من مكتوب

November 19, 2008

Filed under: خاطرات — saeedlog @ 2:47 pm
Tags: ,

قصد دارم از ماوقع چند شب گذشته براتون بگم . والله ما چند شبي يه كه زديم تو كار بحث هاي فلسفي مرغ و تخم مرغي و شديدا داريم بحث هايي ميكنيم كه بوي اخلاق ازش مي ياد . به نوعي ما دارم ارزش هاي اخلاقي هم رو به چالش مي كشيم . البته اولش بگم كه اگر چه بحث هاي سنگيني داره انجام مي شه ولي اين وسط ما شخصيت طرف مقابل رو به چالش نمي كشيم بلكه صرفا قصدمون به چالش كشيدن عقايد مختلفه كه در تك تك مون نهادينه شده

مثلا چند شب قبل شام به ما سبزي پلو با ماهي داده بودن كه به اين علت كه برنج اش رو نشسته بودن قابل خوردن نبود و ملت كه نمي تونستن اين وضع رو تحمل كنن  غيرت دانشگاه تهراني شون به جوش اومد و “يار دبستاني من ” خونان رفتن طبقه چهارم و تمام غذاها رو ريختن تو كف حياط و چنان قائله اي به پا شد كه نگو و نپرس . بگذريم كه سريعا مسئولين غذا رو تعويض كردند و يه غذاي خيلي گرون آماده بهمون دادن كه كلي حال كرديم . اين وسط وقتي من از علي خواستم كه غذاش رو به نشونه “اعتراض” پرتاب كنه بيرون اون شديدا مخالفت كرد و گفت كه اين بركت خداست و من هرگز راضي نمي شم كه چنين كاري بكنم . منم كلي شاكي كه عزيز دلم : اين غذا قبل اين كه توسط آشپز محترم به گند كشيده بشه بركت خدا بود ولي در حال حاضر زباله اي بيش نيست و علي هم بحث اش اين بود كه حتي اگه اين برنج زباله هم شده باشه به نظر من بركت خداست و نبايد اين شكلي دورش ريخت و منم جواب اش رو اين طوري دادم كه هيچ كس از اين هايي كه غذاشون رو ريختن توي حياط در حالت عادي اين كار رو نمي كنن و الان اين كار تو به معناي بي حرمتي به بركت خدا نيست و صرفا نشانه اعتراضه .با اين وجود علي باز هم ميگفت كه دلش راضي به اين كار نيست و من هم گير داده بودم بهش كه الا و بالله تو بايد اين كار رو بكني . بهش ميگفتم كه تو يه مفهوم بزرگ رو به صورت كليت توي وجود خودت نهادينه كردي اما روي جزئياتش فكر نكردي و واسه اين هم تحت هر شرايطي يك شكل تصميم ميگيري . در صورتي كه اين راه درست اش نيست

حالا بگذريم از اين بحث كه خيلي هم كش پيدا كرد و آخرش علي بهم گفت كه اصلا علاقه اي به بحث كردن با من نداره چون شكل بحث كردن من رو نمي پسنده و معتقده كه من اصرار اكيدي دارم كه عقايدم رو كه به زعم غلطم حتما درسته رو به ديگران تحميل كنم و من هم ديگه ادامه ندادم چون مي دونستم كه داره درست ميگه و وقتي چنين حسي در يكي از طرفين بوجود بياد ديگه ادامه بحث كردن فايده نداره . بگذريم كه ما يه ساعت ديگه بساط خنده مون براه بود و انگار نه انگار كه يك ساعت قبل چنان بحث مفصلي باهم كرده بوديم . اسمش رو بذاريد شعور و درك بچه هاي دانشگاه تهران 😉

اين چند روزه كه دارم آلماني ميخونم پيشرفت خوبي داشتم و به اين نتيجه رسيدم كه زبان آلماني اونقدري كه ازش غولي ساختن خفن و سخت نيست و مي شه با كار مستمر اون رو هم زمين زد و يادش گرفت. به هر حال دارم به صورت دست و پا شكسته اون رو هم دنبال ميكنم . اگه ديديد كه از فردا پست هام آلماني شد بدونيد كه با يه آدم جوگير 😉 طرفيد كه دوست داره هر چي بلده رو به رخ همه بكشه . (اينم رو اگه دوست داشتيد اسمش رو بذاريد بي جنبه بازي بچه هاي دانشگاه تهران ): دي

1 Comment »

  1. سلام
    موضوعات را ساده وروان می نویسید.موفق باشید

    Comment by الیاس پهلوان — November 25, 2008 @ 1:06 pm


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: