ده ، در واقع پول ، فشرده شده قدرته ، در واقع پول زياد به معناي قدرت زياده  ، در سنين بالاتر كه آدمي توانايي تغيير مسير زندگي اش رو پيدا ميكنه ، كمتر احساس ميكنه كه زندگي اش اسير سرنوشته  ………….منتظر پوليم ، خسته شدم از اين همه ضعف�

Advertisements

July 11, 2008

لج بازي با خودم

هميشه باورم اين بوده كه يك انسان هيچ فرقي با يك كامپيوتر پيشرفته نداره . درسته كه كدهاي برنامه نويسي اش از جنس صفر و يك نيست ولي اون هم توسط كدهاي ژنتيكي برنامه نويسي شده . لذت بردن انسان هم از جنس همين صفر و يك هاست ، به عبارتي وقتي داري از چيزي لذت مي بري ، توي يكي از اين حلقه هاي برنامه نويسي گير كردي و بالعكس . حتي محرك ها و پاسخ ها هم از قبل تعيين شده است . مثال هاي فراواني از رفتارهاي انساني رو مي شه زد كه مي تونيم در اون به طور واضحي رد پاي تفكر و ايده هاي برنامه نويس رو دنبال كرد . شايد هم واسه همينه كه همه ميگن خودشناسي مقدمه اي بر شناخت خالقه . چون ماحصل تفكرات خالق درباره چگونگي خلق موجودي به نام انسان در كدهاي اون تجلي پيدا كرده و اگر اين كد ها رو خيلي دقيق بشينيم و بررسي كنيم ، چگونگي نگاه خالق به انسان رو هم مي تونيم درك كنيم ، خيلي از مذاهب استدلال ميكنند كه چون در ذات انسان (فطرت) ، خداجوئي هست و ميل به كمال ، پس حتما اين از خواسته هاي خالق هم هست . مثلا وقتي يك كارخانه خودرو سازي يه خودرويي مي سازه كه ماكزيمم سرعت اش 430 كيلومتر بر ساعته و شتاب صفر تا صدش 4 ثانيه است ، خوب حتما از اين خودرو مي خواد كه توي مسابقات سرعت شركت كنه . مسلما براي مصارف عادي نيازي به چنين سرعت و شتابي نبود . پس وقتي خالق در انسان ميل به كمال و خداجوئي رو مي ذاره ، پس حتما ميخواد كه اون در مسير كمال وارد شه و تمام استعدادهاش رو شكوفا كنه و استدلالاتي از اين دست . به هر حال من قصد ندارم اين جا اين بحث خداشناسانه رو باز كنم ، بلكه ميخوام پرده رو كنار بزنم و ذره اي از اون چيزي رو كه بهش باور دارم رو عيان كنم .
بياييد خودمون رو بذاريم جاي خالق و دوباره بخواهيم يه موجودي به نام انسان خلق كنيم ، خوب اول از همه ، همه مون قبول داريم كه مخلوق ما بيانگر پيچيدگي خود ما هم هست ، پس اين موجود بايد به نوعي بيانگر پيچيدگي ذات خالق هم باشه ، مثلا شما وقتي يه موبايل رو دستتون مي گيريد و به توليد كننده اش فكر ميكنيد ، مجموعه اي از مهندسان و خبرگان صنعت كامپيوتر و الكترونيك رو مي بينيد ، و وقتي مثلا يه كوزه رو دست تون مي گيريد ، ماكزيمم يه كوزه گر زبر دست توي ذهن تون مي ياد و مسلمه كه كار دسته اول براتون ارزشمندتر از كار دسته دومه ، پس براي محصول دسته اول هم ارزش بيشتري قائليد .
از اون جا كه قراره ساخته دست شما ، بدون نياز به شما توانايي ادامه زندگي و حيات طولاني مدت رو داشته باشه و از اون جايي هم كه هر چيزي جز واجب الوجود ( كه خود شمائيد ) قابليت زندگي جاويدان رو نداره ، پس مكانيسمي به نام توليد مثل رو در وجودش قرار مي ديد ، حالا اين مكانيسم ممكنه براي موجودات مختلف فرم هاي مختلفي داشته باشه ولي در ذات هيچ تفاوتي نمي كنه ، شما مي تونيد فرم هاي مختلفي رو امتحان كنيد ولي اون چيزي كه خالق انتخاب كرده ، وجود يه جفت نر و ماده در كنار هم ه . به هر حال ما حكمت اين انتخاب رو نمي دونيم ، خدا در قرآن مي گه كه علت اش اينه كه اين دو در كنار هم به آرامش برسند ، اديان ديگه نظرات متفاوت ديگه اي دارند ، ولي حكمت اين انتخاب هر چي كه هست ، هدفش كاملا معلومه و همانا ادامه حيات رو كره خاكي است ، مكانيسم پاداش رو هم در اين پروسه فعال كرده ، همونطور  كه قبلا هم گفتم به نظرم پاداش يه سري محركه ، محرك سيستم عصبي كه باعث مي شه كدهاي  از پيش نوشته شده ما فعال بشن ( اين بخش ها ، بخش هاي ناخودآگاه ما هستند ) . لذت ( بخوانيد پاداش ) فوق العاده چيز عجيبيه ، يه جور فيدبك مثبته ، باعث مي شه كه بيفتي توي يه حلقه تكرار ، حلقه اي كه باعث مي شه شما يه مسيري رو ناخودآگاه بري جلو ( روي بخش ناخودآگاهش تاكيد ميكنم ) ، لذت و درد ، دو تا بخش مهم از ناخودآگاه ما هستند كه خودآگاه ما رو گاهي اوقات ناخواسته به بند مي كشند ، تقريبا خودآگاه ما رو همين دو تا جهت مي دهند ، فرار از درد ( فيدبك منفي ) و تلاش براي رسيدن به لذت ( فيدبك مثبت ) . اگه بخوام يه جورايي توصيف كنم ، اين دو رو به شانه هاي يه جاده شبيه ميدونم كه راننده رو محدود به رانندگي بين همين دو شانه ميكنه .
بعد از انتخاب مكانيسم توليد مثل ، مي رم سراغ بقيه قسمت هاش ، مثلا براش مكانيسم ” حب ذات ” رو ميذارم ، يعني يه سيستم  سلف- ايميون ( خود – امن ) ، يعني سيستمي كه خودش قادره از خودش مراقبت بكنه ، وظيفه مراقبت از خود ، به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي شه ، مثلا خودآگاه مراقبه كه سيستم وارد محيط هاي پر خطر نشه ، ولي اگر احيانا ناخواسته وارد چنين محيطي شد ، اين ناخودآگاهه كه وظيفه اش محافظت از شخصه ، اين دو مثل خلبان انساني و خلبان خودكار مي مونن ، تا زماني كه اوضاع و شرايط عادي يه ، اين خلبان انسانيه كه همه كاره است ، ولي وقتي شرايط بحراني مي شه ، هواپيما مي ره روي خلبان خودكار ، و اساسا اين مكانيزمي است كه انسان ها از روي مكانيزم دفاعي خودشون و موجودات ديگه كپي گرفتن ( ريشه چنين طراحي اي در تئوري كنترل كلاسيكه  كه برداشتي خشك از سيستم كنترل پيچيده كائناته ) ، يه مسال ساده ميخوام بزنم ، فرض كنيد يكي از دوستاتون انگشت اش رو آروم بياره طرف چشماتون ، شما چشماتون رو نمي بنديد ، به عبارتي همه چيز دست خودآگاه شماست ، ولي حالا اگه همون دوستتون با سرعت دست اش رو بياره طرف چشمتون ، سريع واكنش نشون ميده چشمتون و پلك ها رو مي بنده ، شما به هيچ وجه نمي تونيد جلوي اين بسته شدن چشم رو ببنديد ، به اين مي گن ناخودآگاه ( اين ناخودآگاه يه ذره اي فرق مي كنه با اون چيزي كه فرويد
در نظرياتش مطرح مي كنه ، حالا يه خرده جلوتر بريم ، اين دو تا ناخودآگاه بر هم منطبق مي شند ) . ناخودآگاه همون بخش هايي از وجود يه انسانه كه اون هيچ كنترلي روش نداره ، و توانايي هدايت خودآگاه رو هم دارن ، يه بخش از ناخودآگاه محصول شرايط اجتماعي يه و بخش اعظم اش رو از طريق وراثت ما از يك نسل به نسل ديگه منتقل مي كنيم ، همون برنامه نويسي ژنتيكي مونه  .
در حالت عادي ، خودآگاه انسان تحت سيطره ناخودآگاهشه ، يعني همون كدهاي ژنتيكي و اجتماعي ، مثلا اگر يه انسان رو از بچگي توي يه محيط ايزوله ( مثلا يه جزيره متروكه ) رها كنيم و بعدش اون رو وارد اجتماع كنيم ، شاهد رفتارهايي از اون هستيم كه كاملا غريزي يه و محصول همون كدهاي ژنتيكي يه ، مثلا دنبال غذاست ، اگه يه دختر زيبا ببينه ، سريع مي ره سمت اش و …. ، خلاصه رفتارهاش كاملا اصيل و غريزي يه ، موقع غذا خوردن از دست ( دم دستي ترين ابزار ممكنه )  استفاده ميكنه ، نگاه ديگران اصلا واسش مهم نيست ، از تفاوت هاي خشن اش با ديگران احساس شرمساري نمي كنه ، به اين علت كه چيزهايي مثل آداب غذاخوردن ، احساس شرمساري و …. ، يه جور برنامه نويسي اجتماعي يه ، مثلا فرزندي كه توي يه خانواده اشرافي بزرگ شده و هنگام غذا خوردن تمام حركات اش زير ذره بين خانواده بوده و كمترين لغزش اش با نگاه هاي چپ چپ و يا تذكر هاي شديد مادر و يا پدر همراه بوده ، حتي نمي تونه تصور كنه غذا خوردن با دست رو ، چرا كه اين طوري برنامه نويسي شده ( از سوي محيط پيراموني اش ) ، يا دختري كه توي خانواده مذهبي بزرگ شده و نماز خوندن و چادر پوشيدن يك ” بايد ” مسلم توي زندگي اش بوده ، نمي تونه خودش رو خارج از اين مسائل تصور كنه .
—- ببخشيد كه ديگه اين بحث رو ادامه نمي دم ، ولي يه بحثي طولاني مي شه انگيزه ام واسه ادامه اش كم مي شه ، خلاصه اينكه اين روزا دارم با خودم وارد يه فاز لج بازانه مي شم ، به اين معنا كه ميخوام با “بايد” هاي مسلم زندگي ام مخالف كنم ، مثلا زماني كه صحبت كردن از خودم برام لذت بخشه ، ساكت بشم . زماني كه ديگران منتظر يه كار خوب از من هستند ، اون كار رو انجام ندم ، از الفاظ زشت استفاده كنم و خلاصه مي خوام يه سري قيد هاي اجتماعي و طبيعي رو كنار بگذارم .

July 9, 2008

يه خداحافظي بدهكارم

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 6:23 pm
Tags:

اين مطلبي بود كه بايد خيلي پيش تر مي نوشتمش ، ولي تا همين الان مهلت اش پيش نيومد . من تقريبا 5 سال از زندگي ام رو توي شهر مشهد گذروندم و چند روز قبل تقريبا آخرين لحظات بودنم در اين شهر رو هم تجربه كردم و با هزاران خاطره خوب و بد اين شهر رو ترك كردم .
شهر مشهد چند تا ايراد اساسي داره و چند تا حسن . يكي از ايرادش ها اينه كه فضاش خيلي بسته است ، منظورم رابطه بين دختر و پسر نيست ، حتي رابطه بين هم جنس ها هم خيلي بسته و محدوده . كمتر ديدم آدما دور هم جمع بشن و تصميم بگيرن كه جواني كنن يا يه كار اشتراكي بكنن . نمي دونم شايد شهرهاي ديگه هم همين جوري باشن ، ولي با تعريف هايي كه از جاهاي ديگه شنيدم به اين نتيجه رسيدم كه اين فضا خيلي بسته است و اين براي آدم اجتماعي اي مثل من خيلي آزار دهنده بود .
يكي از حسن هاي مشهد ، وجود حرم امام رضا ست . البته شايد تعداد حرم رفتن هاي من در عرض اين 5 سال محدود به تعداد انگشت هاي دستم باشه ( ماكزيمم بعلاوه پاهام ) ولي به هر حال وجودش يه غنيمته براي اين شهر .
يكي از ايرادهاي اين شهر ، مردمشه . مردم دير جوشي داره و يه جورايي هميشه بايد بترسي سرت رو كلاه نذارن . البته من قبل اين كه بيام مشهد ، با خودم مي گفتم كه آدم خوب و بد همه جا پيدا مي شه و يه جورايي در مورد اين شهر اغراق شده ، ولي وقتي خودم اومدم و فضاي اين شهر رو تجربه كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه اصلا هم اغراق نشده و مردم اين شهر به همون بدي اي هستن كه در افواه رايجه و اگه مي گن مشهدي شمع دزد ( به اين معني كه اينها به كوچكترين چيزها هم رحم نمي كنن ) واقعيت داره و اصلا اغراق نشده .
يكي از حسن هاي مشهد ، قيمت پايين مواد خوراكي يه . به نسبت ساير كلان شهر ها و حتي خيلي از شهرستان ها ، قيمت مواد خوراكي در اين شهر خيلي پايينه و همين مسئله باعث شد كه من توي دوران بودنم توي اين شهر ، از لحاظ مواد خوراكي چندان دچار مشكل نشم ، خوشبختانه مواد خوراكي در اين شهر به فراواني يافت مي شه .
من زياد از آب و هواي اين شهر راضي نيستم . جاهاي ديدني اش بدك نيست ( پارك ملت ، كوهستان پارك ، طرقبه ، شانديز ، حرم مطهر ، زيست خاور ، سينماهاش ، الماس شرق ، نمايشگاه بين المللي و … ) ، محيط دانشگاهي اش خوب بود ( استاداي خيلي خوبي داشتيم ) ، قيمت خونه توش چندان بالا نبود ( البته اخيرا يه موج گراني باعث شد كه قيمت خونه ها به شكل سرسام آوري بالا بره ) ، موسسات زبان و كامپيوترش خوب و باكيفيت بودن ( مخصوصا كالج دانشگاه فردوسي ) و …
مشهد خيلي چيزا به من داد و من خيلي تجربيات مفيد و جالبي توي اين شهر داشتم و تقريبا مي شه گفت كه به اين شهر مديونم ، شايد يه زمان هايي امكان جواني كردن و تجربه خيلي چيزا رو ازم مي گرفت ولي فضايي برام فراهم آورد كه مي شد توش خيلي عميق شد ، فرصت فكر كردن رو به من مي داد ، من مطمئنم كه اگه تهران بودم ، توي شلوغي اين شهر و ترافيك افكار و اطلاعات ، خودم رو گم مي كردم و نمي تونستم در مورد خودم و دنيايي كه توش زندگي مي كنم عميق بشم و فكر كنم . ماحصل تفكرات و تجربيات اين 5 ساله زندگي دانشگاهي يه نگاه جامع به خودم و آرزوهام و دنياي اطرافمه ، چيزايي كه پشتوانه زندگي جدي تر من توي جامعه است و شالوده فعاليت هاي آتي فرهنگي و اقتصادي و علمي ام خواهد بود .

اين يه داستان واقعي يه

اين يه داستان واقعي يه …..
نمي دونم تا به حال چقدر از دعا نويس ها شنيديد ؟ كساني كه مدعي هستند توانايي تغيير در امور عالم امكان رو دارند
بعضي از اين دعا نويس ها ادعا مي كنند كه لشگري از جن دارند كه اين لشگر توانايي ديدن آينده رو به اونها مي ده ، يعني اينكه اونها آينده رو مي بينند و به اين شخص منتقل مي كنند .
من خودم تا  همين اواخر فقط در موردشون شنيده بودم ، تا اينكه مادرم براي اولين بار من رو به ديدن يكي از اين آقايان برد كه شهرت فراواني هم در شهر مشهد داشت . البته نقش من فقط يه بادي گارد ساده بود ، ولي چيزهايي كه ديدم و شنيدم به نظرم اونقدر جالب و آموزنده هست كه براتون تعريف كنم .
اين مرد كه افغاني تبعه ايران بود ، يه خانه سه طبقه سنگي در ابوطالب مشهد داره كه محل كارش هم توي همون خونه است . معمولا هم با يك واسط مشتري هاش رو مي پذيره و اگه تو رو نشناسه ، هرگز در رو به روت باز نمي كنه ( يه مانع ساده كه معمولا مشتري هاي معمولي رو فيلتر مي كنه و حذف مي كنه ، اونايي كه از اين فيلتر رد مي شن ، اونايي هستند كه اعتقاد راسخ به امور ماوراء الطبيعه دارند ) ، ما هم توسط يه واسط تونستيم در عرض دو روز موفق به ديدار اين آقاي دعا نويس بشيم . وقتي داخل خونه شديم ، دو نفر ديگه هم قبل ما بودند كه منتظر آقاي دعا نويس بودند ، پس از اندكي جناب دعا نويس اومد و سلام احوال پرسي اي كرد و شروع كرد به ويزيت مشتري ها ، دو نفر اول كه گويا قوم و خويش هم بودند ، از شهر اسفراين اومده بودند و درخواستي كه داشتند به شدت مضحك بود ، يه جوان 28 ساله بازاري كه گويا پول و پله اي هم به هم زده بود ، زماني كه از اسفراين به مشهد براي خريد جنس مي ياد ، با يه خانمي آشنا مي شه و رابطه جنسي و عاطفي شديدي باهاش برقرار مي كنه و گويا قول هايي هم به دختره مي ده ، ولي حالا كه رابطه بالا گرفته و دختره  از پسره مي خواد كه به قولاش عمل كنه ، پسره مي زنه زيرش و دختره پسره رو تهديد ميكنه كه آبروش رو مي بره و حالا پسره اومد كه يه دعا بگيره كه دختره رو از خودش دلسرد و دل سياه بكنه ، در اون لحظه كه اين حرفا رو مي شنيدم چنان نفرتي از پسره توي دلم شكل گرفته بود كه ميخواستم بلند شم برم فك اش رو بيارم پايين ، ولي خوب ديگه ، نمي شد ، جناب دعا نويس هم گفت كه ايرادي نداره و براش يه حسابي مي گيره و سر كتاب باز مي كنه ، يه كتاب قديمي عجيب و غريب هم جلوش باز بود كه توش پر از عكس هاي عجيب و غريب و شماره هاي اعوج و معوج بود ، يه سر كتاب باز كرد و يه وردي خوند و به پسره گفت كه تو 15 روز قبل براي دختره يه باغ گرفتي و برديش توي باغ ، پسره كه چشماش داشت از حدقه بيرون مي اومد ، يه نگاهي به دعا نويس كرد و گفت كه اون اصلا توي اين يه ماهه اخير اصلا مشهد نبوده و دختره رو نديده ، دعا نويس هم شروع كرد به پيچوندن ماجرا و چرت و پرت گفتن ، بعدش دوباره شروع كرد به ورد خوندن و رو كرد به پسره و گفت كه تو چرا پولات رو مي دي به مردم و از مردم نمي گيري ، پسره گفت كدوم پول ، من پول دست مردم زياد دادم ، دعا نويس بهش گفت كه لشگرم بهم ميگن كه تو يه 2 ميليون دادي به مردم ، يه 800 تومن و يه 300 تومن ، پسره يه ذره فكر كرد و گفت : شايد منظورتون همون يه ميليوني است كه دادم به حميد ، و دعا نويس هم گفت كه شايد همونه ، بعدش دعا نويسه گفت كه لشگرم به من ميگن كه تو 3.5 ميليون دست مردم داري و ازشون نگرفتي ، پسره كه تعجب كرده بود ، گفت : من 17 ميليون تومن دست مردم دارم ، قضيه اونقدر مضحك شده بود كه نزديك بود جلو جمع ريسه برم ، بعدش يه دفتري رو باز كرد و گرفت جلوي طرف و گفت كه يه دعا دارم كه بايد با موي گربه و موي سگ سوزونده بشه ، بعد يه دعا برداشت و گفت كه اين بايد انداخته بشه گردن يه سگ سياه ، پسره شروع كرد به غر زدن كه سگ سياه نمي شه به اين راحتي پيدا كرد ، دعا نويس گفت ايرادي نداره ، يه دعاي ديگه بهت مي دم ، بعدش يه صفحه رو كند و هفت قسمت اش كرد و بهش گفت كه اين هفت تا رو در عرض هفت روز مي سوزوني و باهاش حمد و قل هوالله هم مي خوني ، بعد هفت روز ديگه دختره ازت دلسياه و دل سرد مي شه و كلا فراموشت مي كنه ، پسره كه نيش اش تا بناگوش باز بود ، 12 هزار تومن ( 6 تا 2هزار تومني ) گذاشت توي جيب دعا نويس و رفتن از اونجا . نوبت ما رسيد و مامانم هر مشكل و گره اي كه توي زندگي مون بود رو براي دعا نويس بازگو كرد و اونم براي هر كدومشون يه سركتاب باز كرد و يه چيزايي گفت كه من در ادامه مي يارم ، مثلا مادرم گفت كه پدر شوهرم (بابابزرگ من ) ، يه حقي رو از ما خورده و نمي خواد برگردونه ، يه كاري بكن و دعا نويس يه سر كتابي باز كرد و گفت كه دور و بري هاش نمي ذارن وگرنه خودش خيلي مايله پول شما رو برگردونه ، بعد يه نگاهي به كتاب كرد و گفت كه 9 نفر مانع اون مي شن ، بعد گفت كه ” محمد ” چكارتون مي شه ، اون مانع مي شه ، مامانم يه ذره فكر كرد و گفت ما توي قوم و خويشامون همه محمدن ، عموهاي من اسماشون ” محمد رضا ” ، ” محمد يوسف ” ، ” محمد كاظم ” و …. است ، بعد رو كرد و گفت اكبر چه كارتونه ، و مامانم گفت كه داماد پدربزرگم ، اسمش ” علي اكبر ” ه . بعدش گفت ” زينب ” چه كارتونه و خدائيش ديگه توي خانواده مون چنين اسمي نداشتيم . خلاصه اين هم گذشت و براش يه دعايي كرد ، بعدش مامانم يه چيزي ازش خواست و اونم گفت كه حتما بايد يه كاسه مسي ، با دو تا نعل اسب داشته باشين ، تا من براتون روشون دعا بنويسم ، مامانم كيفش رو باز كرد و يه كاسه مسي ، به همراه دو تا نعل اسب بهش داد ، دعا نويسه كف بر شده بود ، من هم فك ام افتاده بود كه مامانم چقدر مجهز اوم

July 4, 2008

لذت

سيستم لذت بردن آدم ها با هم فرق ميكنه ، سيستمي هم كه آدما مي تونن توش لذت ببرن هم با هم فرق مي كنه ، خلاصه اين كه آدم ها با هم خيلي فرق دارند و روش هاي ديگران قابل كپي برداري 100 درصد نيست ، حالا اگه ميخواين بدونين چرا اينا رو ميگم عرض ميكنم خدمتتون .
چند وقتي يه كه بدجوري احساس خستگي و افسردگي ميكنم ، احساس ميكنم اتفاقاتي كه داره مي افته و كارهايي كه دارم مي كنم ، اصلا در حوزه باور من نيستند ، اصلا احساس ميكنم كه با آنچه در پيرامون ام اتفاق مي افته ، نقطه اشتراكي ندارم .
اين احساس ” بي تفاوتي ” خيلي وقته كه همراه منه و من رو رنج مي ده ، اصلا نمي تونم با جنبه هاي مثبت اتفاقاتي كه برام مي افته ارتباط برقرار كنم ، احساس ناامني مي كنم ، حتي بعضي وقت ها كابوس مي بينم و اين روند كابوس ديدنم هم داره وارد فاز جدي اي مي شه ، طوري كه هر چند شب يه بار با حالت خسته اي از خواب بلند مي شم و به آخرين صحنه اي كه به ياد دارم فكر مي كنم و كلي دپرس مي شم .
لذت بردن هم براي خودش زمان و مكان ميخواد و شرايطي رو لازم داره ، مثلا زماني كه از لحاظ مالي احساس ناامني مي كني ، هيچ اتفاقي نمي تونه شادت كنه و يا اينكه زماني كه از لحاظ عاطفي دچار يه جور كمبود حاد شدي ، اصلا نمي توني لذت ببري ، يا مثلا آدم غيرمذهبي اي مثل من اصلا نمي تونه توي محيط مسجد از چيزي لذت ببره ، خلاصه لذت بردن ما يه كمش محصول شخصيت ماست و يه عالمه ش محصول محيط پيرامون مون .
لطفا اين جمله معروف رو برام تكرار نكنيد كه ” شادي تو قلب آدماست ” ، قبول دارم كه اين جمله يه مقداري واقعيت داره ، ولي اصلا قبول ندارم كه اين جمله تمام واقعيته ، واقعيت حرفهاي بيشتري واسه گفتن داره .
بايد هر آدمي براي خودش ، سيستم لذتش رو مشخص كنه . اين لازمه اش خود شناسيه ، يعني اينكه خودت رو از تمام وجوه مورد آناليز قرار بدي و ببيني كه روحت به چه چيزايي واكنش مثبت نشون مي ده و از همين آيتم ها براي لذت بردن استفاده كني . مثلا اينترنت ، كتاب ، جامعه شناسي ، سياست و تاريخ چيزهايي هستن كه بدجوري روح من رو قلقلك مي دن و باعث مي شن كه گوشام تيز بشن و وقتي چيز تازه اي در اين موارد به روحم تزريق مي شه ، كلي قند توي دلم آب مي شه  و عليرغم تمام مشكلاتي كه توي زندگي ام دارم باعث مي شه براي لحظاتي همه چيز رو فراموش كنم و لذت ببرم .
اما آيا مواردي رو كه در بالا ليست كردم ، اولويت هم دارند ؟؟ اين دقيقا همون چيزيه كه مدت هاست ذهن ام رو به خودش مشغول كرده .
جايگاه لذت هاي فيزيولوژيك كجاست ؟؟ لازم به توضيح نيست ، خودتون بهتر از من مي دونيد منظورم چيه !!! يه مثال كوچولو مي زنم ، مثلا من آدمي هستم كه خيلي به خودم مطمئنم و مي دونم كه لذت هاي جنسي چندان برام مهم نيست و تحت تاثيرشون قرار نمي گيرم ، ولي با اين وجود تلاش هايي كه مي كنم تا از وسوسه هاش در امان بمونم ، باعث يه جور كوفتگي روحي در من مي شه ، يه جوري احساس مي كنم كه روحم رو خيلي خسته مي كنه . گاهي وقت ها با خودم فكر ميكنم كه آيا اين همه تلاش براي سركوب لذت هايي از اين جنس واجبه ؟؟ جوابش زياد برام مهم نيست ، چون من دارم توي ايران زندگي مي كنم .
به هر حال عليرغم تمام تلاش هايي كه مي كنم تا بتونم خودم رو بشناسم و بتونم زندگي ام رو وارد مسيري كنم كه بتونم لذت بيشتري ازش ببرم و بتونم خودم رو در اون مسير باور كنم ، هنوز كه هنوزه به هيچ نتيجه درخوري نرسيدم و همچنان دچار همون ” آپاتي ” مزمن هستم . خدا شفام بده
رفلكس هاي روحي من خيلي كنده ، دليلش هر چي كه هست ، بدجوري باعث شده كه من از دنياي پيرامون ام نااميد بشم . ناامني ، ناتواني در تغيير شرايط موجود و بيكاري دلائل عمده اي هستن كه من رو دارن به يك مسير نامشخص هدايت مي كنن !!!
در پناه حق ، ما رو هم دعا كنيد

July 3, 2008

وقتي بورژوا باشي همه چيز قشنگه

تكرار ميكنم ، وقتي بورژوا باشي ، همه چيز قشنگه .
ولي واي به روزي كه بورژوا نباشي ، متعلق به فرودستان زمين باشي ، منظورم همون پرولتارياست
دوباره دلم خونه …………………….نپرسيد چرا ؟!!!

July 2, 2008

GRE………………..Emergency

Filed under: همين جوري ها — saeedlog @ 10:00 pm
Tags:
من الان نياز به كتابهاي GRE دارم . هر كي داره و مي فروشه ، كامنت بذاره .
در ضمن كتاب GRE بارون رو دارم .
كاپلان و دكتر فهيم را نيازمنديم

دنياي كوتوله ها

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 6:29 pm
Tags:
عادت كردم كه دنياي وارونه اطرافم پهناي باندم رو  محدود كنه .
عادت كردم كه دنياي ناسپاس اطرافم دستاوردهام رو تحقير كنه و با پاداش هاي كوچك از من سپاسگزاري كنه .
عادت كردم كه دنياي مشوش اطرافم ، آرامش روحي رو ازم بگيره و با يك دلشوره ابدي من رو تحليل ببره .
عادت كردم كه دنياي خسيس اطرافم ، يه فاصله بزرگ بين آرزوهام و زمان رسيدن به اونها ، بيندازه .
عادت كردم كه هميشه تلاش كنم و دير برسم .
عادت كردم كه دير برسم و وقتي رسيدم ببينم كه ديگه دير شده .
عادت كردم كه بايد ناملايمت هاي اين دنياي وارونه رو عادت كنم .
عادت كردم به مرزهايي كه روحم رو اسير كردن و نمي ذارن رشد كنه و بال و پر بگيره .
عادت كردم به سركوب خواسته هام ، به سركوب بزرگ شدن و كوتوله موندن
عادت كردم به زيستن در دنياي كوتوله ها و محكوم كردن هرگونه بلند پروازي و روياي بزرگ شدن
روزي اين زنجير هايي كه به پاهام بسته شده رو پاره ميكنم و ميله هايي كه روح ام رو زنداني كرده رو مي شكنم ، اميدوارم اون روز زياد دير نباشه و من مجبور نشم دوباره به تلاش كردن و نرسيدن عادت كنم ، روزي روحم رو از اسارت اين دنياي وارونه اطرافم نجات خواهم داد .

Create a free website or blog at WordPress.com.