من مكتوب

October 29, 2008

باكرگي

چند روز قبل يه آگهي توي دانشكده ديدم كه دنبال يه مهندس برق بود براي تكميل كادر فني بخش طراحي پست اش. منم يه زنگي زدم و يه قرار مصاحبه گذاشتم و با چه مكافاتي رفتم و شركت رو پيدا كردم و نشستيم پاي مذاكره . هيچ چيز فضاي كاري شون دل من رو نزد و تازه خيلي هم خوشم اومد. رفتم با مدير عامل شون هم يه صحبتي كردم و طرف خيلي خوشحال و راضي سريع واسه من يه حقوقي مشخص كرد و قرار شد من برم اونجا و براش كار كنم . اما اون چيزي كه الان من رو يه ذره برده توي فكر اينه كه آيا كار درستي دارم مي كنم كه همزمان با دانشجويي ام دارم مي رم سركار . آيا كار كردن اونقدر ارزش داره كه من به خاطرش قيد يه معدل توپ تو دوره كارشناسي ارشد رو بزنم يا نه ؟؟؟ البته اين رو هم بگم كه من احساس ميكنم كه مي تونم هر دو تا كار رو مديريت كنم . يعني هم مي تونم برم سركار و از موهبتهاي شاغل بودن برخوردار بشم و هم اينكه مثل بچه آدم درسم رو بخونم و معدل ام رو درست كنم. من تقريبا توي زندگي ام هميشه تونستم چند تا كار رو به صورت موازي جلو ببرم . اما مشكل اينجاست كه يه كار تمام وقت چيزي نيست كه من قبلا تجربه اش رو داشته باشم و بتونم راحت باهاش كنار بيام

تازه حقوق اوليه ام هم زياد نيست و مديرعامل محترم به بنده اطمينان خاطر دادن كه اگه كارم اونقدر خوب بود حتما حقوق من رو تا سقف دلخواه و شايسته خودم بالا مي بره و اين ضمانت رو هم داد كه اگه شركت نتونست خواسته هاي مالي من رو اجابت كنه من مي تونم خيلي راحت اونجا رو ترك كنم و برم و يه جاي ديگه كار كنم . مسائل حاشيه اي مثل بيمه و اينها رو هنوز بحث نكرديم و خلاصه قراره شنبه بعد كه من رفتم سر كار درموردشون صحبت كنيم

شايد شباهت بي راهي باشه ولي احساس ام اينه كه دارم باكرگي ام رو از دست مي دم . تا الان من يه مصرف كننده شش دانگ بودم ولي حالا قراره علاوه بر مصرف توليد هم داشته باشم و خروجي مالي داشته باشم . اينم يه جور رفع باكرگي يه ديگه

Advertisements

October 22, 2008

خيلي حالم گرفته است

Filed under: دردهاي اجتماعي — saeedlog @ 1:35 pm
Tags: ,

اين روزا ميخوام كه روي يه موضوعي تحقيق كنم . ولي از شانس بد من ايران از طرف بيشتر نشريات معتبر دنيا تحريمه و حتي يه مقاله درست و حسابي هم نتونستم از تو اينترنت پيدا كنم . بي خيال . ايراني بودن خيلي هزينه داره

October 20, 2008

دانشگاه تهران

Filed under: Uncategorized — saeedlog @ 2:46 pm

آقا اين چه وضعشه . مثلا ما توي يكي از بهترين دانشگاه هاي كشور داريم درس ميخونيم . اين چيزايي كه مي نويسم چيزايي كه افتضاحه توي دانشگاه تهران

سلف غذا : امكان نداره كه شما بريد توي يكي از سلف هاي دانشگاه تهران و حداقل بيست دقيقه علاف نشيد و وقت تون هدر نره

اينترنت : سرعت داونلود 2 كيلوبايت در ثانيه كه از سرعت داونلود در خيلي از شهرستانهاي كشور با ديال آپ كمتره

پاسخ گويي : امكان نداره وارد يكي از بخش هاي اداري اش بشين و با يه منشي احمق و زبون نفهم مواجه نشيد . اون روز رفته بودم مديريت خوابگاه ها . اجازه نداد منشي يه كه برم و با مسئول صحبت كنم . كلي ميخواست ما رو الكي بپيچونه و نكته مضحك تر اينكه آبدارچي هم اومده بود وارد بحث و داشت با ما بحث ميكرد

كتابخانه : كتابخانه دانشكده هاي تهران به نظرم يكي از ضعيف ترين كتابخانه هاي دانشكده اي در ايرانه . مثلا ما كه داريم مهندسي ميخونيم و يه كتابخانه بزرگ فقط براي برق و كامپيوتر داريم اونقدر كتابهاي الكي و به درد نخور چپوندن توي قفسه ها كه حالت بهم ميخوره ولي كتابهاي اصلي و رفرنس تعدادشون به اندازه نصف انگشت هاي فقط يه دسته

خلاصه من بدفرم شاكي ام از دانشگاه تهران . خواستم اين رو يه جايي خالي كنم

October 14, 2008

یعنی آخرش چی می شه ؟؟؟

یه موقع هایی هست آدم از خودش می پرسه یعنی آخرش چی می شه ؟؟ و الان من دارم یکی از اون موقع ها رو تجربه می کنم , بذارین اولش یه مقدمه بگم , من به شخصه آقای کروبی  رو خیلی دوست دارم و معتقدم پرکتیکال ترین شخصیت سیاسی توی کشور ماست و نوع نگاهش شبیه همون نگاهیه که خیلی از شخصیت های روحانی در یک مقطع زمانی خاص داشتند , مثلا آقای خمینی , میخوام بگم که نوع نگاه اینا خیلی شبیه همه , هر جفتشون یه عالمه آدم علمی و با تجربه دورشون دارن , ولی تصمیم نهایی رو خودشون میگیرن , یه نگاه تقریبا احساسی به سیاست دارن , ادبیاتشون زیاد رسمی نیست , به سیاست به عنوان یه علم نگاه نمی کنن , یه دید جوهری دارن , یعنی اینکه باید تو جوهرت سیاسی کاری باشه و اساسا آدم سرسختی باشی اگه میخوای دوام بیاری و موفق بشی . خلاصه من این جور شخصیت ها رو مفید تر از آقای خاتمی و خیلی دیگه از آدم های سیاسی اصلاح طلب می دونم , درسته که اگه آقای خاتمی بیاد توی صحنه , بی شک می رم و بهش رای میدم ولی این به این معنا نیست که من بیشتر از کروبی قبولش دارم , بلکه دلیل اش اینه که پتانسیل رای آوری اش بالاتره و حتی شک ندارم که آقای کروبی هم ممکنه به آقای خاتمی رای بده و حتی به نفع اون کنار بره , اما اگر خاتمی نباشه من تحت هر شرایطی به آقای کروبی رای می دم , این عدم شناخت درست من از آقای کروبی بود که باعث شد من دور قبل به دکتر معین رای بدم , وگرنه من هرگز اعتقاد قلبی به دکتر معین نداشته و ندارم و به نظرم بزرگترین اشتباه مشارکتی ها و مجاهدین انقلابی ها این بود که یه آلترناتیو ضعیف در کنار آقای کروبی وارد انتخابات کردند و نتیجه اش این شد که یه آدم مزخرف و غیرعلمی و غیر عملی به نام محمود زمام دار یه کشور بزرگ مثل ایران شد و شد نماینده هفتاد میلیون ایرانی , که خودمون شاهد گندکاری های بسیارش بوده و هستیم .خلاصه حرف حسابم اینه که من اومدن آقای کروبی به  صحنه انتخابات رو یه اتفاق مبارک می دونم و شدیدا حمایت ام رو ازش اعلام می کنم و حاضرم برای این که به نتیجه برسه هر کاری بکنم

ولی خوب مثل همیشه دغدغه ام اینه که آخرش چی می شه ؟؟

October 13, 2008

Queueing theory

Filed under: Uncategorized — saeedlog @ 3:14 pm

ظاهرا هيچ كي من رو دوست نداره . اين رو مي شه از تئوري صف آدم ها فهميد . ظاهرا من توي صف آدم ها هميشه آخرم . اين رو همين جوري نمي گم بلكه بهم ثابت شده . ديگه نمي خوام زنده باشم . اصلا از زنده بودن بدم مي آد

وقتي اين جملات رو از يه نفر بشنويد چه حسي بهتون دست مي ده ؟؟؟ الان من همون حس رو دارم

October 12, 2008

بوهای بدی داره می یاد

والله وبلاگ نویسی هم مثل نفس کشیدن می مونه , یه مدت که نمی نویسی , احساس میکنی که داری خفه می شی , البته من یه وبلاگ شخصی انگلیسی دارم که اونجا به اندازه کافی می نویسم , ولی توی وبلاگ فارسی ام کمتر وقت میکنم که بنویسم

دیروز تقریبا یه روز قشنگ بود و روز قبلش قشنگ تر و روز قبل ترش خیلی قشنگ تر . باور کنید که این گونه بودست و خواهد بود

دیروز صبح که از خواب پا شدم , یادم اومد که باید برم یه مشت خرت و پرت بخرم و رفتم و خریدم , بعدش رفتم دانشگاه که غذا بخورم , ولی از اونجا که زود بود گفتم یه کتاب کوچولو بخرم و بخونم تا حوصله ام سر نره و رفتم و کتاب معروف توماس هاردی , تس دوربرویل رو گرفتم و شروع کردم به خوندن , البته این کتاب , رمان اصلی نبود بلکه برگردان ساده شده به زبان انگلیسی روان بود که 120 صفحه داشت و به همین علت (کوتاه بودن) خریدم تا بتونم تا قبل عصر بخونمش (چون یه عالمه درس داشتم و میخواستم بعد عصر برم سروقتشون) , اما کتاب مورد بحث اونقدر گیرا بود که من تا خود شب ساعت 9 مشغول خوندنش بودم و نتونستم کنار بذارمش , مثل بیشتر کارهای هاردی این کتاب هم آخرش تراژیک بود و کلی حالم گرفته شد , اما خوب , به خوندش می ارزید , این پایین عنوان انگلیسی اش رو می ذارم تا اگه دیدید کتاب رو حتما برید و بخونید

Tess of d’urberville           thomas hardy

بعدش که دیگه نمی شد درس خوند , به سرم زد برم سینما و از بلیط نیمه بهای شنبه استفاده کنم , مشهد که بودیم بلیط نیمه بهامون 500 بود ولی تهران بلیط نیمه بهاش 1000 تومنه , خلاصه رفتم و متفاوت ترین اثر حاتمی کیا (دعوت) رو دیدم , توی سینما که بودم اسم بلوتوث موبایلم رو گذاشتم “رویا” و جاتون خالی , عکس و مطلب عاشقانه بود که می اومد طرفم , خوش به حال دخترا . فیلم دعوت تقریبا من رو راضی نگه داشت تا آخرش , هر چند ممکنه عقیده دیگران مخالف عقیده منه , برای کسانی که فیلم خوب رو فیلمی می دونند که آخرش معلوم باشه , فیلم اصلا جذاب نبوده ولی برای من که زیاد معتقد به کادربندی های عوامانه نیستم , فیلم به اندازه کافی جذاب بود , چیزی ازش یاد نگرفتم , چیزی به من نیفزود , به دغدغه هام اضافه نکرد ولی چیزی هم ازم کم نکرد , ساعات خوبی رو داشتم توی سینما , از اونجا که سیانس فوق العاده فیلم (یعنی ساعت 10 شب ) رو رفته بودم , موقع تمام شدن فیلم ساعت 12 بود و بدو بدو خودم رو رسوندم خوابگاه , این تهران شباش هم ترافیک داره لامصب , عجب شهر مزخرفیه از این بابت (البته هر چقدر تهران بده , تهرانی ها خوبن !!!!!) , خلاصه احساس ام این بود که روز جالبی رو داشتم , هر چند که نتونستم لای یک کتاب رو باز کنم و یه درسی بخونم

روز قبل ترش یعنی جمعه , اولین جلسه کلاس فرانسه مون بود و من طبق معمول بسیار گوشام تیز شده بود که اسمای دخترا و پسرای کلاس رو بشنوم و حفظ کنم (تجربه نشون داده که خیلی به درد میخوره ) , توی کلاس هر کی ازم می پرسید که چه کارم , بهش می گفتم که تا دیپلم خوندم و زبان انگلیسی ام داغونه و پیش بابام کار می کنم و خلاصه خیلی لمپن و بی فرهنگم , میخواستم توی کلاس هر شلوغ بازی و مسخره بازی که در می آرم رو حساب بی سوادی و بازاری بودنم بذارن و خلاصه بتونم خیلی توی کلاس آزاد باشم و اسیر نگاه دیگران نباشم , اسیر انتظارات دیگران از یک انسان فرهیخته نباشم , خلاصه میخوام حالش رو ببرم , بعدها براتون از داستان های کلاس فرانسه ام و عواقب این شخصیت متفاوتم اونجا بیشتر می نویسم

روز قبل قبل ترش یعنی پنج شنبه , روز تعطیل من بود , از اونجا که کلاس فرانسه ام روز جمعه است مجبور شدم که روز تعطیل ام رو شیفت بدم به پنج شنبه , البته اصلا کار خوبی نیست , چون پنج شنبه به علت ترافیک کلی از وقت ات می ره که این اصلا برای کسی که میخواد تعطیل باشه خوب نیست , رفتم پارک ارم و بعدش باغ وحش و بعدش نمایشگاه دائمی هوایی و بعدش هم اسباب کشی از شهرک اکباتان تا باغ منظریه (!!!!!!!) , خودتون حساب کنید که چه جونی از من گرفته شد , چون دیگه دارم خسته می شم از تایپ کردن براتون این تیکه ها رو زیاد بازش نمی کنم , ولی خوب یه نکته ای برام جالب بود که میخوام بگم , و اون این که توی نمایشگاه هوایی داشتن اخراجی های 2 رو فیلم برداری میکردن که می شد تمام بازیگرای فیلم اخراجی ها رو اونجا دید , اگه بیکارین یه سری بزنین ضرر نمی کنین , هم فاله هم تماشا

October 5, 2008

خسته ام از من

این روزا , روزای جالبی یه برای من , چون همه چیزش برام تازه و نوست. میخوام براتون از خاطرات چهارشنبه (عید فطر) , پنج شنبه (بین التعطیلین) و جمعه (تعطیل خدایی) بگم , تا یه ذره دستتون بیاد وقتی می گم خیلی داره بهم میچسبه منظورم چیه ؟؟؟؟؟!!!! : دی

 چهارشنبه : دربند

طبق معمول , مثل همه آدم های ندید بدید , میخواستم جاهای معروف تهران رو برم و ببینم , اولین جایی که دوست داشتم برم دربند بود , تعریف دربند رو خیلی شنیده بودم , وقتی کوچولو موچولو بودم یه بار با بابام اومده بودم و یه چیزایی یادم بود ولی اون قدر محو و تار که ترجیح دادم برم و دوباره اطلاعات ام رو رفرش کنم , پس شبش با یکی از دوستام (امین) برنامه ریختیم که ظهر بریم با هم دربند , صبح اش هم میخواستم برم نماز عید فطر در مصلی تهران , مصلی تهران یکی از بزرگترین خانه های خدا روی زمینه که مردم تهران می رن توش و بیشتر از این که به این فکر کنن که چه محیط ایده آلی ساخته شده برای عبادت , به این فکر میکنن که چه پولی خرج شده برای ساختن این بنای عظیم , بگذریم , صبح خواب موندم و کل قضیه نماز عید فطر مالیده شد و تصمیم گرفتم بدون اینکه وقت ام رو صرف حسرت خوردن کنم , برنامه دوم ام رو سریع تر عملی کنم , پس سه سوت زنگیدم به امین و قرار دربند رو گذاشتم و دو ساعت بعد هر جفتمون میدان تجریش بودیم و رفتیم به سمت دربند , بقیه ماجرا رو خلاصه میکنم در یه نتیجه گیری مهم

دربند مزخرف ترین جای دیدنی تهرانه , بی شک

موقع برگشتن توی ونک , امین هوس پیتزا کرد و رفتیم پیتزا بزنیم , ولی وقتی قیمت ها رویت شد , کلا بی خیالش شدم و تصمیم گرفتم یه همبرگر بزنم , شاید دوستای دانشگاه فردوسی ام که خاطره تریای عبدی هنوز براشون زنده است باورشون نشه که من برای یه همبرگر (2200) تومن پول دادم, مقایسه کنید با دویست و هشتاد تومن عبدی !!!!!!!!! اسمایلی کف کردن

  پنج شنبه : شهر ری , حرم مطهر , بهشت زهرا

شاید این رو به حساب کج سلیقگی ام بذارین , ولی من جنوب تهران رو بیشتر از شمال اش دوست دارم , دلیل اصلی اش قیمت هاشه , مثلا یه چلوکباب کوبیده توی شهر ری 2400 تومن در می یاد , مقایسه کنید با اون همبرگر مزخرفی که من توی ونک خوردم .از اون جایی که معمولا پایه برای رفتن به جنوب تهران کم پیدا می شه , ترجیح دادم تنهایی برم جنوب شهر , جاتون خالی , یه زیارت درست و حسابی زدیم و کلی از مجاورت با حضرت عبدالعظیم حسنی محذوذ شدیم , اما نکته های جالب دیگه ای که این مجاورت رو شیرین تر میکنه , دیدن مقبره آدم های معروفی بود که شخصا بهشون شدیدا ارادت دارم , مثلا بدیع الزمان فروزانفر , دکتر وحید دستجردی , آیه الله شاه آبادی , امیری فیروزکوهی و … تا یادم نرفته بگم که مقبره ناصرالدین شاه (منفور) هم توی حرم حضرت عبدالعظیمه , راستی من یه دونه از اون “ماشین دودی” های قدیمی هم جلوی متروی شهر ری دیدم که خیلی جالب بود , نان خامه ای , کباب , بستنی و ترشی جات شهر ری هم خیلی بهم فاز داد , اون قدر که دیگه معده ام داشت می ترکید

بعد شهر ری , بلند شدم اومدم حرم مطهر امام خمینی , اصلا خوشم نیومد , یه حرم بی روح و تقریبا زشت , که هیچ کس دیگه احترامی به صاحبش نمی ذاره و صرفا یه زیارتگاه تشریفاتی شده , با یه احساس بدی اونجا رو ترک کردم و رفتم بهشت زهرا , ماشاءالله به بهشت زهرای تهران , خودش برای خودش شهریه , شاید باورتون نشه ولی از کلی آدم سئوال پرسیدم تا تونستم ازش بیرون بیام , علت رفتنم به بهشت زهرا , دیدن قطعه شهدا بود که خیلی دلم میخواست ببینمش و بعدش هم دیدن قطعه هنرمندان , قطعه شهداش خیلی جالب و معنوی بود , اما قطعه هنرمندانش خیلی برام جالب بود , خیلی از آدم های معروفی که زنده شون رو نمی شه به این راحتی پیدا کرد , مرده شون سبیل به سبیل خوابیده بودم توی سینه قبر , اول رفتم سر قبر خسرو شکیبایی , خانواده اش هم اونجا بودن , پسرش هم اونجا بود , مردم زیادی اومده بودن که فاتحه بخونن , بعدش سر قبر همه اونایی که میشناختمشون و دوستشون داشتم رفتم و فاتحه خوندم , یه لیست کوتاه ازشون اینجا می آرم : محمدعلی فردین , پوپک گلدره , کیومرث صابری فومنی , علی حاتمی , جمیله شیخی , استاد زرین کوب , منوچهر نوذری , منوچهر حامدی , استاد یاحقی , شاهرخ مسکوب , استاد حسن حسینی و … کلی هم دنبال قبر قیصر امین پور گشتم , ولی متاسفانه پیداش نکردم

جمعه : درکه و کاخ نیاوران

به نظرم یه جا توی تهران باشه که ارزش این رو داشته باشه که هر جمعه بری همین درکه است که فوق العاده جای باکلاس و نازیه , من اگه بخوام درکه رو با دربند مقایسه کنم , به درکه صد می دم و به دربند یک , فوق العاده چسبید به من این درکه , تازه نکته جالبش این که بعد از سه ساعت کوه پیمایی بالاخره یه جایی پیدا شد که گفتن این جا آخرشه , یه جایی به اسم “پلنگ چال” , شاید فکر کنید که تنهایی این همه راه رو رفتن حماقته , ولی من میگم که لذت دنیا توی اینه که اگه هیچ کس تو رو توی کارات همراهی نکرد , بازم بتونی یه کاری انجام بدی و لذت ببری

خلاصه از درکه و زیبایی هاش هر چی بگم کم گفتم و ترجیح می دم که کم بگم تا خودتون برید و مست از لذت برگردین ,اما بعدش اومدم تجریش و بعدش هم نیاوران , نیاوران اون روز (فکر کنم هنوزم هست) جشنواره غذا و گردشگری داشت و من صرفا به خاطر جشنواره غذاش رفتم , با آشنایی قبلی که از جشنواره های غذا داشتم , انتظار داشتم که با یه دل سیر از غذاهای خوشمزه برگردم خونه , ولی متاسفانه این جشنواره غذا همه چیز داشت جز غذا , باورتون نمی شه که یه دونه غذای محلی نبود اونجا و تازه اونهایی هم که بود فوق العاده بی کیفیت و گرون بود . خلاصه من که ناراضی برگشتم و کلی اعصابم خرد شد

نیاوران که بودم معاون رئیس جمهور , رحیم مشایی , رئیس سازمان گردشگری و صنایع دستی هم اومد اونجا , دورش زیاد نبودن , می شد رفت کنارش و یه تیکه در مورد مردم اسرائیل انداخت بهش , حتم دارم که یه پس کتک مفصل همونجا می خوردم , ولی دلم میخواست یه تیکه بهش بندازم تا بفهمه که هر حرفی رو هرجایی نباید بزنه , هر چند این مساله زیاد برام مهم نبود , در ضمن تابه حال دقت نکرده بودم که رحیم مشایی چقدر شبیه مهندس فلاح خودمونه

خسته شدم از تایپ کردن , خلاصه این یه چکیده ای بود از ماوقع این روزای بیکاری , این پست ام خیلی شخصی شد , امیدوارم بخشیده باشید

به امید حق

Create a free website or blog at WordPress.com.