من مكتوب

July 9, 2008

اين يه داستان واقعي يه

اين يه داستان واقعي يه …..
نمي دونم تا به حال چقدر از دعا نويس ها شنيديد ؟ كساني كه مدعي هستند توانايي تغيير در امور عالم امكان رو دارند
بعضي از اين دعا نويس ها ادعا مي كنند كه لشگري از جن دارند كه اين لشگر توانايي ديدن آينده رو به اونها مي ده ، يعني اينكه اونها آينده رو مي بينند و به اين شخص منتقل مي كنند .
من خودم تا  همين اواخر فقط در موردشون شنيده بودم ، تا اينكه مادرم براي اولين بار من رو به ديدن يكي از اين آقايان برد كه شهرت فراواني هم در شهر مشهد داشت . البته نقش من فقط يه بادي گارد ساده بود ، ولي چيزهايي كه ديدم و شنيدم به نظرم اونقدر جالب و آموزنده هست كه براتون تعريف كنم .
اين مرد كه افغاني تبعه ايران بود ، يه خانه سه طبقه سنگي در ابوطالب مشهد داره كه محل كارش هم توي همون خونه است . معمولا هم با يك واسط مشتري هاش رو مي پذيره و اگه تو رو نشناسه ، هرگز در رو به روت باز نمي كنه ( يه مانع ساده كه معمولا مشتري هاي معمولي رو فيلتر مي كنه و حذف مي كنه ، اونايي كه از اين فيلتر رد مي شن ، اونايي هستند كه اعتقاد راسخ به امور ماوراء الطبيعه دارند ) ، ما هم توسط يه واسط تونستيم در عرض دو روز موفق به ديدار اين آقاي دعا نويس بشيم . وقتي داخل خونه شديم ، دو نفر ديگه هم قبل ما بودند كه منتظر آقاي دعا نويس بودند ، پس از اندكي جناب دعا نويس اومد و سلام احوال پرسي اي كرد و شروع كرد به ويزيت مشتري ها ، دو نفر اول كه گويا قوم و خويش هم بودند ، از شهر اسفراين اومده بودند و درخواستي كه داشتند به شدت مضحك بود ، يه جوان 28 ساله بازاري كه گويا پول و پله اي هم به هم زده بود ، زماني كه از اسفراين به مشهد براي خريد جنس مي ياد ، با يه خانمي آشنا مي شه و رابطه جنسي و عاطفي شديدي باهاش برقرار مي كنه و گويا قول هايي هم به دختره مي ده ، ولي حالا كه رابطه بالا گرفته و دختره  از پسره مي خواد كه به قولاش عمل كنه ، پسره مي زنه زيرش و دختره پسره رو تهديد ميكنه كه آبروش رو مي بره و حالا پسره اومد كه يه دعا بگيره كه دختره رو از خودش دلسرد و دل سياه بكنه ، در اون لحظه كه اين حرفا رو مي شنيدم چنان نفرتي از پسره توي دلم شكل گرفته بود كه ميخواستم بلند شم برم فك اش رو بيارم پايين ، ولي خوب ديگه ، نمي شد ، جناب دعا نويس هم گفت كه ايرادي نداره و براش يه حسابي مي گيره و سر كتاب باز مي كنه ، يه كتاب قديمي عجيب و غريب هم جلوش باز بود كه توش پر از عكس هاي عجيب و غريب و شماره هاي اعوج و معوج بود ، يه سر كتاب باز كرد و يه وردي خوند و به پسره گفت كه تو 15 روز قبل براي دختره يه باغ گرفتي و برديش توي باغ ، پسره كه چشماش داشت از حدقه بيرون مي اومد ، يه نگاهي به دعا نويس كرد و گفت كه اون اصلا توي اين يه ماهه اخير اصلا مشهد نبوده و دختره رو نديده ، دعا نويس هم شروع كرد به پيچوندن ماجرا و چرت و پرت گفتن ، بعدش دوباره شروع كرد به ورد خوندن و رو كرد به پسره و گفت كه تو چرا پولات رو مي دي به مردم و از مردم نمي گيري ، پسره گفت كدوم پول ، من پول دست مردم زياد دادم ، دعا نويس بهش گفت كه لشگرم بهم ميگن كه تو يه 2 ميليون دادي به مردم ، يه 800 تومن و يه 300 تومن ، پسره يه ذره فكر كرد و گفت : شايد منظورتون همون يه ميليوني است كه دادم به حميد ، و دعا نويس هم گفت كه شايد همونه ، بعدش دعا نويسه گفت كه لشگرم به من ميگن كه تو 3.5 ميليون دست مردم داري و ازشون نگرفتي ، پسره كه تعجب كرده بود ، گفت : من 17 ميليون تومن دست مردم دارم ، قضيه اونقدر مضحك شده بود كه نزديك بود جلو جمع ريسه برم ، بعدش يه دفتري رو باز كرد و گرفت جلوي طرف و گفت كه يه دعا دارم كه بايد با موي گربه و موي سگ سوزونده بشه ، بعد يه دعا برداشت و گفت كه اين بايد انداخته بشه گردن يه سگ سياه ، پسره شروع كرد به غر زدن كه سگ سياه نمي شه به اين راحتي پيدا كرد ، دعا نويس گفت ايرادي نداره ، يه دعاي ديگه بهت مي دم ، بعدش يه صفحه رو كند و هفت قسمت اش كرد و بهش گفت كه اين هفت تا رو در عرض هفت روز مي سوزوني و باهاش حمد و قل هوالله هم مي خوني ، بعد هفت روز ديگه دختره ازت دلسياه و دل سرد مي شه و كلا فراموشت مي كنه ، پسره كه نيش اش تا بناگوش باز بود ، 12 هزار تومن ( 6 تا 2هزار تومني ) گذاشت توي جيب دعا نويس و رفتن از اونجا . نوبت ما رسيد و مامانم هر مشكل و گره اي كه توي زندگي مون بود رو براي دعا نويس بازگو كرد و اونم براي هر كدومشون يه سركتاب باز كرد و يه چيزايي گفت كه من در ادامه مي يارم ، مثلا مادرم گفت كه پدر شوهرم (بابابزرگ من ) ، يه حقي رو از ما خورده و نمي خواد برگردونه ، يه كاري بكن و دعا نويس يه سر كتابي باز كرد و گفت كه دور و بري هاش نمي ذارن وگرنه خودش خيلي مايله پول شما رو برگردونه ، بعد يه نگاهي به كتاب كرد و گفت كه 9 نفر مانع اون مي شن ، بعد گفت كه ” محمد ” چكارتون مي شه ، اون مانع مي شه ، مامانم يه ذره فكر كرد و گفت ما توي قوم و خويشامون همه محمدن ، عموهاي من اسماشون ” محمد رضا ” ، ” محمد يوسف ” ، ” محمد كاظم ” و …. است ، بعد رو كرد و گفت اكبر چه كارتونه ، و مامانم گفت كه داماد پدربزرگم ، اسمش ” علي اكبر ” ه . بعدش گفت ” زينب ” چه كارتونه و خدائيش ديگه توي خانواده مون چنين اسمي نداشتيم . خلاصه اين هم گذشت و براش يه دعايي كرد ، بعدش مامانم يه چيزي ازش خواست و اونم گفت كه حتما بايد يه كاسه مسي ، با دو تا نعل اسب داشته باشين ، تا من براتون روشون دعا بنويسم ، مامانم كيفش رو باز كرد و يه كاسه مسي ، به همراه دو تا نعل اسب بهش داد ، دعا نويسه كف بر شده بود ، من هم فك ام افتاده بود كه مامانم چقدر مجهز اوم

Advertisements

5 Comments »

  1. گرم نگاهم دار

    که چون گردی

    بناگاه

    بر خواهم خواست و

    بر شفافیت آینه های انتظار

    خواهم نشست

    Comment by آسمان — August 6, 2008 @ 12:20 am

  2. سلام.بابا مرحبا به مامانتون…خیلی مجهز و آپ تو دیت بودند در این زمینه.ظاهرا در این زمینه اطلاعات کافی داشتن مامانتون….خیلی جریان زیبایی بود….انشاالله خدا مشکلات همه رو حل کنه….همچنین مشکلات خانواده شما و مادرتون رو…. راستی از تافل چه خبر؟؟

    Comment by هستی — August 6, 2008 @ 12:20 am

  3. دادم . يك شنبه كه بياد نتيجه اش رو " اي تي اس " مي فرسته برام ، توي وبلاگ مي ذارم نتيجه اش رو

    Comment by پول شيرين ايراني — August 6, 2008 @ 12:20 am

  4. خیلی بامزه بود. بخصوص مادرتون که فک طرف رو پایین آورده بود.

    Comment by ناصر — August 6, 2008 @ 12:20 am

  5. اين داستان تع نداشت؟

    Comment by Anonymous — February 6, 2009 @ 3:27 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: