من مكتوب

January 21, 2009

fear

Filed under: تحليل — saeedlog @ 3:01 pm
Tags:

ماها همه اسیر ترس هامون هستیم .

فقط میخوام نگاهم رو روی کاغذ بیارم . خیلی چیزا توی ذهنم مرتب نیست و اینطوری میخوام مرتب اش کنم . خیلی دلم میخواد یه روزی وقت داشتم و مطالعات گسترده ای روی “ترس” می داشتم تا سر در بیارم که این پدیده چیه و چرا اینقدر قوی یه ؟؟ چه مکانیسمی داره ؟؟؟ کجاها رو تحت تاثیر قرار می ده و چطوری میشه کنترل اش کرد ؟؟

یکی از مسائلی که باعث شده که من الان کمتر از اون چیزی باشم که به نظرم در اندازه توانایی هامه همین ترس های فراوانیه که تقریبا می شه گفت بیشترش در وجودم نهادینه شده و من نمی تونم با وجود اونها تصمیمات درست رو در زمان درست بگیرم

fear-turtle

الان که دارم این متن رو می نویسم وسط دیدن یه فیلمم به نام ELEGY که درباره یه استاد دانشگاه مشهور و موفقه که داره دوران پیری اش رو تجربه می کنه , ولی نمیخواد این رو بپذیره , استدلالات خاص خودش رو هم داره . همیشه فکر می کردم که با پیر شدن جسم , ذهن و شخصیت افراد هم در معرض پیری قرار می گیره ولی الان که دارم به این قضیه دقیق تر نگاه می کنم می بینم که اساسا این دو , دو پدیده جدا از هم هستند , به این معنی که ممکنه که جسم پیر بشه ولی ذهنیت فرد نسبت به خودش کاملا خلاف این قضیه باشه و خودش رو همچنان جوان بدونه و باب ماجراجویی رو برای خودش مفتوح بدونه , خلافش هم ممکنه , به این معنی که فرد در عنفوان جوانی احساس پیری بکنه , امری که لااقل درکش در ایران چندان سخت نیست و به نوعی همه ما این مسئله رو خواه ناخواه تجربه میکنیم , جوانی ما چندان فرقی با سالیان پیری یه فرد جهان اولی نداره , اون هم در سالیان پیری کلی کتاب می خونه , نشریات رو قویا دنبال می کنه , تئاتر میره و از بحث کردن درباره هنر و زیبایی لذت می بره , اون هم در اون سالها اعتماد به نفس برای دوستی با دختران زیبارو رو نداره و خلاصه جوانی ما جهان سومی ها خیلی شبیه سالیان پیری یه جهان اولی یه . شاید این طور بشه برداشت کرد که ما خیلی زود پیر می شیم , یه جور بلوغ زودرس و مرگ آور . مرگ تمام انرژی ای که در جوانی در فرد جوانه می زنه و اون رو قادر به انجام کارهای بزرگ می کنه

اما بهتره از بحث اصلی ام دور نشم و بپردازم بیشتر به مبحث ترس . ترس هایی که بیشترشون غیر منطقی هستند

شاید تا به حال خیلی براتون پیش آمده باشید که مثلا ترسیده باشید که در اتاق استادتون توی دانشگاه رو بزنید و داخل شید و درباره یه مسئله ای صحبت کنید , تصور رفتار غیر قابل پیش بینی استاد و عکس العمل اش در قبال حرف های شما چیزی یه که باعث می شه سناریوهای وحشتناکی توی ذهنتون شکل بگیره , ولی وقتی در می زنید و داخل می شید , چهره بشاش و خندان استادی رو می بینید که از دیدن شاگردش به وجد اومده و داره به دقت به حرفاش گوش می کنه و حاضره خیلی کارها بکنه تا اون به خواسته اش برسه , چیزی که حتی تصورش هم قبل وارد شدن به اتاق استاد سخت بود . همیشه سئوالم از خودم این بوده که چرا ؟؟؟ چرا من همیشه از مواجهه شدن با استادام می ترسم ؟؟؟

یا همیشه وقتی می خواستم جزوه بگیرم و پسرای کلاس نداشتن , از ترس رفتارهای غیرقابل پیش بینی دخترای کلاس , سراغشون نمی رفتم و حاضر بودم که درس رو بیفتم ولی حتی در معرض نگاه هاشون قرار نگیرم , ترس همیشگی و غیرمنطقی ام از سئوال پرسیدن از استادها , ترس غیرمنطقی ام از دوست شدن با آدم های بزرگتر از خودم و یا حتی دوست شدن با بچه هایی که در مقاطع بالاتر از من بودند

توی ایران از بس دیدن و شنیدن از این ترس ها عادی شده که هیچکس به این حتی فکر نمیکنه که ممکنه این ترس ها نوعی بیماری باشه و ریشه در ناخودآگاه شخص داشته باشه , ناخودآگاهی که امروزه با متودهای جدید روانکاوی و روانشناسی قابل تغییر و تعدیله , من حتی از رویارویی با یه روانکاو و بحث درباره ترس هام هم می ترسم

توی فیلمی که الان دارم می بینم , پیرمرد داستان با دختری جوان که از شاگردانشه روبرو می شه که فوق العاده زیباست و استاد رو شدیدا دوست داره , اونها با هم یه رابطه خام و صرفا جنسی رو شروع می کنن , ولی در ادامه این رابطه شکل دیگری به خودش میگیره و هرچه جلوتر می ره رابطه عمیق تر و جدی تر می شه و پیرمرد متوجه می شه که با یه دختر ساده که صرفا قصدش از رابطه با استاد , پز دادن به این رابطه باشه نیست . دختر شیفته استاده , نه به خاطر درک عمیق اش از زیبایی و هنر , بلکه به خاطر شعوری که در مرد احساس میکنه , به خاطر روح بزرگی که در این جسم خسته و پژمرده قرار داره , به خاطر زیبایی هایی که دیدنش خیلی شعور میخواد . اما با وجود عشق عمیق دختر به مرد , نگاه مرد به خودش , یه مانع جدی برای عمیق تر شدن این عشقه . به عبارتی ترس های مرد مانع شکل گیری یه رابطه کامل بین اونهاست , ترس از ترک شدن , ترس از دیدن دختر با همتای جوان تر و ترس از نگاه های دیگران , دیگرانی که نمی تونند این رابطه را به اون شکلی که هست درک کنند و صرفا رابطه مرد با زن رو در قالب یه هوس زودگذر و رابطه زن با مرد رو در قالب یه شیفتگی بچه گانه می بینند

شاید اون چیزی که باعث می شه دیدن این رابطه دلچسب و گیرا باشه , بودن در مقام سوم شخصه (دانای کل) . سوم شخصی که خلوت مرد و نگاه خودش در آینه رو می بینه , سوم شخصی که گریه های دختر در خلوت خودش رو می بینه و سوم شخصی که فارغ از ترس های اونهاست . سوم شخصی که می تونه حدیث نفس های پیرمرد رو بشنوه و دنیای پیرمرد رو به تمامی درک کنه

همیشه یک شکاف بزرگ بین حقیقت با ذهنیت وجود داره که این شکاف بزرگ به نظر من ریشه خیلی از ترس هاست و یا به عبارتی ترس های ما, فاصله خالی بین حقیقت و ذهنیت رو پر میکنه و هر چقدر فاصله بین ذهنیت و حقیقت (عینیت) کمتر بشه , به همون نسبت از میزان ترس های ما کاسته می شه

شکاف بین ذهنیت و عینیت (حقیقت بیرونی) نوعی حاشیه اطمینان محسوب می شه , اگه بخوام با مثال این موضوع رو شفافش کنم باید بگم که فرض کنید که شما میخواهید برید و برای یک شغلی مصاحبه کنید و در اون مصاحبه از شما پرسیده می شه که میزان حقوق درخواستی شما چقدره ؟؟؟ این جا شما می تونید میزان حقوق متعارف رو به مصاحبه کننده (که معمولا مدیر مجموعه است) بگید , اما معمولا به دلیل ترس از این که شاید این میزان حقوق باعث بشه که در مصاحبه قبول نشید مقداری کمتر رو پیش نهاد می دین , فاصله بین میزان حقوق متعارف و مقداری که شما میگید فی الواقع حاشیه اطمینان شما برای گرفتن اون شغله و این حاشیه اطمینان در اینجا ناشی از نوعی ترسه . حال فرض کنید که شما با تعداد زیادی پیش نهاد روبرو هستید و نگرانی ای از بابت کار ندارید , اینجا دیگه شما با ترس های قبلی روبرو نیستید و لازم نیست که اون حاشیه اطمینان رو در نظر بگیرید , در نتیجه میزان حقوق متعارف رو درخواست می کنید

البته باید این رو هم اضافه کنم که قضیه به این سادگی ها هم نیست و شما با پدیده به شدت سرکشی به اسم ” ناخودآگاه ” مواجهید . ناخودآگاهی که حاصل عمر شماست و در طول زندگی تون و در خلال تک تک تجربیاتتون شکل گرفته , ناخودآگاهی که در زمان های بسیاری سوار بر “خودآگاه” می شه و اختیار تصمیم گیری های شما رو در دست میگیره و باعث می شه که تمام تئوری هایی که در بالا ذکرش اومد , بی فایده بشه , به عبارتی خیلی از جاها شما می دونید که ذهنیت درست چیه ولی ذهنیت نهادینه شده در ناخودآگاهتون کار رو خراب می کنه و باعث فاصله افتادن عمیق بین ذهنیت و عینیت می شه و ترس ها در این زمان ظاهر می شند

fear-9اين مطلب رو بعدا بيشتر مي شكافم . زماني كه بقيه فيلم رو هم ديدم ، ولي علي الحساب بدونيد كه من با ترس خيلي كار دارم و ميخوام تا مي تونم بازش كنم و روش مداقه كنم

تا بعد

Leave a Comment »

No comments yet.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: