راستش انگاري فقط منم كه دارم گزارش ديشب رو مي نويسم و با توجه به اين نكته كه من دو ساعت ديگه امتحان دارم مي تونين عمق حماقت من رو درك كنين
والله من سعي مي كنم كه يه گزارش كامل ارائه ندم و صرفا نظرم رو بگم
مجري خوبي داشت جلسه . صداي خوشگلي داشت
بهاره رهنما خيلي تپل تر شده از آخرين تصويري كه ازش داريد و همين طور داره به صورت اكسپوننشيال تپل تر مي شه و خوب هم چنان با داشتن يه دختر ده ساله ، يه دختر شيرين و دوست داشتني يه . رفتم يه سري به وبلاگش هم زدم ، طفلي رو رودرباستي با بچه هاي پرشين بلاگ يه وبلاگ اونجا ساخته و بلدم نيست كه چطور باهاش كار كنه و دير به ديرم آپ مي كنه
رضا بنفشه خواه ، گيتي معيني و رحيم نوروزي (همون فرعون خودمون) هم اومده بودن كه حضورشون خيلي مجلس رو گرم تر كرد . مخصوصا شعرايي كه خوندن ، رحيم نوروزي طفلي كه مي شد فهميد نه شعري از حفظ داره و نه توان شاد كردن جلسه رو داره ، خيلي معصومانه معذرت خواست كه فقط با خودش يه عالمه اخم آورده
نيكي نصيريان اون دختر كوچولوي 5 ساله رضا عطاران توي فيلم قبلي اش رو يادتونه ، اون هم اومده بود و چقدر شيرينه ديدن يه دختر شيرين و ناز روي استيج
برنامه نامرتب و شلخته برگزار شد ، شايد دليلش كوچك بودن تالار الغدير دانشكده مديريت دانشگاه تهرانه
دكتر بوترابي از مديريت خداحافظي كرد و چه كليپ خنكي ساخته بودن براي مراسم خداحافظي. واقعا اين همه خرج مي كنن ولي يه جاهايي رسما به خاطر نداشتن خلاقيت گند مي زنن ، اين هم يكي از اون گندها بود. اسم “اوپيوم” رو هم ديدم توي دست اندركاراي كليپ ، كه بعدا فهميدم يكي از اون خانم خوشگله هاي برگزار كننده جلسه است
اما برم سر اصل مطلب ، بچه هاي فرندفيد ، وقتي داشتم سر مي گردوندم ، يه قيافه برام آشنا بود ، قيافه “ويدا” . دي . رفتم جلو و بهش گفتم كه من فكر مي كنم كه تو رو مي شناسم ، چشاش چهارتا شده بود ، ميخواست سريع من رو بشناسه ، رفت توي ديتابيس اش يه سرچ زد كسي نيومد ، مي شد فهميد كه خيلي كنجكاوه ، بهش گفتم كي ام ، سريع يادش اومد ، با هيجان گفت “بيگست برين” و من برام جالب بود كه من رو با بيگست برين ام مي شناسه
رفتم يه دوري توي محوطه لابي بزنم و دلي از عزا در بيارم ، چند تا آدم معروف رو هم ديدم ، يكي اش “مهدي مقدم” بود كه آهنگاش رو خيلي دوست دارم ، برام جذاب نبود برم پيش اش و باهاش صحبت كنم ، رفتم پيش “پارسا فاتحي” و ازش درباره دوستم مازيار پرسيدم ، خبر خاصي ازش نداشت
وقتي يه عالمه ازين كيك كوچولوها خوردم و حسابي جيگرم حال اومد ، يه نگاهي به دور و بر كردم و ديدم كه هيچ كسي آشنا نيست ، كم كم داشتم نااميد مي شدم از جلسه ، بچه هاي فرندفيدي دور و بر “ويدا” رو هم نمي شناختم ، گفتم بي خيال ، برم جشن شب يلداي بچه هاي دانشكده علوم ، آخه همه دوستام رفته بودن اونجا
وقتي از تالار زدم بيرون ، ديدم يه جمعي دارن عكس مي گيرن ، ويدا بلند داد زد كه “سعيد شريف ” ، يهو يكي از اون جمع داد زد كه سعيد تو هم اينجاي ، برام جالب بود كه كيه كه اين قدر از شنيدن حضور من خوشحال شده ، خيلي سرد برخورد كردم و فقط گفتم دوستان لطفا بعد عكس خودتون رو معرفي كنيد ، چون من هيچ كس رو نمي شناسم از اين جمع
ديدم اون عقبا عكسم خوب نمي افته ، رفتم جلوي جلو و رو پاهام نشستم ، بعدش وقتي عكاس داشت عكس ميگرفت ، گفتم اين يكي رو بگير به ياد “فرزاد” ، يهو همه داد زدن كه فرزاد اينجاست ، منم كه فكر نمي كردم اين همون فرزاد خودمون باشه ، گفتم نه ، فرزاد اصلي ، فرزاد شماره يك و بچه ها داد زدن كه فرزاد شماره يك همين جاست ، ووووووووووووووووووووووووووووووووووووو، اون قدر هيجان زده شده بودم كه جمع بچه ها رو خراب كردم و برگشتم و چاق سلامتي با فرزاد
ديدن فرزاد ، اين پسر شوخ و شنگ و باهوش فرندفيد برام اونقدر جذاب بود كه بقيه رفتن تو حاشيه ، اونم براش جالب بود ديدن من ، چون يه زماني باهمديگه يه گروه موفق رو داشتيم تو فرندفيد
ركسانا همون اتل متل خودمون رو هم ديدم ، اصلا شبيه تصوري كه ازش داشتم نبود . احسان مصلحي ، نويد كاشاني ، آق فري ، مهرداد ، امين و …. هيچ كدومشون شبيه تصوري كه ازشون داشتم نبودن ، حتي “يك فتحي ” هم بود كه برام خيلي جالب بود ، اصلا فكر نمي كردم اين شكلي باشه ، مي خواستم بلند داد بزنم كه از ديدنشون خوشحالم و خوشحالم كه تونستم اون لحظه اونجا باشم و همشون رو از نزديك ببينم
ويدا برام از همه جالب تر بود ، چقدر يه دختر مي تونه “اكتيو” و سرزنده باشه ، از اون ها كه حضورشون توي يه جمع باعث گرم شدن جمعه ، مي تونم به جرات بگم اگه نبود شايد بچه ها اينقدر راحت هم رو پيدا نميكردن ، به هر حال همين جا بهش ميگم كه از شخصيت اش خوشم اومد

دلم ميخواست بزرگ هاي وبلاگستان هم مي بودن و اين جشن كامل كامل مي شد ، مثلا ” جادي ” ، “بامدادي” ، ” هزاران نقطه ” ، “زهرا اچ بي ” ، ” يك پزشك ” ، “مزيدي” ،”ميلاد ” و خلاصه همه اونايي كه دوستشون دارم و وبلاگ هاشون رو مرتب دنبال ميكنم ، البته ليست بالا به علت نداشتن حضور ذهن كافي ناقصه ، ولي خيلي ها بودن كه دوست داشتم مي بودن
راستي ويولت رو هم ديدم ، از اوني كه توي ذهنم داشتم در مورد يه دختر 36 ساله ، خوشگل تر بود ، بزنم به تخته ، روحيه اش هم خيلي خوب بود ، ايشالله همين طور بمونه
راستي بعدش رفتم جشن شب يلداي بچه هاي علوم ، راستش رو بخوايد اونجا ملت فقط داشتن مسخره بازي در مي آوردن و ميخنديدن ، همش هم آهنگ هاي ” ساسي مانكن ” و “حسين مخته ” رو ميخوندن ، نمي دونم مگه جز اينا خواننده ديگه اي نيست كه همه گير دادن به اينا ، اون قدر اون عقب سالن ساسي مانكن خوندن كه آخرش ملت هوشون كردن و بعدش هم جلسه تموم شد . نگين اين تيكه گزارش ام بي ربط بود ، چون به خودم مربوط بود ، چي گفتم
سعي ميكنم اين پايين لينك گزارش هاي شب يلدا رو بذارم كه از نگاه عده بيشتري جلسه رو ببينين


اوا تصورت از من چی بود مگه. مشت تو چش تصورت اصلا :دی. خوب شد که خودتو معرفی کردی خوشحال شدیم از دیدنت
Comment by AtAl Matal — December 21, 2008 @ 1:17 pm
ای کاش پنج شنبه بود که ما هم می تونستیم بکوبیم و بیایم
Comment by کاوه گیــــــلانی (لابدان) — December 21, 2008 @ 2:07 pm
من هم خیلی خوشحال شدم که یک بیگست برین رو اونجا دیدم :دی راستش فکر می کردم هر کسی اونجا باشه جز تو چون تو که همش تو کار درس و دانشگاهی فکر نمی کردم تو باشی :دی خلاصه که خوشحالم بهت خوش گذشته … دیدی داشتی همینطوری یواشکی رد می شدی بعد من یقتو چسبیدم بیا عکس بگیر و از این طریق فرزاد رو هم کشف کردی :دی لایک واسه اون صحنه ای که هی بهت می گفتیم فرزاد همینه هی می گفتی فرزاد 1
)))))) و لایک واسه صحنه ی بعدش و در آغوش کشیدن ها و این حرفا :دی کلا خیلی لایک داشت و گزارش جالبی هم نوشتی….
Comment by vivavida — December 21, 2008 @ 3:41 pm
راستی اون بیچاره که می گی احسان مصلحی بود احسان دیاری بود :دی اگه دوست داشتی تصحیحش کن :دی
Comment by vivavida — December 21, 2008 @ 3:42 pm
اگه واسه همهی گزارش اظهارنظر کنم خودش میشه یه گزارش دیگه، پس:
1- مطمئن نیست، ولی فکر کنم بدونم شما کدوم یکی از دوستان بودی
2- منم اینروزا کلی امتحان دارم، واسه همین وبگردی و وبنویسی لذت بخشتر از گذشته شده
3- توصیه اکید بهم شده بود که حتما تو برنامه دانشکده علوم شرکت کنم و یا این توضیحاتی که دادی پشیمونم که نرفتم
Comment by محمد — December 21, 2008 @ 6:15 pm
سعید من که خیلی خوشحال شدم دیدمت ، امیدوارم بازم تو این جشن ها و میتینگ ها شرکت کنی
))
Comment by فرزاد — December 21, 2008 @ 6:30 pm
[...] +مرتبط: گزارش اختصاصی سعید شریف از جشن شب یلدای پرشنبلاگ [...]
Pingback by در حاشیه جشن یلدا « آجرپاره — December 21, 2008 @ 6:39 pm
ببخشید که با دیدن این حقیر مکدر شدید. طبیعی بود
)
ولی سعید جان. متاسفانه من اصلا یادم نمیاد چهره تون رو
اگر امکانش بود برای من یک عکس میل کنید یا توی عکس قرارها یک نشانه ای بدهید. می دانید که من آلزایمر دارم
Comment by فتحی — December 22, 2008 @ 12:03 am
سلام خوبی؟؟
Comment by سامان — December 22, 2008 @ 1:46 am
سعید خب فرزاد رو دیدی یک مشت از طرف من میزدی پا چشمش , چه فرصتی از این بهتر
)))
Comment by میلاد — December 22, 2008 @ 4:05 am
[...] بود که در مورد رفتن آقای بوترابی بود…. ( بر خلاف سعید من خیلی از اون کلیپ خوشم [...]
Pingback by اندر احوالات جشن شب یلدای وبلاگستان و سفر به تهران | امين — December 22, 2008 @ 7:49 pm
ماشالله شما همه رو خوشگل می بینی
Comment by opium — December 31, 2008 @ 1:24 am
[...] اختصاصی “سعید شریف” از جشن پرشین بلاگ، یکی از گزارش هایی بود که خیلی [...]
Pingback by وبلاگ نیوز » Blog Archive » یلدای وبلاگستان به روایت وبلاگستان — January 10, 2009 @ 2:19 pm
با تشکر از ویدا! لحاظ شود لطفا! :دی
Comment by EhsanDiary — June 30, 2009 @ 4:38 pm