من مكتوب

July 5, 2009

كافه پيانو

Filed under: تحليل — saeedlog @ 8:51 pm
Tags: ,

خیلی وقت بود تعریف “کافه پیانو” رو شنیده بودم ولی خوب وقت نمی شد بخرم و بخونمش , البته زیاد هم اهل خرج کردن پول برای کتاب نیستم , تا این که یک کارت کتاب افتاد دستم و من هم چون آدم های ندید بدید رفتم و هر چی کتاب که جزو آرزوهام بود خریدم و الان دارم بین شون می لولم . کافه پیانو رو همون روزای اول رفتم خریدم .

کافه پیانو اگر چه نمی تونم اصلا جزو کتاب های برجسته بدونمش , ولی باید اعتراف کنم که نکته ها و ظرائفی در نگارش اش هست که هر خواننده ی بی طرفی رو جذب خودش می کنه , کتاب از لحاظ ادبیات خیلی شبیه ” عقاید یک دلقک ” هانریش بل و “ناطوردشت” جی دی سالینجره , ولی خوب , کاملا فضاش ایرانیه و اصلا این احساس درت بوجود نمی آد که یک فضای ترجمه ای برش حاکمه , داستان از دید شخصیت محوری داستان نقل میشه و زبان داستان , زبان اول شخصه , قصه ای هم نداره و صرفا یک زاوه دیده که چسبیده به دو تا چشم سرگردان که به هر طرف که نگاه می کنه , قضاوت ها و شیرینی و تلخی های تجربیاتش رو هم به اتفاقات اضافه می کنه , اگه یادتون باشه توی داستان ناطور دشت هم بچه مدرسه ای داستان ما هر اتفاقی که براش می افته , هر خاطره ای که براش تجدید می شه همه رو نقل می کنه و مورد قضاوت خودش قرار می ده و به عبارتی به همه اتفاقات زندگی اش رنگ می زنه و یک پرتره رنگ آمیزی شده از اتفاقات رو جلوی روی ما می ذاره , مثلا ما کاملا نگاه تلخ شخصیت اصلی رو درک می کنیم و خوب از این همه روان شناسی سالینجر لذت می بریم , این جا هم همون اتفاق افتاده و ما یک آقایی رو می بینم که در میان سالی قرار داره , به خیلی از آرزوهاش نرسیده و ناکام مونده , توی زندگی اش یه سری کارها رو شروع کرده و با شکست مواجه شده و همچنان داره زندگی اش رو می کنه .

شخصیت اصلی داستان یک آقاست که زمانی یک نشریه داشته و یک هیئت تحریریه و کار فرهنگی می کرده , بعد از فروش نرفتن کاراش که خودش دلیل اش رو آوانگارد بودن نشریه اش می دونه , نشریه رو می بنده و به علت این که زن(به نام پری سیما) اش تقاضای مهریه اش رو می کنه و اون هم می خواد پول مهریه رو در بیاره , یک کافه می زنه و پول در می آره و ماهی پانصدهزار تومن کنار می  ذاره تا مهریه زن اش رو بده و از شرش خلاص بشه , زنی رو که خیلی هم اتفاقا دوستش داره ( علیرغم هزاران عیبی که این زن داره) و ازش یک بچه داره (به نام گل گیسو )

در تمام مدت این کتاب ما چسبیدیم به دو تا چشم این آقا و هر چیزی که اون می بینه رو ما هم می بینیم و همون جور که اون در مورد این چیزا فکر می کنه , فکر می کنیم , یه جاهایی ما دوست داریم که جور دیگه ای فکر کنیم , ولی از اون جایی که چسبیدیم به چشم و ذهن این آقا , امکان تغییر داستان برامون وجود نداره و یک ذره حرص مون در می آد. یک جاهایی از وفاداری های بی منطق این آقا حرص مون در می آد , یک جاهایی از بی خیالی هاش حالمون گرفته می شه , یک جاهایی با تلخی های نگاهش زندگی میکنیم و از ولنگاری های روحی اش لذت می بریم . داستان کاملا یک دسته و هیچ جایی احساس نمی کنیم که دچار یک تناقض شدیم , مسئله ای که معمولا توی این جور نوشتن ها رایجه و همین رو من نقطه قوت این کتاب می دونم , یعنی هیچ جا نمی شه با خودمون بگیم که این آقا که مثلا فلان کار رو کرد , چرا حالا اینجا فلان کار رو می کنه و خوب دچار تناقض بشیم , نویسنده خیلی زیرکه و تمام سوراخ های داستان رو پر کرده و همین یکی از دلائل این مسئله است که من این کتاب رو قوی می دونم .

در ضمن این رو هم بگم که این که این کتاب شبیه ناطور دشته و یا این که شبیه عقاید یک دلقکه باعث نمی شه که من این کتاب رو ارزشمند ندونم و ازش لذت نبرم , تنها اتفاقی که در من می افته اینه که این کتاب رو یک کتاب برجسته ندونم , ولی اون رو یک کتاب لذت بخش و جالب می دونم و به همه دوست داران کتاب توصیه اش می کنم .

Leave a Comment »

No comments yet.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: